رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. Black_wolf

    در غیبت پر سوال تو

    راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم، چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟! رسید، اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه خواب بازآمدن مسافر خویش را نمی‌دید. در غیبت پر سوال تو آشنایان آن همه روزگار یگانه حتی هرگز روشنایی خاطرات ترا بیاد نیاوردند. در غیبت پر سوال تو آن انار خجسته بر بال حوضِ ما خشکید. در غیبت پر سوال تو عقربه‌های شنگ بی‌بازگشت هیچ ساعتی به ساعت شش و هفت پسین پنج‌شنبه نرسید. حالا که آمدی، آمدی ری‌را! پس این همه حرف نامنتظر از رفتن بی‌مجال چرا؟!
      • 1
      • Sad
  2. Black_wolf

    در بازی زندگی...

    در بازی زندگی... یاد میگیری: اعتماد به حرف های قشنگ بدون پشتوانه،مثل آویختن به طنابی پوسیدست..‌ یاد میگیری: نزدیکترین ها به تو ...گاهی میتوانند دورترین ها باشند... یاد میگیری: آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی، تا بتوانی یک روزی تمام خودت رو بغل کنی و بروی ... و در جایی که شنیده و فهمیده نشوی نمانی.... یاد میگیری : دیوار خوب است... سایه درخت مطلوب است... اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست...
      • 1
      • Thanks
  3. Black_wolf

    بوی ادکلن

    حالمان خوب تر از هر زمان دیگری بود. بعد از کمی قدم زدن سوار ماشین شدیم و من طبق عادت همیشگی ام ادکلنِ جیبی کوچکم را از کیفم بیرون آوردم و روی لباسم اسپری کردم... از آن لبخندهایی که پدرِ صاحب دلم را در آورده بود روی لبانش نقش بست. احساس کردم از بوی ادکلن خوشش آمده بود. آنقدر دوستش داشتم که جانم را هم برایش میدادم یک ادکلنِ جیبی چه ارزشی داشت؟... بی معطلی گفتم : "بیا واسه تو" با وحشت خود را عقب کشید و با نگرانی گفت: " عطر؟ نه نه... اسمشو میخوای خرافات یا هرچی بذاری بذار ولی من نه عطر میگیرم نه به کسی هدیه میدم. آخرین بار به خاطر همین عطر رابطه ای که فکرشو نمیکردم تموم شد! " تهِ دلم از یادآوریِ آخرین رابطه اش لرزید از دیدگاهش هم تعجب کرده بودم اما نمیخواستم ناراحتش کنم و با لبخندی حرفش را تایید کردم و بحث را به موضوعِ دیگری کشاندم... چند وقت بعد رابطه ی ما هم با همه ی حال خوبش به پایان رسید بی آنکه عطری به هم هدیه داده باشیم... هیچ وقت نشد که به او بگویم این عطر نیست که جدایی می آورد ؛ رابطه ها از جایی که پای غرور و سخت گیری بهشان باز میشود ؛ متلاشی میشوند... وگرنه هنوز هم که هنوز هست پدربزرگ شیشه های یادگاری عطری که مادربزرگ برایش خریده بود را نگه داشته است...
  4. Black_wolf

    "آدمهای مرجوعی"!

    میدونی من بهشون میگم "آدمهای مرجوعی"! همون هایی که ترکت میکنند و بعد از مدت های طولانی برمیگردند... هیچ وقت نباید بهشون فرصت برگشتن داد چون هیچکس "دوبار" عاشق یه آدم نمیشه هرچی هست تو همون "بار اول" خلاصه میشه. آدم میتونه توزندگیش "بارها عاشق شه" اما هیچ وقت نمیتونه "دوباره" عاشق همون آدمی شه که یه بار عشق رو باهاش تجربه کرده! "عشق رو فقط باید ادامه داد" وقتی ترکش کنی و برگردی دیگه نمیشناستت... باور کن !
      • 1
      • Thanks
  5. Black_wolf

    مثلا، مثلا، مثلا... بمیرم...

    عصرانه را باید دوتایی خورد. بهترین عصرانه های دنیا حتما دو نفره خورده شده اند. بهترین عصرانه دنیا هم که باشد تنهایی به آدم نمیچسبد. عصرانه را باید دوتایی خورد، دوتایی جمع کرد و بعد دوتایی رفت... بعدش رفت و کل خیابانهای شهر را قدم زد. خیلی گشته ام دنبال رازی که در آن نهفته است. به جان جفتمان، خیلی عصرها میز را دو نفره چیدم، دوتا استکان چای، دوتا قالب پنیر، دوتا چنگال، دو نیمه ی نان، آهنگ های ملایم جور واجور... اما هربار احساس کردم که نه! یک جای کار می لنگد. بعد از آن بود که ترجیح دادم عصرانه را از وعده هایم حذف کنم. خودم را سرگرم کارهایی کنم که بدون بودن تو هم می چسبد. مثلا سازم را بگیرم و از رستاک و یزدانی هرچه بلد هستم بزنم. مثلا فوتبال ببینم. مثلا، مثلا، مثلا... بمیرم...
  6. Black_wolf

    “به سلامت”

    من ياد گرفتم که به جای ناراحت بودن، توضیح دادن، دلیل آوردن و بحث کردن با آدمایی که میخوان از زندگیم برن، یک‌بار برای آخرین بار بغلشون کنم و بگم : ممنون بابت خاطره‌های خوب و بدی که برام ساختی، وقتی كه باهام گذروندی و چیزای مختلفی که بهم یاد دادی. بعدم با لبخند براشون دست تکون بدم و بگم : “به سلامت” چون زندگی بهم ثابت كرده كه آدما اگر بخوان بمونن حتی اگر هزار تا دلیل برای رفتن داشته باشن، بهانه‌ واسه موندن رو پیدا میکنن...
      • 1
      • Thanks
  7. Black_wolf

    این روزها آدمها عاشق نمیشوند

    آدمهایی که از دلِمان خبر ندارند با دوستت دارم وارد زندگیمان میشوند به بازی‌مان میگیرند عشق‌شان را امتحان میکنند دوست داشتند میمانند دوست نداشتند به سادگی آب خوردن میگویند نمیتوانم، دیگر حسی ندارم و میروند آدمهایی که هیچگاه از دلِمان خبر نخواهند داشت آنهایی که دیگر در کنارمان نیستند تا دردهایمان را درک کنند نیستند تا بدانند در نبودشان چه می‌کشیم این روزها آدمها عاشق نمیشوند دلالی عشق میکنند، ماندنی نیستند
      • 1
      • Sad
  8. Black_wolf

    کمی زمان می خواهی

    یک زمان هایی هست که برای بهتر شدنِ حالت ، زمان می خواهی دلت میخواهد بی هیچ توضیحی گوشه ای بنشینی و بدون دخالت آدم ها باخودت خلوت کنی ، دستی به قفسه ی خاک گرفته ی افکارت بکشی ، تا شاید بتوانی با خودت کنار بیایی و آرامش را به روزهایت برگردانی . دقیقا نمی دانی چرا ،اما حالت خوب نیست و اگر تمامِ دنیا هم جمع شوند ، نمی توانند برایِ تو کاری کنند که هر کاری کنند تو خوب نمی شوی ... گاهی همه چیز دست به دست هم می دهد تا تو به این نتیجه برسی ؛ که یک حرف هایی را نمی توان زد و یک بغض هایی را نمی توان شکست گاهی جایی از زندگی قرار می گیری که بعد از آن به تمام آدم های کلافه ای که می خواهند تنها باشند حق می دهی . همان جایی که خودت هم دقیقا نمی دانی مشکلت با خودت و با دنیا چیست فقط کمی زمان می خواهی و سکوت ، همین !
  9. Black_wolf

    سُرخی گونه ی چال شده

    به تو نگاه می کنم خورشید، در تن من میرقصد به تو نگاه می کنم تمام جانِ من گرم میشود به تو نگاه میکنم گلهای خانه میوه می دهند به تو به چشم هایت به سُرخی گونه ی چال شده آن لبِ به غنچه نشسته ات قسم نگاه کردن به تو یعنی خورشید زندگیم طلوع کرده است
      • 1
      • Thanks
  10. Black_wolf

    کاش معجزه شود

    کاش بیفتند اتفاقات خوب؛ کاش معجزه شود... از قاب‌های روی دیوار، لبخند بریزد، از دل گلدان‌ها، بهار بشکفد و از منافذ سقف‌ها، بهشت چکه کند... کاش بیفتند اتفاقات خوبی که تصورشان هم محال بود خورشید عمیق‌تر از همیشه طلوع کند و تا همیشه بتابد بهار از راه برسد و تا همیشه بماند و ما لبریز اشتیاق شویم و جور دیگری زندگی کنیم، جوری که هیچ‌کس در آرزوی بهشت نباشد! جوری که "این جهان، جهنمِ جهان دیگری" نباشد... کاش بیفتند اتفاقات خوب، کاش معجزه شود...
      • 1
      • Sad
  11. Black_wolf

    دم غروب

    دم غروبی حس کردم دلم برای هیچ‌کس و هیچ‌چیز به جز تو تنگ نیست. دلم می‌خواست باهات حرف ‌بزنم. دلم می‌خواست بهت بگم انقدر که به تو فکر می‌کنم، به یاد خودم نیستم. بهت بگم برای چند لحظه هم که شده همه رو به جز من از دنیات بذار کنار. بهت بگم یه‌جوری بغلم کن که انگار بار بعدی برات وجود نداره. یه جوری اسمم رو صدا کن که انگار برای آخرین بار می‌تونی صدام رو بشنوی. می‌خواستم بگم هنوزم صدای نفسهات من رو به زندگی برمی‌گردونه. می‌خواستم بهت بگم، ولی نگفتم. من این روزا انقدر بی‌قرار هستم که چشمام، درونم رو زار می‌زنه. اما وقتی تو ازم خبرنداری، یعنی مدت‌هاست که من رو ندیدی. ندیدی چون نخواستی. وقتی نخواستی، یعنی حتی اگه بهت می‌گفتم هم فرقی نمی‌کرد.
      • 1
      • Sad
  12. Black_wolf

    مسلما نه!

    وقتی آشغالارو میذاری دم در، میری بهشون سر بزنی ببینی در چه حالن؟؟ مسلما نه! پس از پیگیری افرادی که از زندگیت بیرونشون کردی دست بردار
      • 1
      • Thanks
  13. تو آخرین بازمانده‌ی دلخوشی‌های منی، برایم بمان لطفا! هرچیز که دوست داشته‌ام، مال من نشده و هرکس که دوست داشته‌ام، آدمِ من نبوده، یاد گرفته‌ام چشم‌پوشی کنم، از چیزها و آدم‌ها و دلخوشی‌ها... یاد گرفته‌ام بپذیرم که خیلی چیزها قابل تغییر نیست، خیلی چیزها و آدم‌ها را نمی‌شود داشت و من دست برداشته‌ام از خواستن‌های بیهوده، اما تو فرق داری، تو را نیاز دارم. تو را نیاز دارم برای اینکه خوب باشم، برای اینکه شب‌ها زودتر بخوابم و روزها زودتر بیدار شوم، برای اینکه بیشتر حواسم به خودم باشد، بیشتر تلاش کنم و بیشتر موفق باشم. عشق، مطمئن‌ترین آرایش دنیاست و من می‌خواهم از همیشه زیباتر باشم. تو را نیاز دارم ای آخرین بازمانده! برایم بمان لطفا این متن مخاطب خاصی ندارد...
      • 1
      • Sad
  14. Black_wolf

    هیچیِ هیچی؟

    بعضی از ماها جرممون اینه که زود دلبسته‌ی محبت آدم‌ها میشیم، شایدم جرم آدم‌هاست که یه حجم زیادی از محبت رو به طرفمون سرازیر می‌کنن که مثل بهمن زیرش گیر می‌کنیم. بعد ناگهان چراغ اون محبت خاموش میشه. نه می‌فهمی از کجا اومد، نه می‌فهمی کجا رفت، نه می‌فهمی چطور شد. فقط هجوم ناگهان اون حضور و محبت رو در مقابل این دوری و سردیِ پررنگ درک نمی‌کنی. این میشه که هزار سال وسط یه علامت سوال زندگی می‌کنی. خودتو می‌خوری به خاطر رفتن و اومدن بی‌حسابِ یه آدم دیگه و هر لحظه، گاهی با بغض، گاهی با غم، گاهی با خشم، فقط از خودت می‌پرسی «چرا؟». و می‌پرسی: یعنی واقعا، واقعنِ واقعا، جام اصلا خالی نیست؟ هیچیِ هیچی؟
  15. Black_wolf

    من تنهایی را زندگی کردم ...

    من تنهایی را زندگی کردم. درست از همان روزی که وسط سال تحصیلی خانه را عوض کردیم.‌ همه خوشحال بودند جز من... جز من که در خانه ی بزرگ تنها تر می شدم. حالا اتاق جدا داشتم. حالا باید شب ها تنها می خوابیدم. و چه دردی ست شب را تنها خوابیدن. و ترس از اینکه نکند صبح نشود! که همیشه تاریک بماند. تا صبح نخوابیدم.بیدار ماندم پشت پنجره و برای سلامتی خورشید دعا کردم.‌که سرما نخورد. که خواب نماند. بیدار که شد ترسم ریخت. من تنهایی را زندگی کردم روزی که به مدرسه ی جدید رفتم. بی دوست... بی آشنا... درد بی درمان بی کَسی ست. بی کَسی یعنی بروی کنار سیصد نفر هم سن و سال خودت و کسی را نداشته باشی که به او سلام کنی. با ذره بین به همه نگاه کنی تا شاید کسی به تو لبخند بزند. که نزد. آن روز در آن مدرسه هیچ کس اندازه ی من تنها نبود.بی کَسی یعنی بروی سر کلاسی که هیچ کس را نمی شناسی. سر پا بایستی تا معلم بیاید و بگوید کدام میز بنشین و چه تلخ است نگاه بچه ها وقتی می خواهند یک دوست کنارشان بنشیند و نه یک غریبه... که من آن روز غریب ترین بنده ی خدا بودم. من تنهایی را زندگی کردم وقتی بعد از مدرسه وسط دسته های دو ، سه ، چهار نفره ای که با هم حرف می زدند و به سمت خانه شان می رفتند، من تنها بودم. که تنهایی ام را با یک سنگ گذراندم. از در مدرسه تا در خانه سنگ را شوت کردم. بعد که رسیدم خانه از پنجره دیدم سنگ همان جا کنار در نشسته... فهمیدم سنگ تنهاتر از من است. ترسیدم که شاید تنهایی آدم را تبدیل به سنگ کند. ترسیدم از سنگ شدن... پس سنگ را آوردم خانه مان... که بشود رفیق من... که شاید سنگ دوباره تبدیل به آدم تنهایی شود. من تنهایی را زندگی کردم. من در تمام زندگی سنگ بی کَسی آدم ها را به سینه زدم. که در اوج تنهایی از خدا خواستم که به جز خودش هیچ کس تنها نباشد. که دل های سنگ شده ،دل های رها شده را ببیند. کاش ببیند. من تنهایی را زندگی کردم ...
  16. Black_wolf

    نه...

    نه که دوستت نداشته باشم .... فقط می ترسم ازت .... پیچیده ای . همونقدر که نداشتنت سخته ، داشتنت هم سخته . همونقدر که بلدی منو بخندونی ، بلدی اشکم رو دربیاری . همونقدر که شعر حفظی ، فحش هم حفظی . همونقدر که نرمی ، زمختی . همونقدر که معمولا مودبی ، اگه لازم باشه بی ادبی . آدم نمیتونه کنارت آروم بگیره ... همونقدر که بلدی امن باشی و آروم ، ممکنه آدم رو پرت کنی ته دره .... یه جایی که جنازه آدمم پیدا نشه .... همه اینا رو میدونم ولی بازم نمی تونم دوستت نداشته باشم ... بیزارم از این خواستنت .... بیزارم ولی ازش لذت هم می برم .... مث لذت بازی کردن با دندون لق .... درد کشیدن و لبخند زدن .... من راستش خیلی وقته دیگه نمی دونم کدوممون دیوونه تریم ....
  17. Black_wolf

    چشم...

    چند وقتی است مرا از رفتنت میترسانی... مدام تهدید میکنی... مدام برایم تعیین تکلیف میکنی... من هم مدام میگویم چشم هر چه شما بگویی، اصلا مقصر من هستم،شما آرام باش... عزیز جان... خواستم بگویم این چشم گفتن هایی که از من میشنوی از آن تهدید های تو ترسناک تر است این را بدان با هر بار چشم گفتنم بیشتر از چشم من میفتی... چشم گفتن من مثل آرامش قبل طوفان است یک روز به خودت میایی و میبینی من بدون هیچ تهدیدی رفته ام... تو میمانی و کاسه چه کنم،چه کنم در دستت...
  18. Black_wolf

    گاهی فقط بی‌خیال باش...

    گاهی فقط بی‌خیال باش... وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی؛ روزت را برایِ عذابِ داشتن‌ها و افسوسِ نداشتن‌ها خراب نکن! دنیا همین است؛ همه‌ی بادهای آن موافق، همه‌ی اتفاقات آن دلنشین، و همه‌ی روزهای آن خوب نیست! اینجا گاهی حتی آب هم سربالا می‌رود... پس تعجبی ندارد اگر آدم‌ها جوری باشند که تو دوست نداری! گاه‌گاهی در انتخاب‌هایت تجدیدنظر کن. فراموش نکن؛ تو مجاز به انتخابِ آدم‌هایی، نه تغییرِ آنها...
  19. Black_wolf

    من چه گناهی کرده ام ؟!

    من چه گناهی کرده ام ؟! که از میانِ این همه آدم ؛ عاشقِ تویی شده ام که عشق را نمی فهمی ...؟ فاصله میگیری ... اما تمامش نمی کنی ...! این تراژدی برایت لذت دارد بی رحم ؟! این همه آدم هست که من عاشقشان نیستم ... این همه تو نیستی ... که منِ بیچاره عاشقت مانده ام ... دست خودم نیست ... اگر بود ... عاشقت نمی ماندم ... ! خواستنت ... جز حسرت برایم چیزی نداشت ... چه کافه ها که از کنارشان با هزار و یک آه ، گذر نکردم ... من هم دوست داشتم مثل اینهمه آدمِ خوشبخت ، کسی را داشتم که عاشقش بودم و او ... "بیشتر" عاشقم بود ... ! غروب ها ... دلم که می گرفت ... مرا به کافه ی شهر میبرد ... روبه روی هم می نشستیم ... آن قدر عاشقانه مرا نگاه می کرد که قهوه ام در دستانم سرد می شد ... کسی که هربار... مرا به نام کوچکم و آن میمِ قشنگِ انتهایش صدا میکرد و قند در دلِ هردویمان آب میشد ... کسی که "تو" .. هیچوقت نخواهی بود ... دوست داشتنت ، مرا از تمام فرصت های عاشقانه محروم کرد ... حق من نبود با عاشقِ تو شدن ، در حسرتِ تمامِ عاشقانه های جهان بمیرم ..
  20. Black_wolf

    نسلِ ما

    ما از نسلِ دلخوشی هایِ ساده و گریه هایِ بی صدایِ یواشکی بودیم ... نسلِ لِی لی و قایم باشک و هفت سنگ . دوره ی لاکچری هایی ؛ که نهایتا یک شکلات سکه ای ، دوغِ آبعلی یا انگشترِ آبپاش بود . نسلِ دفتر هایی که فانتزی نبود ، و نوار کاسِت هایی ؛ که خودش را در اوجِ احساسمان ، جمع می کرد ! نسلی که با یک تیله یا بادکنک شاد می شد ، و يک آتاریِ دستی ؛ قله ی آرزوهایش بود . ما کم توقع ترین نسلِ تاریخ بودیم . نسلِ بد اقبالی ؛ که هر چیز را زیاد دوست داشت ؛ یا فیلتر می شد ، یا سرطان زا بود ...
  21. Black_wolf

    تلفن ثابت

    دوره ما همراه اول اسم سیمکارت نبود، اصلا همراه اول و دوم و سوم نداشت، یکی بود و تمام. یکی بود که یه جایی یه جوری باهاش آشنا میشدی و بعد از اون، همون بود و همون بود و همون. مینشستی باهاش شعر میخوندی، واسه اونم جذاب بود، واسه اونم مفهوم داشت. مشکلاتتو میگفتی، پیش اون راحت از فکر مشغولیات میگفتی؛ حتی سختی هاش از راحتی هاش بیشتر بود. الان که همراه اول اسم سیمکارته، تازه اعتباری هم شده. یعنی زیادی حرف بزنی، زیادی کِش بدی، قطع میشه! تموم میشه! آدما سیمکارتی شدن، زیادی وقتشون رو بگیری قطع میشن،تموم میشن. تو این دوره، تو این وضع باید دنبال آدم ثابت بود. مثل تلفن ثابت! دسترسی بهشون سخته اما میسره!
  22. مردها هميشه هم موجودات قدرت مندى نيستند آنها موجودات متظاهرى اند كه ياد گرفته اند بغضشان را پشت لبخندهاى مرموزشان و خستگى هايشان را پشت داد و بيداد هاى بلندشان پنهان كنند و هم چنان تكيه گاه بمانند و براى اين كه لو نروند پايشان را روى پدال گاز فشار دهند تا استرس و نگرانى در چهره شان معلوم نشود اگر ميشد قلب مردها را كالبد شكافى كرد شك ندارم كه ميشد تكه تكه تكه هاى زخمى قلبشان را ديد كه با هيچ چيز وصله نمى خورد و اگر در عمقِ عمقِ چشم هايشان خيره شوى درياچه اى از اشک و غم را ميبينى مردها بلد نيستند قوى باشند و بدون ترس از قضاوت ناگهان گريه كنند دلشان كه بگيرد روانه ى خيابان ها ميشوند موزيك را تا ته زياد مى كنند و غرق مى شوند در دود سيگارشان و فرو ميروند در خاطراتشان دلتنگى مردها را بايد از سكوتشان فهميد... از چشم هاى خسته ى بى روحشان از سعى و تظاهرشان براى حفظ وجه ى سنگى شان گاهى با تمام زنانِگى بايد براى يک مرد تكيه گاه بود
  23. یه⁩ ‌ مرحله⁩ ‌ از⁩ ‌ زندگی⁩ هم ‌ هست⁩ که بهش میگن: «بی تفاوتی ناشی از⁩ صبر بیش ‌ از⁩ حد» اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی، بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی، حساسیت هات کمتر میشه، حسودی کردنات کمرنگ تر میشه و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید با لیاقتشون تنها بزاری..!
      • 1
      • Like
  24. Black_wolf

    آدم امن زندگی میدونی یعنی چی ?!

    توکل بخدا ... ان شالله
  25. Black_wolf

    آدم امن زندگی میدونی یعنی چی ?!

    دقیقا... و چقدر همه ما به این ادما نیاز داریم و چقدر کم هستن این ادما شاید اصلا وجود ندارن نمیدونم ... سپاس از لطف و محبت شما
×
×
  • اضافه کردن...