رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. Black_wolf

    مسلمان واقعی

    مسلمان واقعی در بسطام یک مسیحی بود که مسلمان نمی شد. مردم هر چه اصرار کردند مسلمان شود تا شهر شان مسیحی نداشته باشد، قبول نمی کرد. او را پیش بایزید آوردند، در پاسخ به بایزید گفت: من دوست دارم چون بایزید مسلمان شوم و گناه نکنم، لیک خود می دانم نمی توانم از شراب دست بردارم. ای بایزید،من بسیار آرزو داشتم که می توانستم چون تو مسلمان واقعی شوم، ولی می دانم نمی توانم. و نمی خواهم مانند بقیه مردم شهر مسلمان شوم و دروغ بگویم و آبروی تو را ببرم. حیف نیست به تو هم مسلمان گویند به من هم؟!! بایزید را اشک در چشم جمع شد و گفت: برو مسلمان واقعی تو هستی که احترام دین مرا نگه می داری...
  2. Black_wolf

    100 مورچه سیاه و 100 مورچه قرمز

    اگر 100 مورچه سیاه و 100 مورچه قرمز را بردارید و در یک کاسه شیشه ای بگذارید هیچ اتفاقی نمی افتد ، اما اگر کاسه را بگیرید و آن را به شدت تکان دهید و روی میز بگذارید ، مورچه ها شروع به کشتن یکدیگر می کنند. مورچه های قرمز فکر می کنند سیاه دشمن است در حالی که مورچه های سیاه فکر می کنند قرمز دشمن است در حالی که دشمن واقعی آنهایی است که کاسه را تکان داد. "در جامعه و جهان امروز نیز همینطور است". قبل از هر اختلاف نظر و نزاع ، باید از خود بپرسیم: کی کاسه رو تکان داد ؟؟ چون خانواده هایی وجود دارند که از هم جدا می شوند و با هم دشمن می شوند ، دوستانی هستند که از هم جدا می شوند ، زن و شوهرهایی که طلاق می گیرند و برادرانی هستند که از یکدیگر جدا شده و جدا می شوند. یادمان باشد همه اینها به خاطر شخصی است که با سیاست و یا غیبت و شایعات , ....ظرف را تکان داد ، چه به خاطر منافع شخصی خود ، چه برای سرکوب قلب خود یا بیماری روانی که او را درگیر کرده است.
  3. Black_wolf

    اما، اگر "عزت نفس نداری"، هیچ نداری.

    اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند. اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می‌کنند. اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد. اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می‌شوند. اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می‌توان زندگی کرد. اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهّم متعلق به معدودی انسان‌هاست اما، اگر "عزت نفس نداری"، هیچ نداری.
  4. Black_wolf

    زنی به روحانی مسجد گفت :

    زنی به روحانی مسجد گفت : من نمیخوام در مسجد حضور داشته باشم! روحانی گفت : می تونم بپرسم چرا؟ زن جواب داد : چون یک عده را می‌ بینم که دارند با گوشی صحبت میکنند ، عده‌ای در حال پیامک فرستادن در حین دعا خواندن هستند ، بعضی ها غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند ، بعضی فقط جسمشان اینجاست ، بعضی‌ ها خوابند ، بعضی ها به من خیره شده اند ... روحانی ساکت بود ، بعد گفت : میتوانم از شما بخواهم کاری برای من انجام دهید قبل از اینکه تصمیم آخر خود را بگیرید؟ زن گفت : حتما چه کاری هست؟ روحانی گفت: میخواهم لیوانی آب را در دست بگیرید و دو مرتبه دور مسجد بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد. زن گفت : بله می توانم! زن لیوان را گرفت و دو بار به دور مسجد گردید ، برگشت و گفت : انجام دادم! روحانی پرسید : کسی را دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟ کسی را دیدی که غیبت کند؟ کسی را دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟ کسی را دیدی که خوابیده باشد؟ زن گفت : نمی توانستم چیزی ببینم چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از آن بیرون نریزد ... روحانی گفت: وقتی به مسجد می‌ آیید باید همه حواس و تمرکزتان به « خدا » باشد. برای همین است که حضرت محمد (ص) فرمود « مرا پیروی کنید » و نگفت که مسلمانان را دنبال کنید! نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود. نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی دیگران و قضاوت کردنشان
      • 1
      • Thanks
  5. Black_wolf

    داستانی_جالب_و_خواندنی

    داستانی_جالب_و_خواندنی زن و شوهری نشسته بودند و یک لحظه شوهر به همسرش گفت : میخوام بعد از چندین ماه پدر و مادرم و برادرانم و بچه هایشان فردا شب به صرف شام دور هم جمع کنم و زحمت غذا درست کردن را بهت میدم . زن با کراهیت گفت : ان شاءالله خیر میشه . مرد گفت : پس من میرم به خانواده ام اطلاع بدم . روز بعد مرد سرکار رفت و بعد از برگشتن به منزل به همسرش گفت : خانواده ام الان میرسن شام آماده کردی یا نه؟ زن گفت : نه خسته بودم حوصله نداشتم شام درست کنم آخه خانواده تو که غریبه نیستند یه چیز حاضری درست میکنیم . مرد گفت : خدا تو رو ببخشه دیروز به من ميگفتی كه نمیتونم غذا درست کنم آخه الان میرسن من چيکار کنم .... زن گفت : به آنها زنگ بزن و از آنها عذر خواهی کن اونها که غریبه نیستند . مرد با ناراحتی از منزل خارج شد . و بعد از چند دقیقه درب خانه به صدا در اومد و زن رفت در را باز کرد و پدر و مادر و خواهر و برادرانش را دید که وارد خانه شدند. پدرش از او پرسید پس شوهرت کجا رفته ؟ زن گفت : تازه از خانه خارج شد . پدر گفت : دیروز شوهرت اومد خونمون و ما رو برای شام امشب دعوت کرد مگه میشه خونه نباشه ؟ و زن متحیر و پریشان شد و فهمید که غذایی که باید مي پخت برای خانواده خودش بود نه خانواده شوهر و سریع به شوهر خود زنگ زد و بهش گفت که چرا زودتر بهم نگفتی که خانواده منو برای شام دعوت کرده بودی ؟ مرد گفت : خانواده من با خانواده تو فرقی ندارند . زن گفت : خواهش میکنم غذا هیچی تو خونه نداریم زود بیا خرید کن . مرد گفت : جایی کار دارم دیر میام خونه اینها هم خانواده تو هستند فرقی نمیکنه یه چیزی حاضری درست کن بهشون بده همانطور که خواستی حاضری به خانواده ام بدی .. و این درسی برای تو باشه که به خانواده ام احترام بگذاری . پس با مردم همانطوری معامله کن که برای خودت دوست داری ..
      • 1
      • Thanks
  6. Black_wolf

    حکایت_جالب_وقابل_تآمل

    حکایت_جالب_وقابل_تآمل چوپانی گوسفندان را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان طوفان سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.» قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا كرد و خود را محكم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.» قدری پایین‌تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌كنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.» وقتی كمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بی‌مزد نمی‌شود. كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.» وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم. غلط زیادی كه جریمه ندارد.» در زندگی ما چند بار این حکایت پیش آمده است؟!
      • 1
      • Like
  7. Black_wolf

    وای بر من اگر قدر ندانم…

    سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم "مشتی خاک" که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه یا "سنگی" در دامان یک کوه یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس شاید "خاکی" از گلدان‌ یا حتی "غباری" بر پنجره اما مرا از این میان برگزیدند : برای" نهایت" برای" شرافت" برای" انسانیت" و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای : " نفس کشیدن " " دیدن " " شنیدن " " فهمیدن " و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید من منتخب گشته ام : برای" قرب " برای" رجعت " برای" سعادت " من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده: به" انتخاب " به" تغییر " به" شوریدن " به" محبت " وای بر من اگر قدر ندانم…
  8. Black_wolf

    قوانین قهرکردن در رابطه ی زناشویی

    قوانین قهرکردن در رابطه ی زناشویی قهر كردن يك نوع خشم و عصبانيت موذيانه است كه ميتواند به روابط آسيب جدی بزند. قوانين قهر كردن ✓ حق نداریم به خانواده های هم توهین کنیم. ✓ حق نداریم مسائل و مشکلات کهنه‌رو مطرح کنیم. تو هر دعوا فقط راجع به همون موضوع بحث میکنیم. ✓ شام و ناهار نپختن و شام و ناهار نخوردن نداریم. همه اعضا مثل حالت عادی باید برای غذا حاضر باشن. ✓ سلام و خداحافظی در هر صورت لازمه. ✓ هیچکس حق نداره جای خوابشو عوض کنه. ✓ هر کس برای آشتی پیش قدم بشه اون یکی باید براش کادو بخره. ✓ حق نداریم اشتباه طرف مقابلو تعمیم بدیم. مثلا عبارت ” تو همیشه... ” ممنوعه. چون اینکار دعوا رو به اوج میرسونه. ✓ باید به هم فرصت بدیم که هرکی راجع به دیدگاهش نسبت به موضوع دعوا پنج دقیقه صحبت کنه و طرف دیگه هم پنج دقیقه زمان برای پاسخگویی داره و بعد اگه حرفی باقی موند باید به فردا موکول بشه تا سر و ته بحث مشخص باشه. اگر افراد می‌توانستند ياد بگيرند كه آنچه برای من خوب است لزومی ندارد كه برای ديگران هم خوب باشد، آنگاه دنيای شاد و خوشايندتری می داشتيم..!
  9. Black_wolf

    زنى می گوید پس از 17 سال ازدواج فهميدم

    زنى می گوید پس از 17 سال ازدواج فهميدم مرد زیباترین موجودی است که توسط خداوند خلق شده است. - او همه چیز را در دستان خود قربانی می کند. - او جوانى و سلامتی خود را به خاطر همسر و فرزندان خود قربانی می کند. - کسی كه نهايت تلاشش را می کند تا آینده فرزندانش را زيبا بسازد، ولى در مقابل، هميشه، سرزنش ميشود اگر براى تفريح از خانه بيرون برود، ميگويند فردى لا ابالى است. - اگر در خانه بماند، ميگويند تنبل است. - اگر به خاطر اشتباه فرزندانش آنها را سرزنش كند ميگويند فردي وحشی است. - اگر از كار كردن همسرش جلوگیری کند، ميگويند متكبر و سلطه گراست. - اگر از مادرش حرف شنوى داشته باشد، بچه ننه است. واگر از همسرش حرف شنوى داشته باشد، زن ذليل است. با این حال، پدر تنها مردى در جهان است: - که می خواهد فرزندانش در همه چیز بهتر از او باشند. - پدر کسی است که به فرزندانش عشق میورزد و حتى در نهايتِ نا اميدى از آنان، بهترينها را برايشان از خداوند ميطلبد. - و پدر کسی است که آزار فرزندانش را متحمل ميشود؛ چه در كودكى وقتى بر قدمانش پا ميگذارند وبازى ميكنن وچه در بزرگى وقتى بر دلش پا مى نهند! - پدر کسی است که بهترین چيزها را بلكه تمام آنچه كه دارد را به فرزندان خود ميبخشد. اگر مادر به اجبار بچه های خود را 9 ماه در شكم خود حمل کند، پدر دغدغه ى فرزندانش را تمام عمر در نظر وفكر خود حمل ميكند. حالِ دنيا خوب است، زمانی که حال سرپرستِ خانواده خوب باشد. اى فرزندان؛ عمق فداكاريهای والدین را هرگز درک نخواهيد كرد مگر خود صاحب اولاد شوید
  10. Black_wolf

    داستان کوتاه... هارون الرشید

    داستان کوتاه روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت: اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی میکند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف میکند همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان. بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت ... اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزمهایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزمها را قاپید و بسرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود. راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن میکند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار میدهد تا ماست کمتری بفروشد. بهلول خواست بگوید چه میکنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست. بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار میدهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه میدارد. جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون اینکه پارچه فروش متوجه شود به ته دکان رفت. بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت: محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست خداوند بینای شنوا و حاضر و ناظر برتمام اعمال بندگان خود است
      • 1
      • Like
  11. Black_wolf

    پادشاه...

    گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش آمد که نجس‌ترین چیزها در این دنیای خاکی چیست...؟ برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند... پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را پیدا کند خواهد‌ بخشید... وزیر هم عازم سفر شد و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که نجس‌ترین چیزها مدفوع آدمیزاد است...! وزیر عازم دیار خود می‌شود... در نزدیکی‌های شهر، چوپانی را می‌بیند و به خود می گوید از او هم سؤال کند شاید جواب تازه‌ای داشت..! بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید: «من جواب را می دانم اما یک شرط دارد..!» وزیر نشنیده شرط را می‌پذیرد... چوپان هم می گوید: «تو باید مدفوع خودت را بخوری...!» وزیر آنچنان عصبانی می‌شود که می‌خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید: «تو می‌توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده‌ای غلط است... تو مدفوع خودت را بخور، اگر جواب قانع کننده‌ای نشنیدی من را بکش...!» خلاصه اینکه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می‌کند و آن کار را انجام می‌دهد...!! سپس چوپان به: «کثیف‌ترین و نجس‌ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه فکر می‌کردی نجس‌ترین چیزها است را بخوری...!» از نخل برهنه سایبانی نطلب از مردم بی وفا، یاری نطلب عزّت به قناعت است، خاری به "طمع" با عزّت خود بساز و خاری نطلب
  12. عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر... امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس، درخانه...دور از چشم همه اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم... فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم... من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم... مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود... فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم... زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی ست... آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم... ️راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدی؟
  13. Black_wolf

    همه ی ما...

    همه‌ی ما... همه ی ما میمیریم. همه ی ما... بدون استثنا، کمی دیرتر. کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی. تمام می شویم... یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود، همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند، همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان. حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان. قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند. مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم! مگر از روی جنازه ی من رد بشید... و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود! قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند، دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفته اند. زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده. سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد. قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند. سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند، از گلوله نترسیده اند و حالا کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند! همه این کینه ها، همه ی این تلخی ها، همه ی این زخم زبان زدن ها، همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم، همه ی این زهر ریختن ها، تهمت زدن ها، توهین کردن ها به هم... تمام می شود. از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم. اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم کنار هم بمانیم و اگر نه، راهمان را کج کنیم. دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم، همه ی ما... بدون استثناء، کمی دیرتر... کمی زودتر، یک دفعه، ناگهانی... زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
  14. Black_wolf

    سطحِ توقعت...

    سطحِ توقعتان را نسبت به آدمهاى اطرافتان، بچسبانيد كفِ زمين! كنار بياييد با خودتان، كه آدمها همين اند؛ قرار نيست هميشه مطابقِ ميلِ تو رفتار كنند يك روز با تو ميخندند و فردايش به زمين خوردنِ تو! بگرديد و آنهايى را كه كنارشان خودِ واقعىِ تان هستيد پيدا كنيد! آنهايى كه مجبور نيستيد كنارشان نقش بازى كنيد كه مبادا فردا روزى برايتان حرف دربياورند... لبخند بزنيد به تمامِ آنهايى كه زندگيشان را گذاشته اند براى آزار دادنتان باور كنيد هيچ چيز به اندازه ى لبخندِ شما، معادلاتشان را بهم نميريزد!
      • 1
      • Like
  15. Black_wolf

    از حکیمی پرسیدند :

    از حکیمی پرسیدند : که چرا گوش دادنت از سخن گفتنت بیشتر است؟ گفت: چون به من دو گوش داده اند و یک زبان، یعنی دو برابر آنچه می گویم، می شنوم. کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی، چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی، از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند، یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
  16. Black_wolf

    ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

    ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ... ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ... ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟ ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ... مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ... ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟ مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ... ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ... کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ... ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر... ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ... مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ.... ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ..
  17. Black_wolf

    زندگی دیگران را نابود نکنیم

    زندگی دیگران را نابود نکنیم جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار می‌کنی ؟ پیش فلانی، ماهانه چند می‌گیری؟ ۵۰۰۰. همه‌ش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زنده‌ای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه ! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است. زنی بچه‌ای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچه‌تون، شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری ؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام. پدری در نهایت خوشبختی است، یکی می‌رسد و می‌گوید : پسرت چرا بهت سر نمی‌زند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف، صفای قلب پدر را تیره و تار می‌کند این است، سخن گفتن به زبان شیطان. در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم؛ چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ یه النگو نداری بندازی دستت؟ چطور این زندگی را تحمل می‌کنی؟ یا فلانی را؟ چطور اجازه می دهی؟ ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمی‌دانیم چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم ! شر نندازید تو زندگی مردم. واقعا خیلی چیزا به ما ربطی نداره! کور ، وارد خانه‌ی مردم شویم و کَر از آنجا بیرون بیاییم. مفسد نباشیم با فرهنگ باشیم...
  18. Black_wolf

    من به اندازه کافی برات احترام قائلم

    من به اندازه کافی برات احترام قائلم که باهات صحبت کنم و مشکلاتمونو حل کنیم. من به اندازه ای بهت ارزش دادم که تورو به بقیه ترجیح بدم. من اونقدری بهت اعتماد دارم که آیندمو با تو بسازم. من اونقدری بهت نزدیکم که بهترین دوستت باشم بیشتر از این که فقط یک پارتنر باشم. من به اندازه کافی دیوونه هستم که هرجا می‌ری و هرکار می‌کنی کنارت باشم. مهم نیست که چه زمانی باشه. و در آخر من اونقدری دوستت دارم که کنارت بمونم و نذارم احساس تنهایی کنی.
      • 1
      • Like
  19. Black_wolf

    خط_فاصله

    خط_فاصله ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻧﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﺩﺭﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ! ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮ، ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﺮ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﮐﺮﺩ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﯼ، ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﮐﻢ ﺗﻮﻗﻌﻪ ! ﺑﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺗﻮﻟﺪ - ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺮﮒ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺧﻂ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﺧﻂ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻛﻮﭼﻚ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺪﺗﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﻭﻱ ﻛﺮﻩ ﺯﻣﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ، ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻳﻚ " ﺧﻂ ﻓﺎﺻﻠﻪ " ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ! ﻭ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺧﻂ ﻛﻮﭼﻚ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﮒ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻳﻢ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﻜﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺧﻂ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻫﻤﻨﻮﻉ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺩﻳﺮﺗﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺷﻮﻳﻢ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﻲ ﻛﻨﻴﻢ، ﻛﻤﺘﺮ ﻛﻴﻨﻪ ﺗﻮﺯﻱ ﻛﻨﻴﻢ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﻢ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ . ﻭ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ " ﺧﻂ ﻓﺎﺻﻠﻪ " ﺧﻴﻠﯽ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳت...
      • 1
      • Like
  20. Black_wolf

    کمی مکثـــْــــ

    کمی مکثـــْــــ روزهای سختی در زندگی آدم می رسد که هیچ کسی حتی نمی پرسد: "خوبی ؟" لحظه هایی را در زندگی تجربه میکنی، که انگار تنهاترین انسان روی زمینی! ... برای چنین روزهای سختی، برای لحظه های تنهایی که همدمی نیــست، نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری ... به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی! نامش را همه می دانیم ... "الله ی مهربان" الله ی مهربون همیشه همراهــتون
  21. اگر یک شخص ثروتمند که به او اطمینان و اعتماد داری ؛ به تو بگوید نگران نباش و غصّه‌ی بدهی‌هایت را نخور، خیالت راحت باشد ، من هستم... ببین این حرف او چقدر به تو آرامش می‌بخشد و راحت می‌شوی خدای مهربان که غنی و تواناست به تو گفته است : ألَیسَ اللهُ بِِکافٍ عَبدَهُ آیا خداوند برای کفایت امور بنده اش بس نیست؟ یعنی ای بنده‌ی من ، برای همه‌ی کسری و کمبودهای دنیوی و اخروی‌ات من هستم. این سخن خدا چقدر تو را راحت می کند و به تو آرامش می بخشد؟! «ألا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ» دل ها با یاد خدا آرامش می یابد. خدا مهربانتر از آن چیزیست که تو فکر میکنی...
  22. Black_wolf

    ‼️که بسیار محتاج تسکینم‼️

    خدايا بزرگ شدن کار سختي است! هر گاه مرا لايق بزرگ شدن دانستي، به من دانشي ببخش تا روياي هيچکس را نابود نکنم و براي قلب تمامي انسان ها ارزش قايل شوم تا بزرگتر شدنم به انسان‌تر شدنم معنا دهد ...! خدایا حجم دلتنگی هایم وسیع است و پر و بالم بسته ... اینگونه بگویم دلم آرامش میخواهد ...! ذره ای ... لحظه ای ... آغوشی بی دغدغه تر از آغوشت سراغ ندارم ... مرا در حریم آغوشت جا کن ...! که بسیار محتاج تسکینم الهی_آمین
      • 1
      • Like
  23. Black_wolf

    همسرانه...⛔️قهرممنوع!

    همسرانه ️قهرممنوع! مردها با قهر کردن زن، عوض نمی شوند! ممکن است بیایند و معذرت خواهی کنند و تعهد بدهند، اما کینه شما را بیشتر در دل میگیرند و پس از بازگشت جبران میکنند. برای همین اگر قصد زندگی کردن دارید و نمی خواهید طلاق بگیرید، قبل از آنکه مرد به دنبال شما بیاید و خواهش و تمنا کند و قول دهد، خودتان برگردید. و روش های دیگر را جهت اصلاح، امتحان کنید. هیچ مشکلی با قهر کردن حل نمی شود، فقط پیچیده تر می شود. قهر کردن تمرین جدایی است ,چند قهر کوچک، یک قهر بزرگ و یک قهر آخری و تمام.
  24. Black_wolf

    همسرانه

    همسرانه اگر می‌خواهيد همسر خوبی باشید اول باید یاد بگيريد که هم‌صحبت خوبی برای او باشید. زن و شوهری که از صحبت کردن با هم لذت می‌برند؛ هیچ گاه به بن بست نخواهند رسید!
      • 1
      • Confused
  25. Black_wolf

    مردها خیلی هم خوبند…

    مردها خیلی هم خوبند… دوست داشتنی و مهربان.. عاشق محبت واقعی… گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند.. و گاهی مثل یک پیرمرد خسته… اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند… بیشترشان درد کشیده اند… و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند.. خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد.. مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند.. همانهایی که اگر عاشق شوند ؛ برایتان شاملو می شوند ،و بیستون میکنند… و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت…
×
×
  • اضافه کردن...