بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
خدایا ؛ گوشه چشمی از تو کافیست تا هر رنجی به رحمت هر غصه ای به شادی هر بیماری به سلامتی هر گرفتاری به اسایش واسانی هر فراقی به وصل هر قهری به اشتی هر زشتی به زیبایی هر تاریکی به نور هر ناممکنی به معجزه تبدیل شود پروردگارا تمام وجود و هستیمان را غرق محبت ونگاه معجزه گرت بفرما ...
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
کلاس اولی که بودم یک روز بایکی از بچه های کلاسمان دوست شدم ، کلی باهم توی حیاط مدرسه بازی کردیم . روز بعدش از خانه شان برایم هدیه آورده بود ، یک هواپیمای آبی و قرمزِ پلاستیکی ... آن روز حالم خوب بود و کلی ذوق داشتم که آن را به خانه ببرم و با آن بازی کنم . به خانه که رسیدم، از کیفم بیرونش آوردم و با افتخار، به همه نشانش دادم، آنقدر این هدیه برایم جذاب و خواستنی بود که مدام نگران بودم خراب شود و از ترسِ خراب شدنش آن رابه مادرم دادم تا بالای طاقچه بگذارد وخیالم راحت باشد . فردایش که به مدرسه رفتم دوستم آمد جلو، سرش را پایین انداخت و گفت "مادرم گفته هواپیما را بیاور، لطفا هدیه ام را پس بده" یادم نمی رود که چقدر بغضم گرفته بود، من حتی با آن بازی هم نکرده بودم! ولی سنم به این حرف ها قد نمی داد که بگویم هدیه را که پس نمی گیرند! فردا هواپیما را به او برگرداندم اما وقتی دیدم آن را برد و به دوستِ جدیدش هدیه داد بغضی که از روز قبل نگه داشته بودم ترکید . همان روز فهمیدم که آدم ها زود عوض می شوند، که نمی شود روی آدم ها و حرف هایشان حساب کرد . از آن روز، تا جایی که می شد از کسی هدیه ای نپذیرفتم، از کسی چیزی نخواستم و اجازه ندادم که کسی دلخوشی ام را بسازد. من شادی هایم را منوط به بودنِ آدم ها نکردم؛ چون دوست نداشتم وابسته و دلخوش که شدم؛ دلخوشی ام را از من بگیرند یا برای معذوریت ها و رفتنشان، بهانه و دروغ به هم ببافند . اجازه نمیدهم آدم های بلاتکلیف، واردِ زندگی ام شوند، چون می دانم دلخوش به بودنشان که شدم، می روند . آدم ها را قبل از اینکه دروغ بگویند، کنار می گذارم و قبل از اینکه بروند، می روم . من دلخوشی هایم را روی مدارِ خودباوری ام تنظیم کرده ام و با خودم عهد کرده ام چیزهایی را که می خواهم، خودم به دست بیاورم، حتی اگر بهای رسیدن به آنها سنگین باشد ! به سالهای کودکی تان برگردید، اتفاقاتی که یادتان مانده همه شان درس های بزرگی دارد . شما حواستان نیست که همان اتفاقاتِ مهمِ دیروز، چقدر رویِ مسیر و شخصیتِ امروزتان تاثیر داشته هیچ خاطره ای بی حکمت نیست ! کمی عمیق تر خاطراتتان را مرور کنید
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطافپذير نيست؛ با اين حال براى حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد! نرمى بر سختى غلبه مىكند و لطافت بر خشونت. همه اين را مىدانند، ولى كمتر كسى به آن عمل مىكند! انسان، نرم و لطيف زاده مىشود و به هنگام مرگ، خشك و سخت مىشود. گياهان هنگامى كه سر از خاك بيرون مىآورند، نرم و انعطافپذيرند و به هنگام مرگ، خشك و شكننده؛ پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده و هر كه نرم و انعطافپذير، سرشار از زندگى است. آرام زندگى كن! هرگز با طبيعت يا همنوعان خود ستيزه مكن و گزند را با مهربانى تلافى کن
-
- 1
-
-
اگر حق با شماست، به خشمگین شدن نیازی نیست؛ و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید! صبوری با خانواده عشق است، صبوری با دیگران احترام است، صبوری با خود اعتماد به نفس است وصبوری در راه خدا، ایمان است. اندیشیدن به گذشته اندوه، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد. در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا؛ زیرا هر آنچه زیباست، همیشه خوب نمیماند؛ اما آنچه خوب است، همیشه زیباست...
-
- 1
-
-
مراسم عروسی بود پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید. معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. و داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون میآورید و جلوی دیگر معلمین و دانشآموزان آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست ... چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم. تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید. درود بفرستیم به همه معلم هایي كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان مي كارند و هم تخم پاكي و انسانيت و جوانمردي را.
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
*ماست فروشی در روستا که گاو هایش از علوفه های مجانی خدا تغذیه میکنن ، ماستش را به بهانه دلار گران میکند ..!* . *باغداری که درختانش در کشور خودمان با آبهای مجانی چشمه ها تولید شده اند میوه هایش را گران میکند..!* . *برنج فروشی که برنجش را در سرزمین خودمان تولید کرده جنسش را گران میکند..* *پزشکی که با پول این مردم تخصص گرفته، ویزیت و خدماتش را چند برابر میکند..* . *این دلار نیست که گران شده این وجدان و انسانیت است که ارزاان شده .!*
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
بزرگی گفت : وابسته به خدا شوید پرسیدم : چه جوری ؟ گفت : چه جوری وابسته به یه نفر میشی ؟ گفتم : وقتی زیاد باهاش حرف می زنم زیاد میرم و میام . گفت : آفرین . زیاد با خدا حرف بزن زیاد با خدا رفت و آمد كن ...! بزرگی میگفت: وقتی دلت با خداست، بگذار هر كس میخواهد دلت را بشكند... وقتی توكلت با خداست، بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی انصافی كنند... وقتی امیدت با خداست، بگذار هر چقدر میخواهند نا امیدت كنند... وقتی یارت خداست، بگذار هر چقدر میخواهند نارفیق شوند... همیشه با خدا بمان..
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
گاهی اشتباه میریم اشتباهی اصرار میکُنیم به انجام شُدنِ کارایی که خدا میدونه نمیتونه به نفع و خیرمون باشه و چقدر اشتباهی با خدا دعوا میکنيم قهر ... گاهی چقدر دنبالِ آرامشیم امّا آرامشی که موقت که آخرش باز هم ناآرومی رو سهمِ دلمون خواهد کرد !! همون موقع هایی که عادت میکنیم به کسی و چیزی و حس میکنیم آرامش یعنی " او " و در کنارِ او . همون موقع هایی که نبودِ اون شخص و تعلقاتِ مادی مون ما رو دچارِ آشفتگی میکنه و دلمون میخواد که اون در کنارمون باشه این یعنی : یه آرامش حقیقی رو از دست دادیم و آرامش کاذبی رو به دست آوردیم چه خوبه به خدا اعتماد کنیم و زندگیمون رو بسپریم به خودش
-
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند ، یکی از آن دو به یک پارک جنگلی پناه میبرد اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد ، ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است شیر اولی از او پرسید : کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟ شیر دوم پاسخ میدهد : توی یکی از ادارات دولتی ! هر سه روز در میان ، یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی هم متوجه نمیشد ... شیر نخست پرسید : پس چطور شد که گیر افتادی ؟ شیر دوم پاسخ میدهد : اشتباهاً آبدارچی را خوردم چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
چه متن قشنگیه ! قوی کسی است که, نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند، و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!! هر گاه زندگی را جهنم دیدی, سعی کن پخته از آن بیرون آیی... سوختن را همه بلدند!! زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!! با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد... یکی رفت و، یکی موند و، یکی از غصه هاش خوندو یکی برد و، یکی باخت و، یکی با قسمتش ساختو یکی رنجید، ""یکی بخشید"" یکی از آبروش ترسید یکی بد شد، یکی رد شد، یکی پابند مقصد شد تو اما باش، """خدا اینجاست...!! با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم، فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد، و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، هر آن ممکن است شبی فرا رسد، و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "، و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم : خوشحالم که هستید....
-
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید! قدر لحظه ها را بدانيد! زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم. از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟ چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند! هرچیزی در زمان خودش رخ میدهدباغبان حتی باغش را هم غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند جاده زندگي نبايد صاف و هموار باشدوگرنه خوابمان مي برد!دست اندازها نعمت بزرگي هستند.. و نکته ی آخر : هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!پس مراقب گفتارمان باشیم....
-
مادرم مدرک پزشکی ندارد ولی دستهایش کاری میکنند که هزار قرص و دوا نمیکند... شماره نظام مهندسی ندارد ولی از منِ ویرانه با حرف هایش یک آدم نو میسازد.. نقاش نیست؛ ولی با یک کلام لبخندی روی لبهایم میکشد که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند... ندیده ام توی استوديو ضبط صدا وقت بگذراند، ولی آهنگِ صدایش از هر موسیقی گوش نواز تر است.. مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛ ولی عطرِ و طعم غذاهایش هوش از سر میپراند.. بهشت را زیر پایش ندیدم، ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست بهشت نعمتِ وجودش است ...
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
تا خدا هست،،، کسی تنها نیست،،، من اگر گم شده ام،،، تو اگر خسته شدی،،، درپس پرده ی اشک من و تو،،، مأمن گرم خداست،،، او همین جاست،،، کنار من و تو،،، سال ها منتظر است؛ تا به سویش بدویم از سر شوق،،، تا صدایش بزنیم از سر عجز،،، و بفهمیم که او مونس واقعی خلوت ماست...
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
مغازه دار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند. سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است. کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند. بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است. کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد! پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود. همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند. جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم
-
نابینا:مگر شرط نڪردیم از گیلاس های این سبد یڪی یڪی بخوریم؟ بینا:آری نابینا:پس تو با چه عذری سه تا سه تا می خوری؟ بینا:تو حقیقتا نابینایی؟ نابینا:مادرزاد بینا:چگونه دریافتی من سه تا سه تا میخورم؟ نابینا:آن گونه ڪه من دو تا دوتا می خوردم و تو هیچ معترض نمی شدی! تنها ڪسانی در مقابل فساد و بی قانونی می ایستند ، ڪه خود فاسد نباشند...!
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
" آموختم " تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد. " آموختم " گاهی از زیاد نزدیک شدن فراموش می شوی. " آموختم " تا با کفش کسی راه نرفتم راه رفتنش را قضاوت نکنم. " آموختم " گاهی برای بودن باید محو شد. " آموختم " دوست خوب پادشاه بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند. " آموختم " از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنن ولی زیاد که باشم حیفم میکنن. " آموختم " برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم
-
همه ﺧﺮﺍﺑﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﺍﺑﯿﻢ ! ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﻻﻑ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ و ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺧﻼﻗﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺍﺧﻼﻕ ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍهی های ﻣﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ! ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﻗﺘﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ! ﻣﺎ ﻗﺎﺗﻼﻥ ﺭﻭﺡ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﯾﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮔﺬﺭﯾﻢ …
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
در بین آلمانی ها قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
Black_wolf پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در متفرقه
در بین آلمانی ها قصه ای هست كه این چنین بیان می شود : مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت! متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند، آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند ، اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد! زنش آن را جابه جا كرده بود، مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میكند! *همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم! -
موفقیت هیچ رازی نداره از تو شروع می شه زمانی که تصمیم می گیری شرایطت رو تغییر بدی ، شاید به خیلی چیزا فکر کنی به راهکارها به مشکلات و... اما یه قانون بیشتر وجود نداره: "موفقیت به سن ، وضعیت فعلیت ، وضعیت گذشته" تو هیچ ارتباطی نداره دقت کن ، هیچ ارتباطی موفقیت شجاعت و شهامت میخواد خواستن و خواستن و خواستن میخواد موفقیت ، در یک کلام ، تو رو میخواد اینکه وقتی هزار نفر بهت میگن نمیتونی ، فقط یک جمله بهشون بگی : "بشین و تماشا کن آدمای رویا دزد ، همیشه وجود دارن.رویای خودت رو محکم نگه دار و براش تلاش کن.
-
چقدر چاق شدی، چقدر لاغر شدی، چقدر شکسته شدی، چقدر موهات ریخته، چقدر جوش زدی، چقدر موهات سفید شده، چقدر زیر چشمت گود رفته، چقدر پف کردی، چقدر … تمرین کنیم دست از اظهارنظرا برداریم. هرکی خودش بهتر میدونه چی شده. باتشکر.
-
بزرگترین تصویر از ریا درجامعه هنگامیست که به فقرا لباس کهنه و غذای ماندهات را میدهی اما به ثروتمندان هدایای گران که به آنها محتاج نیستند ...!!
-
- 1
-
-
بله؛ می توانید! حتی اگر در حال حاضر در موقعیت بدی هستید، شاید احساس دلسردی کنید. شاید حس کنید دیگر پیر شده اید. شاید احساس ناراحتی داشته باشید. شاید بیمار باشید. شاید طلاق گرفته باشید. شاید بیکار شده باشید. اما تنها چیزی که مهم است، این است که هنوز زنده هستید! و این بدین معنی است که خداوند در شما پتانسیل، انرژی و قابلیتهای بالقوه ای را برای بالفعل شدن سراغ و توقع دارد، هنوز سفر طولانی در پیش دارید. درک کنید که می توانید هر کاری که می خواهید انجام دهید! تلخی های گذشته تان را فراموش کنید. فقط به این خاطر که نتوانستید کاری را در گذشته انجام دهید، این معنی را نمی دهد که نمی توانید کاری را در آینده هم انجام بدهید. هرگز نا امید نباشید؛ هر چیزی امکان پذیر است.
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین گرد است یا زمان؟ در ٤ سالگى … موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار در ٦ سالگى … موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه از مدرسه در ١٢ سالگى … موفقیت یعنی: داشتنِ دوست در ١٨ سالگى … موفقیت یعنی: گرفتن گواهى نامه رانندگى در ٣٥ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن در ٤٥ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن در ٥٥ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن در ٦٥ سالگى … موفقیت یعنی: تمدید گواهى نامه رانندگى در ٧٠ سالگى … موفقیت یعنی: داشتنِ دوست در ٧٥ سالگى … موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه در ٨٠ سالگى … موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار حالا به نظرتون زمین گرده!! یا زمان؟؟
-
- 1
-
-
گاهی آرامشِ انسان ، در همین ندیدن ها و نشنیدن هاست ...
Black_wolf پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در متفرقه
گاهی آرامشِ انسان ، در همین ندیدن ها و نشنیدن هاست ... اصلا به این فکر نکن که دیگران برای تو چه فکری می کنند حتی برایت مهم نباشد چطور و چگونه قضاوت می شوی ، کاری که دوست داری و می دانی درست است را بکن و مسیرِ خودت را برو ، بگذار دیگران هم یاد بگیرند به جای اینکه زمانشان را به پای حسادت و قضاوت و تقلید ، تلف کنند ؛ دنبالِ اهداف و آرزوهایشان باشند ... گاهی تو به آسیب پذیریِ قرص جوشان می شوی و آدم ها با حرف ها و قضاوت هایشان مانندِ آب ... نزدیکشان که می شوی ؛ نابودت می کنند ! لازم است کمی دورتر بایستی و در سکوت ، کارِ خودت را بکنی . که گاهی آرامشِ انسان ، در همین ندیدن ها و نشنیدن هاست ...-
- 1
-
-
حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه در جیب داشت. در حالی که گرسنگی به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. پایان.
-
- 1
-
