بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
393 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black white
-
قلبی که پاییزی شده ولی دوست داشتنی تره،،بیشتر عاشقشم و از قلب بهاریم بیشتر دوستش دارم... نیست خاکی که اشکای پاییزی مو روی خودش نگه داره و جوانه بهاری بسازه... قلب خودم شاید...
- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
-
موافقم،،بخصوص زنگ خونه ها
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
چند روزه درست ندیدمت..تو فکرم باهات حرف زدم و برات نوشتم...یه عنوان خیلی پر رنگ صحبتهام ...روتین قدیمی بود روتین من این بود همیشه، وقتی دوستی ،فامیلی کسی ازم یه قدم دور میشد،بی توجه میشد ،،کامل ازش دور میشدم...حضور فیزیکی داشتم و حتی هنوز دوستش داشتم ولی تو ذهنم آدم امن و دوستم نبودن ...روشون حساب نمیکردم...آماده میشدم برای همیشه نداشتن و نبودن... حتی کنارشون حس تنهایی کردم... اما با تو این روتین تغییر کرد رفیق جانم...باشی نباشی،دور باشی یا نزدیک ،به قلب من نزدیکی و دلی ازت دور نمیشم...🩵
- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
-
مرسی جانم،،برای توام 🩵
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
گهی گریان گهی خندان پر از تغییر و تغییرم گهی شادم گهی غمگین گهی بی حد چه دلگیرم گهی خوبم خوش احوالم ، گهی بیمار و بدحالم گهی آسوده افکارم گهی درگیر و درگیرم گهی بغضم پر از زخمم ولی خاموش و مسکوتم گهی با گریه خوشحالم که از خاموشی ام سیرم نمی دانم چه گویم من نمی دانم چه هستم من که گاهی بی خیالاتم وَ گاهی بند زنجیرم دلم بشکسته گه گاهی ز هرچیزی که خوش نامد گهی بی حد چه خوشحالم که دور از فکر نخجیرم گهی دیوانه می گردم گهی چون عاقلان گردم نباشد حال من ثابت پر از تفسیر و تعبیرم به ظاهر خنده بر لبها ولی باطن پر از غمها گهی خوابیده در ظاهر ولی از دل چو شبگیرم نمی ماند دمی ثابت نه گریانی نه شادانی الا روح الغزل آری پر از تغییر و تغییرم |روح الغزل|
- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
گاهی چنان غمگینی که فقط خودت میتونی خودتو در آغوش بگیری و بگی درسته،میدونم میدونم، من کنارتم...و بریزی تو آغوش خودت...
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
#مجله_نایت دنیای واقعی شبیه به کارخانهای است که آدمها را به صف روی غلتک میچیند و میکوبد و میسابد و تزریق میکند و بالاخره در بستهبندیهایی شبیه به هم به بازار میفرستد. آدمهایی کم جان و کمکیفیت مطابق تنظیمات کارخانه که مثل هم فکر میکنند، مثل هم میپوشند، مثل هم گوش میکنند، مثل هم حرف میزنند، مثل هم متعجب میشوند، مثل هم قضاوت میکنند، مثل هم حکم میدهند و همهی وحشتشان از این است که مبادا مثل بقیه نباشند. مبادا جمع رویش را از آنها برگرداند. مبادا رها شوند. مبادا وصلهای باشند ناجور در این جهانِ یک جور. دنیای واقعی جایی است که هر لحظه از هر گوشهاش صدایی بلند میشود. صدایی که میگوید: تو به اندازه کافی خوب نیستی، به اندازه کافی باهوش نیستی، به اندازه کافی قوی نیستی، به اندازه کافی زیبا نیستی، به اندازه کافی پولدار نیستی، به اندازه کافی بامزه و با استعداد نیستی. صدایی که میگوید: جای تو اینجا نیست. تو لایق این شغل نیستی. لایق این موقعیت نیستی. لایق این احترام نیستی. لایق این عشق نیستی. صدایی که میگوید: به سوراخ تاریکت برگرد و همان کاری را انجام بده که ازت خواستیم. همان جملهای را بگو که دم گوشت گفتیم. بازیگر همان سرنوشتی باش که برایت نوشتیم. آدمهای کمی هستند که جرأت میکنند پا را از جعبهی تنگ و کمنورشان بیرون بگذارند و کسی شوند که "دیگران" مایل به تماشایش نیستند. آدمهای کمی هستند که بالاخره از آن کارخانه فاصله میگیرند، خودشان را بالا میکشند و کسی میشوند که برای آن بودن به دنیا آمدهاند.
-
- 2
-
-
-
نمیدانم در کدامین نقطه از تقلا کردن برای زیستنیم، فقط میدانم که امروز بیش از هر زمان دیگری لازم است که تاب بیاوریم... تاب، به معنی مقاومت، به معنی دوام، به معنی فهمیدن و رنج کشیدن و کنار آمدن... وَ نشستن و گریستن و دوباره از نو برخاستن...
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
واقعیت اینه که زندگی انقدر ساده نیست که یک انتخاب برای همه درست باشه... گاهی بهترین انتخاب یعنی تنهایی... گاهی بهترین انتخاب یعنی موندن در یک رابطه... گاهی بهترین انتخاب یعنی چند ساعت خواب... گاهی بهترین انتخاب یعنی چند ساعت سخت کارکردن... هیچ بهترین مشترکی برای همهی ما وجود نداره بهترین خودمون رو انتخاب کنید... ...
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
پاییز مثل رقص برگهاست... مثل جشن درختان... مثل بازی رنگها... مثل صدای جیغ ،گریه و خنده کودکانی که گرد هم جمع شدن و بازی میکنن... مثل خیره کننده ترین اثر هنری... مثل قهر و آشتی های عاشقانه ... و خش خش برگهای پاییزی زیر قدم هایم،چو نجوای طبیعت در گوش قلبم...
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
اونجا که سهراب سپهری میگه: ﮔﺎه گاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮد... به خودم ميگويم... در دياري که پر از ديوار است... ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟... ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟... ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ... ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ !
-
- 2
-
-
چون پرنده لرزانی که پناه میگیرد در میان بالهای...
-
بارون میبارید...قطره های بارون با ذوق زمین رو لمسمیکردن...بیاد تو بودم...دلم هوای با تو قدم زدن تو بارونو داشت...خندیدن از ته دل...اما حالم غریب بود ...خیلی غریب...قلب رنجورم دست ذهن و قلبمو گرفت و گفت لذت تنها قدم زدن یه چیز دیگه است...بریم...بریم کنار زمین خیس شیم...
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
هر چیزی ممکنه بهت آسیب بزنه به جز عشق ورزیدن به خودت... بهترین چیزی که تو می تونی باشی اینه که دوست خودت باشی... پاییز ۴۰۳...🩵
- 4 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گاهی اوقات به درستی نمیفهمم دلتنگی من به خاطر چیست... برای تکهای از من که جا ماند و هرگز برنگشت...یا...
- 4 پاسخ
-
- 5
-
-
-
وقتی شروع کنی به بهتر شدن، چیزی که کشف میکنی خود جدیدت نیست! بلکه خود واقعیته...
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
تنها مسابقه ای است که هیچگاه برنده ای نداشته است فرار از مشکلات را می گویم . . .
-
- 3
-
-
-
درسته پشیمونی بده،،ولی اگه متوجه نباشی یه رفتار تکراری رو همیشه انجام میدی و یه نتیجه تکراری رو همیشه میبینی،،پس خوبه آگاه بشی که یه تغییر ریز ممکنه نتیجه متفاوتی برات داشته باشه...
- 4 پاسخ
-
- 1
-
