بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
یعنی اشتباهاتت رو پیشش اعتراف کنی واون جای سرزنش دنبال راه حل باشه . احساس نکنه بیسترازتو میفهمه وترو سبک بشماره کنارش خودت باشی، راحت باشی ، کنارش احساس امنیت کنی ونگران چیزی نباشی ازانجام کاری نترسی تعصبش ازعقل ومنطقش جلوترنباشه توی بحث وگفتگو درددلهایی که باهاش کردیو نزنه تو صورتت از رویاهات بگیو مسخرت نکنه . کنکاش نکنه توی اتفاقات زندگیت واجازه بده اگه راحت بودی بهش بگی ، بایه اشتباه قضاوتت نکنه اگه لازم بود نظربده اما عقیدش رو تحمیل نکنه، بتونی محبت وابرازعلاقه کنی بهش ونگران ازچشم افتادن نباشی میدونید چرا احساس میکنیم ? چون تعداد آدمای امن زندگیمون به صفر میل میکنه. اولین مشخصه آدم حسابیا امن بودنشونه لطفا امن بمونیم.
- 5 پاسخ
-
- 5
-
-
-
مهم من بودم ، رضایتم بود و آنچه از زندگی میخواستم
Black_wolf پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در متفرقه
من از همان آدم هایی هستم که خیلی وقت ها نتوانست خود واقعیَش باشد، از همان هایی که حرفِ دیگران مثلِ یک تومورِ بدخیم در تمام ابعادِ زندگیَش رشد میکرد رویِ تصمیم هایش اثر میگذاشت، رویِ ظاهرش ، روی حرف زدنش و گاهی رویِ نوشتنش... مدت ها بود حرف ها و قضاوت هایِ دیگران مثلِ زخمی عمیق بر تنَم مینشست و من برایِ خوب شدنشان از کلمات مرهَمی میساختم که این درد را تسکین دهد ، جملات مثبت کتاب هارا جدا میکردم و به درو دیوار اتاقم می چسباندم ، برای بهبود اعتمادبنفس مدام تلاش میکردم مورد تأیید دیگران قرار بگیرم ، عکس هایِ نه چندان زیبایم را پنهان میکردم ، از بخش های مختلفِ چهره أم که مورد انتقاد قرار گرفته بود فرار میکردم ، گاهی مقابل آینه مینشستم و نوک بینی أم را با انگشت بالا میبردم ، لب هایم را غنچه میکردم و چشمانم را درشت تر از آنچه بود جلوه میدادم و با خودم میگفتم اگر شبیه فلان بازیگر بودم حتما کسی نمیگفت چرا منافذ پوستت باز است و مدام رویِ گونه هایت جوش میزند ، کسی قَدَم را موردِ انتقاد قرار نمیداد و موهایِ فِرفِری أم را با موهایِ صافَش مقایسه نمیکرد... من هم مثل خیلی ها شجاعتِ "خودم" بودن را از دست داده بودم ، شجاعتِ اینکه برایِ خودم زندگی کنم ؛ به نیش و کنایه هایِ دیگران بخندم و از اظهار نظر هایشان به راحتی بٌگذرَم... من زندگی را به کام خودم تلخ کرده بودم و شادی را در تنهایی جستجو میکردم و به حالِ کسانی که توانسته بودند خودشان باشند غبطه میخوردم ، تمام کسانی که برایشان مهم نبود از نظر دیگران چطور بنظر می آیند ، رشته ی تحصیلیشان مورد تایید دیگران هست یا نه ، همسرشان آنقدرها که دیگران می پسندند خوب است یا نه ، خانه یشان لباس هایشان عکس هایشان توجه دیگران را جلب میکند یا نه ... من غبطه میخوردم و یادم رفته بود راضی نگه داشتنِ دیگران کارِ غیرِ ممکنی ست بعد از آن برایِ خودم شدم ، هرآنچه دلم میخواست بی توجه به قضاوت دیگران نوشتم ، از تند حرف زدنم خجالت نکشیدم و برای اجرای برنامه ها داوطلب شدم ، عکس هایم را به اشتراک گذاشتم و لباس هایم را آنطور که میخواستم انتخاب کردم ، گاهی چادر سر کردم و گاهی مانتو پوشیدم ، دیگر برایم مهم نبود که بگویند بلاتکلیف است ، دمدمی مزاج است و نمیداند چه میخواهد. مهم من بودم ، رضایتم بود و آنچه از زندگی میخواستم. حالا مدت هاست برایِ خودِ واقعی أم تلاش میکنم و دوستش دارم برای رفتارهایِ کودکانه أم از کسی خجالت نمیکشم و انتقادهایِ جسورانه ی دیگران را درباره ی تصمیمات و ظاهرم نادیده میگیرم...- 3 پاسخ
-
- 3
-
-
صبر کردن را یاد بگیر... اگر امروز تجربهی خوبی نداشتی جا نزن! فردا و فرداهایی در امتداد این مسیر هست که در دلشان برای تو تجربههای تازهای دارند، تجربههایی که میتوانند خوب باشند. اگر امروز احساس خوبی به زندگیات نداشتی، حوصله کن! قرار است احساسات بهتری را تجربه کنی و خاطرات خوبتری را بسازی. پایان داستانِ ما هرگز این ثانیههای گیج و سردرگمی نیست که خسته و ناامید، کناری نشستهایم، که همه چیز را تمام شده میدانیم و جای خالیِ آدمها و آرزوهایمان را با چند خط بغض و ناامیدی از زمین و زمانه، پر میکنیم. تمام این احساسها و خاطرات و افسوسها مقطعیاند. در زندگی هرکدام از ما احساسات، آدمها، مکانها و اتفاقات خوبتری در انتظارند تا ما بلند شویم، حرکت کنیم و خودمان را به آنها برسانیم. هرکجا که خسته شدی و تکهی کوچکی از پازل نامحدود زندگیات را به کل آن تعمیم دادی؛ به خاطر بیاور که این فقط جزءِ اندکیست در مقایسه با کل! و تکهی ناچیزیست در مقایسه با پهنهی بیکران دنیای تو. دنیایی که بیش از چیزی که فکرش را میکنی برای تو اتفاقات و تجربههای شیرین، کنار گذاشته. حوصله کن عزیزِ من! همه چیز به وقتش اتفاق میافتد، حوصله کن...
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
و آدمی بزرگ میشود، اما به مرور... کم کم یاد میگیرد کاری به کار دنیا نداشتهباشد و به هر اتفاقی واکنش نشان ندهد، کم کم یاد میگیرد کمی سخت باشد و با هر کنایهای نرنجد و هر حرف و اشارهای را به خودش نگیرد. یاد میگیرد فاصله بگیرد از آدمهایی که کنارشان آرامش ندارد و کسانی را نگه دارد که از شادی و موفقیت و آرامش او خوشحال میشوند، کسانی که کنار آنها آرام است و حال خوبی دارد. کم کم یاد میگیرد کسی باشد که دوست دارد، نه کسی که دیگران از او انتظار دارند! آدمی بزرگ میشود؛ آن هنگام که یاد میگیرد جهان از ذهن و قلب خودش شروع میشود و شروع میکند به دوست داشتن خودش، دیگر خودش را با کسی مقایسه نمیکند و تفاوتها را میپذیرد. آن هنگام که آرامش، اولویت اولش میشود و تمام گامها و ارتباطات و اهدافش را بر اساس همان تنظیم میکند. آدمی بزرگ میشود آن هنگام که یاد میگیرد خوب باشد بدون توقع و مهربانی کند بدون منت، که برای همه خوب بخواهد و آرامش جهان هیچکس را به هم نریزد. آن هنگام که از جهان، چیز زیادی نخواهد، فقط بخواهد در جوار دلخوشیهای کوچک و سادهای که دارد، آرام باشد... آدمی بزرگ میشود اما به مرور...
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
لطف داری ممنون از لایک و نظراتتون
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
ب سادگی نه اصلا گیر نمیاد مطمین باش
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
من که میگم همه چیز توی یه جمله خلاصه میشه " طرف باید اهلت باشه" ! خیلی حرف هست تو این یه جملهی کوتاه.. اگه اهلت باشه یعنی میشناسه تورو اگه تو رو بشناسه خوب بلده کجا صداشو بالاببره برات کجا پایین بیاره چه حرفایی رو درِ گوشت بگه و چه حرفایی رو جار بزنه اهلت باشه خوب میدونه چی حالتو خوب میکنه و چی بد بلده کی باید دنیارو بخاطرت به هم بریزه و کی سرشو پایین بندازه و از کنار خیلی چیزا آروم بگذره میدونه چه چیزایی رو باید به روت نیاره و حرفشم نزنه، چه چیزایی رو صاف تو چشات زُل بزنه و بگه اهلت که باشه، اون سر دنیام که بره اهله... اهلت نباشه، بغل دستتم نا اهله... این روزا هر دوتا دستی رو که میبینم به هم قفلن، فقط یه چیز از خدا میخوام "خدا دست هیچ اهلی رو تو دست نا اهلش نذاره" ...
- 13 پاسخ
-
- 6
-
-
-
زندگی دیگران را نابود نکنیم جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار میکنی ؟ پیش فلانی، ماهانه چند میگیری؟ ۵۰۰۰. همهش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زندهای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه ! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است. زنی بچهای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچهتون، شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری ؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام. پدری در نهایت خوشبختی است، یکی میرسد و میگوید : پسرت چرا بهت سر نمیزند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف، صفای قلب پدر را تیره و تار میکند این است، سخن گفتن به زبان شیطان. در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم؛ چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ یه النگو نداری بندازی دستت؟ چطور این زندگی را تحمل میکنی؟ یا فلانی را؟ چطور اجازه میدهی؟ ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده میاندازیم ! شر نندازیم تو زندگی مردم. واقعا خیلی چیزا به ما ربطی نداره ..... پ . ن مامانبزرگم می گفت حرف سرد، مِهر گرم رو از بین می بره! راست می گفت... حرف سرد حتی وسطِ چله ي تابستان هم لرزه می اندازه به تن آدم، چه برسه به این روزها که هوا خودش اندازه کافی سرد است مثل چشم ها و دست های خیلی ها بگذاریم به حساب پندهایی که از تجربه هاشون نشآت میگیره اما حقیقت دارد که حرف سرد، مِهر گرم رو از بین می بره! ... حرف های سردمان را قایم کنیم در پستوی دل همان جا ... کنار قصه هایی که ... برای نگفتن داریم
- 4 پاسخ
-
- 4
-
-
-
یه دوستی داشتم که هیچوقت نمیذاشت براش تولد بگیریم، خودشم تولد خودشو جشن نمیگرفت حتی! بدش میاومد از سورپرایز کردن و کادو گرفتن و تولد بازی... میگفت از سر اجبار به دنیا اومدن و زندگی کردنِ زوری، ارزش جشن گرفتن نداره! تا اون سن کسی حریفش نشده بود برای تغییرِ عقیده و تا اون زمان با همون افکارش زندگی کرده بود... تا اینکه یه بار در عینِ ناباوری ما، یه مراسمِ مفصل برای تولدش تدارک دید و همهرو هم دعوت کرد، اونم نه توی روزی که به دنیا اومده بود، یه چند ماه بعد ترش... رفتم، دوست و آشناها همهمون رفتیم، از سرِ کنجکاوی، از روی تعجب! کاشف به عمل اومد دلِ رفیقمون رفته و بدم رفته! برای یه آدمِ معمولی، مثلِ خیلیای دیگه... اما خاص برای رفیقِ ما! هرکی ازش میپرسیدچی شد پس؟ اصلا چرا این موقع؟ تولدت که امروز نبود تو! میگفت نمیدونم! ولی حالا زندگی ارزششو داره! اجباری نیست، زوری نیست... حالا عشقو داره، ذوقِ دیدنشو داره، شوقِ داشتنشو داره، میارزه هر لحظه ی این زندگی رو جشن بگیرم... حالا که به باهم بودن میگذره! میگفت مهم نیست آدم توی شناسنامه چه روزی به دنیا بیاد، مهم اینه که زندگیش برای خودش از چه زمانی معنادار شده، خواستنی شده، با ارزش شده... اون روز، روزیه که اون آدم واقعا به دنیا اومده! زندگی منم از امروز شروع شده، آغازِ بودنِ من همین امروزه، روزی که عشقو پیدا کردم... روزی که دلیلِ زنده بودنمو پیدا کردم! اگه قرار به جشن گرفتنم باشه، وقتش همین روزیه که بهترین بهونه رو پیدا کردم... برای زنده موندن و زندگی کردن؛ و روی حرفشم موند! از اون به بعد هرسال جشن گرفت، مفصلتر از سالِ قبلش، با کلی مهمون و دبدبه و کبکبه... روز تولد عشقشو! ما هم عادت کردیم به دیوونه بازیاش، به عاشقی بی حد و مرزش، به فلسفه ی زندگیش... خیلی سال میگذره از این جریان ولی من گاهی توی دلم، برای همه ی آدمهای دنیا آرزو میکنم، یه دیوونه ی عاشق، از جنس رفیقمو..
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
روحش شاد و یادش گرامی خدا همه رفتگان و قرین رحمتش کنه الهی امین
- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
یه وقتایی لازمه این گوشی لعنتیو خاموش کنی! تکیه بدی به دیوار دلت بگی امروز فقط باهمیم هرچقد دوس داری حرف بزن هرچقد دوس داری گله کن حق با توئه من زیاد وقت گذاشتم واسه بعضیا من زیاد از خودم و خودت خرج کردم واسه بعضیا زیاد سوختیم واسه بعضیا یه وقتایی لازمه در گوش دلت بگی قول میدم دیگ به همین زودیا خر نشم یه وقتایی لازمه روی قلبت بزنی اقا ،خانم تعطیله...تعطیل شرمنده منو قلبم باید بشینیم پای حرفای دلم فعلا تعطیل یه وقتایی واقعا لازمه این گوشی رو خاموش کنی بررسی به داد دل بیچارت دله ها ،یهو میگیره یهو میمیـــره
-
- 1
-
-
دقیقا ...مرسی دستت درد نکنه
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
اين روزها "دوست داشتن" اون چيزي نيست كه ما فكر ميكنيم اين روزها رنگُ بوي دوست داشتن فرق كرده، ادما، رو حساب كتاب دوستت دارن، ميان ميشينن چرتكه ميندازن، ببينن اصلا ميصرفه دوست داشتنت! ميصرفه واست وقت بذارن، بعد يكم با خودشون دو دو تا چهارتا ميكنند، اگه واسشون سود و منفعتي داشته باشي اونوقته كه ميشي اولويت اول زندگيشون جوري كه بدون تو ميميرن و بيست و چهار ساعت، گوشتو پر ميكنند از جمله هاي عاشقانه و دوستت دارم هاي الكي، ميدوني كنتور كه نميندازه، مثل آب و برق نيست كه بگن زياد ازش استفاده كنند پولش زياد مياد، همينجوري ميگن ديگه، امان از روزي كه اين دو دوتا چهارتا كردناشون به ضررشون باشه اونوقته كه تو نه اولويت اول زندگيشوني، و نه وقتتو دارن، سرشون شلوغ ميشه و كلي كار ميريزه رو سرشون، جمله هاي عاشقانه براشون ميشه كليشه اي كه سعي ميكنن ازش استفاده نكنن، و با دل درد جوابتو ميدن، رو راست بگم بهت، اين روزها همه يه چرتكه دم دستشون دارن، اين روزها نبايد منتظر دوست داشته شدن از طرف ادم هايي كه حساب و كتاب بلدن باشي! اين روزها دنبال ادم هاي چرتكه به دست نرو، واسه اين جور ادم ها يه چيزي واسه دوست داشته شدن بايد داشته باشي
- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
تو زندگی یک سری از آدما رو فقط میشه از دور داشت از دور نگاهشون کرد و زیرزیرکی قربون صدقشون رفت باهاشون روز رو به شب و شب رو به روز رسوند، ساعتها براشون حرف زد ، خندید ، گریه کرد، بدون اینکه تنشون از اشک خیس شه ،نگاهشون ستاره بارون شه از قهقهه هامون ، گوش هاشون حرفامون رو شنیده باشه این آدما همونایی هستن که بهترینه زندگیمونن ، بهترینارو با وجودشون حس کردیم اما کنار اسمشون یدونه از این ضرب در های قرمز خورده که میگه میدونم سخته اما فقط میتونی از دور نگاهشون کنی و سهم دستات نباشن یه وقتایی هم هست که حتی از دور هم برای نگاهت نیستن اونجاست که بین خیال و دنیا دست وپا می زنی که غرق شدن توی هرکدومش یه جور مردنه فقط میشه انتخاب کرد که توی خیال بمیری یا توی واقعیت دنیا
-
- 2
-
-
حال من خوب است ، نه اینکه همه چیزِ جهانم خوب باشد ، نه اینکه مشکلی نباشد ! حال من خوب است چون چشم وا کردم و آفتاب را دیدم ، و آسمان را که ابری نبود ! گنجشک ها روی سیم های برق ، غرق در خیالِ مزرعه ی انگور ، آواز می خواندند ، و کسی با گربه های سرخوش و بیخیالِ شهر ، کاری نداشت ! کودکان ، شاد بودند ، می دویدند و بازی می کردند ، و در چشم تمام آدم ها ، اشتیاق بی مانندی موج می زد ، انگار که همه شان عاشق بودند و انگار که خبرهای خوبی در راه بود ... حال من خوب است چون ایمان دارم که چیزی به خوب شدنِ حالِ جهانم نمانده ، چون می توانم زیبایی های دنیا را ببینم ، آرامش بگیرم و دستان مهربان خدا را ببوسم ، چون می توانم از لبخند دوستانم امید بگیرم و از اخمِ دشمنانم انگیزه ! حال من خوب است ، چون خواسته ام که خوب باشد !
-
- 3
-
-
-
داستان واقعی دختری که امروز راز چندین سالش و برام تعریف کرد...تپش
Black_wolf پاسخی برای Black_wolf ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مرسی اقا حسین بزرگواری بله واقعی هست من دوساله که زندگیمو دارم مینویسم و ان شالله سال اینده تموم میشه اسم کتابمم پایان یک رویاست ان شالله روزی بیا شماهم بخونیش- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
رک بگویم از همه رنجیدهام از غریب و آشنا ترسیدهام بیخیالِ سردی آغوشها من به آغوش خودم چسبیدهام
-
- 1
-
-
داستان واقعی دختری که امروز راز چندین سالش و برام تعریف کرد...تپش
Black_wolf پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در متفرقه
سلام خوبی؟ میدونم شاید هیچ وقت این پیامو نخونی ولی این حرفا رو باید بهت میزدم حتی اگه نبینیشون! راستش خیلی خیلی حرف دارم که بهت بزنم اندازه تمام این سالایی که با خیالت زندگی کردم ولی نمی دونم چرا الان نمی تونم هیچی بگم! ولی یه چیزیو بدون من دوست نداشتم!عاشقت نبودم!من با خیالت زندگی کردم میدونی این یعنی چی؟ میدونی وقتی یه دختر بچه به خاطراینکه فقط با تو بازی کنه قید همه ی دوستای هم سنشو بزنه یعنی چی؟ میدونی وقتی یه دختر بخاطر تو دستاش بلرزن یعنی چی؟ معلومه که نه!نمی دونی.تو هیچی از من نمی دونی!تو هیچ وقت منو ندیدی . نگاهمو به خودت ندیدی!لبخندامو ندیدی!تو هیچی منو ندیدی! روزی رو که تازه تبلت خریده بودیو یادته؟من که همه ی لحظه هاش با تمام وجودم یادمه!هیچ وقت شوقی که داشتیو یادم نمیره!شاید باورت نشه ولی اون روز از خوشحال بودن تو من بیشتر خوشحال بودم! یادمه با بقیه بچه ها رفتیم توی اتاق خونه بابابزرگ تا تبلتتو نشونمون بدی! اون موقع تو 12 سالت بود منم10 سالم از بین بچه ها از همه بزرگتر بودی بعدش من بودم!تنها دختر جمعتون اونقدر دوست داشتم که هیچ وقت بجز تو سعی نکردم با کسی بازی کنم. بهم میگفتن سردی!مغروری.میگفتن بی احساسی آره راست میگفتن!من همه ی حسامو واسه تو کنار گزاشته بودم و کسی دیگه نمی تونست یه ذره ازشونو داشته باشه هووف بگذریم! اون روز توی اتاق به بهونه ی اینکه بهتر بتونم صفحه تبلتتو ببینم اومدم کنارت نشستم!سرمو گزاشتم رو شونه ت و با بقیه مشغول تماشا شدیم! من اون لحظه هیچی نمی فهمیدم چون تنها دلخوشیم این بود که تونستم سرمو بزارم روی شونه ات! تونستم سرمو بزارم روی شونه ی پسری که از وقتی یادم میاد شده بود همه کسم میدونی هنوزم وقتی یادش میوفتم لبخند میاد رو لبام. وقتی بهش فکر میکنم واقعا ازت ممنون میشم که کنار نکشیدی و گزاشتی آرامشو حس کنم! من دختر بچه ای که از جمع فراری بود عاشقانه تورو میپرستید ، حتی وقتی که نمی دونست اسم این حس چیه! و من دیگه اون دختر بچه ی 10 ساله نیستم.الان17 سالمه! امروز12بهمن1401- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
-
آدمیزاد سختِشه که بگه "به مَن توجه کن". برایِ همین قیل و قال راه میندازه، عصَبی میشه، داد میزنه، قهر میکنه، با خودِش و زَمین و زمان لَج میکنه، برایِ اینکه به چِشم بیاد، برایِ اینکه دیده شه... تو فقط میبینی که چِشماشو میبَنده و داد میزنه و هیچی نِمیشنوه؛ اون داره میپَره و دستاشو تِکون میده و میگه "هی، من اینجام، ببین مَنو!" داره میگه "به من توجه کن” و میدونی چقَدر درموندَست این جمله؟ سراسَر اِستیصاله و اگه به زبون بیاد؛ دیگه گفتن و نگفتنِش، فَرقی نداره...
- 3 پاسخ
-
- 5
-
-
-
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست که این رسم دلبریست هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زود باوریست مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است سهم برابر همگان نابرابریست دشنام یا دعای تو در حق من یکیست ای آفتاب هر چه کنی ذره پروریست ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت سزای سبک سریست
-
- 3
-
-
همه وقتی فهمیدن من عاشق شدم تعجب کردن چطورشد ک ی دختر قلب بی روح منو عاشق کرد دوستام خوشحال شدن تو روابطم غرور همیشه حرف اولو میزد سرد برخورد میکردم ولی نفسم ب نفسش بند بود رفت فیقام گفتن تقصیرخودته میگفتن تو اون بیچاره رو باغرورت له کردی بعد رفتنش تازه فهمیدم بدون اون نمیتونم بعد رفتنش مردم دیگه هیچی برام مهم نبود دوباره اومد خوشحال تراز قبل شدم رفیقام گفتن ببین چقدر دوست داره ک برگشته ایندفعه بجای غرور عشقمو ب پاش ریختم بازم رفت ب معنای واقعی شکستم بازم رفیقام اومدن گفتن اون فقط میخواد بازیت بده ک داد بااینکه رفته هر روز عشقم بهش بیشتر میشه هر روز عاشق تر میشم بقیه بخاطر این عشق پوچ تحقیرم میکنن من این تحقیربخاطرتو دوست دارم
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
خیلی زیباست روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است ، گنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی؟ گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانم... گنجشک او را روی دوش خود گذاشت و پرید... وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزد.. به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی.؟ گفت خودم هم ناراحتم ولی چکار کنم ذاتم اینه...!! حکایت بعضی از ما آدمهاست...... از دست رفیقان عقرب صفت... هم نشینی با مارم آرزوست... مراقب رفاقتهایمان باشیم
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گرگ هر شب به شکار میرفت!! و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد! ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو. ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!! ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد! هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم... امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍﺩﻭﯾﺪﻡﭘﺮﯾﺪﻡ ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!! آنچنانﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢکه ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ سهم دلم ﻧﺼﯿﺐ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩشود
-
- 1
-
-
زمان زیادی گذشت .... #_فهميدم هميشه اونى كه ميخواى نميشه...! #_فهميدم هركسى كه باهاته الزاماً "دوستت" نيست! #_فهميدم كسى كه تو نگاه اول ازش بدت مياد يه روزى ميشه صميمى ترين دوستت و بلعكس... ! #_فهميدم كه بى تفاوتى بزرگ ترين انتقامه... #_تنفر يه نوع عشقه ... #_دلخورى و ناراحتى از ميزان اهميته...! #_غرور بزرگ ترين دشمنه... #_خدا بهترين دوسته ... #_خانواده بزرگ ترين شانسه ... #_سلامتى بالاترين ثروته... #_اسايش بهترين نعمته ... #_فهميدم" رفتن" هميشه از روى نفرت نيست ... #_هركى زبونش نرمه دلش گرم نيست... #_هركى اخلاقش تنده،جنسش سخت نيست! #_هركى ميخنده، بدون درد و غم نيست! #_ظاهر دليلى بر باطن نيست... #_فهميدم كسى موظف به اروم كردنت نيست... #_فهميدم جنگ كردن با خيليا اشتباهه محضه... #_فهميدم خيلى موقع ها خواسته هات ، حتى باگريه و التماس، انجام شدنى نيست ... #_فهميدم گاهى اوقات توو اوج شلوغى تنهاترينى! #_گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق ميشه... #_گاهی اوقات صمیمی ترین کست میشه غریبه ترین ادم
-
- 1
-
