بی حس شدی،به عبارتی سر شدی...
یکی از غم میگه و گریه میکنه اما قلب تو باخودش میگه مگه این گریه داره ...
قلبت بغض میکنه میگه منو ببین منم شکستم،منم غم دارم،،ی نگاه میندازی بهش و میگی بچه بازی درنیار...
چشمات میخواد بباره میگی الهییی عزیزم خسته شدی حتما،،استراحت کن...
وجودت ی آغوش امن میخواد میگی،چ خووب وقت خواب رسیده بیا تو رخت خواب گرم و نرمت آروم بگیر....
شادیات پر میکشه،،میگی حتما رفتن دنبال آرزوهاشون پس تو هم آرزوی موفقیت میکنی براشون...
خنده چشمات، میشه فقط ی خط خنده رو لبت،میگی چ خوب ک هنوز میتونم نقاب شادی بزنم به صورتم...
تا کی؟تا کجا؟ چقد دیگ ازت مونده،،از خود خودتو میگم... اگه بگن بدترین و سخت ترین لحظه ها کدومه،من میگم وقتی ک بی حس شدی ،بی تفاوت شدی و شاید زمانی ک خودتو ب دست امید نمیسپاری و اوج نمیگیری...
شاید اونجا ک پرواز برات دلنشین نیست دیگه...
اونجا ک میگی راه برم،پرواز کنم،بپرم،،بدوم،سفر کنم،اصلن بشینم و نگاه کنم....خب که چی،،مگه چی میخواد بشه ،چ فرقی میکنه...
به اینجا که رسیدی یعنی تموم شدی ولی،خودت نمیدونی...🩶