بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
393 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black white
-
-
منم که میرسدم نو به نو ز خویش غمی ز دست خویش نیاسودهام به عمر، دمی گیاه آبزیم، بیبهار میرویم مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی در این صحیفهٔ رنگین و پرنگار وجود به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی به کوه نیز نسنجیدهام غم خود را هنوز با غمم ای کوهِ سرفراز، کمی چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نیام نه در پگاه وجودی، نه در شب عدمی چو موج هر چه سر خود به سنگ میکوبم ز پای خویش فراتر نمینهم قدمی!
-
- 2
-
-
-
کوچه هایی که تا هیچ پیموده بودیم...
Black white پاسخی برای Black white ارسال کرد در موضوع : اشعار نویسندگان
من بیشتر عزیزِ جاانم🩵- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
کوچه هایی که تا هیچ پیموده بودیم...
Black white پاسخی برای Black white ارسال کرد در موضوع : اشعار نویسندگان
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
بس سالهایی که بیهوده، بیهوده بودیم بس کوچههایی که تا هیچ پیموده بودیم دلها به اندازهی خندهی کوچکی بود دل را در آرامشی پوچ فرسوده بودیم بر چشمهامان گذر داشت خوابی هزاره ای کاش آن روزها را نیاسوده بودیم ای کاش فوّارهی روشنِ جستوجو را با خاکِ خیسِ تغافل نیندوده بودیم دلها به زیر غبار غریبی نهان بود ای کاش آیینهها را نیالوده بودیم موسیقی چشمهها را شنیدیم، رفتند وقتی که آن سوی تنهایی آسوده بودیم
- 4 پاسخ
-
- 4
-
-
-
داستان قشنگیه..شاید..شاید هم شعر برگرفته از اون داستان...
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیام ! حتی اگر به دیده رؤیا ببینیام من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینیام شاعر شنیدنی ست…ولی میل، میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیام ؟ این واژه ها صراحت تنهایی من است با این همه مخواه که تنها ببینیام مبهوت میشوی اگر از روزن شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیام یک قطره وگاه چنان موج میزنم درخود، که ناگزیری، دریا ببینیام شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با “چراغ” بیا تا “به” ببینیام ... "محمد علی بهمنی"
-
- 3
-
-
-
بله،قشنگه واقعن
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصلهها را» تا زودتر از واقعه گویم گِلهها را چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی در من اثرِ سختترین زلزلهها را پُر نقشتر از فرشِ دلم بافتهای نیست از بس که گره زد به گره حوصلهها را ما تلخیِ نه گفتنمان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بلهها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یکبارِ دگر پر زدن چلچلهها را یکبار هم ای عشقِ من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئلهها را...
- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
-
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش... .... سهراب سپهری
-
- 2
-
-
-
خسته ای غمزده ای مثل منی می فهمم دوست داری زِ خودت دل بکنی می فهمم زیر سنگینیِ دنیا کمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی می فهمم نکند کودکت آزرده شود از بغضت ناگزیری که بخندی تو زنی می فهمم آنقَدَر رهگذران زخم زبانت زده اند که فقط در پیِ تنها شدنی می فهمم ظاهرا طاقتِ هر حادثه ای را داری از درونت هم اگر می شکنی می فهمم صحبت از هرچه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی می فهمم... ...
- 4 پاسخ
-
- 4
-
-
-
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سر و پا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در «من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر» ...
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
در دنیا چیزی دشوارتر از صداقت ،و چیزی ساده تر از تملق نیست. اگر در صداقت فقط به اندازه یک صدم نغمه ناساز باشد ،فورا ناهم خوانی و به دنبالش رسوایی به بار می آید.اما در تملق ،حتی اگر همه چیز تا جزئی ترین نغمه ناساز باشد ،همچنان خوشایند است.
-
- 2
-
-
-
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است جان میدهم از گریه اگر نام تو آید عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است! بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است! جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است میمیرم از این غم که در آغوش تو ای دوست یکبار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است ...
-
دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهیها دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور دلم بوی خوش بابونه میخواهد. دلم یک باغ پر نارنج دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار دلم صبحی سلامی بوسهای عشقی نسیمی عطر لبخندی نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی دلم شعری سراسر دوستت دارم دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه میخواهد دلم مهتاب میخواهد که جانم را بپوشاند دلم آوازهای سرخوش مستانه میخواهد دلم تغییر میخواهد دلم تغییر میخواهد... ...
-
مشکل ما از جایی شروع شد : که نگاه ما به هم نگاه آدم به آدم نبود نگاه آدم به فرصت بود ...! ✍ حسین پناهی
-
- 1
-
-
آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پا درآمدی، مهم نیست؛ باز مقاومت کن، باز بجنگ و شکست بخور؛ اینبار، شکست بهتری خواهی خورد. ساموئل بکت
-
- 1
-
-
من ابرهای بی شماری در گلو دارم مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم از هر چه می ترسیدم آخر بر سرم آمد از عشق می ترسم تو را شاید به دست آرم هر شب خدایم را به چشمان تو می بازم باید خدایم را به چشمان تو بسپارم چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم روزی به این دیوانه خانه می کشد کارم تا چشم هایت اشتباه خوب من باشند من دست از این اشتباهم برنمی دارم جان کندنم دور از تو نامش زنده مانی بود من زندگانی را از آغوشت طلبکارم یک روز می بارم کنارت رنج هایم را من ابرهای بی شماری در گلو دارم #علی_صفری
-
- 1
-
-
جا مانده ایم، تاب دویدن نمانده است حتی به خویش، امید رسیدن نمانده است ای شاخه ی بلند که دور از رسیدنی آسوده باش پای پریدن نمانده است ما شانه از گناه تو خالی نکرده ایم دیگر توان دوش کشیدن نمانده است آماده ایم قصه ببافی برای وصل اما دریغ، گوش شنیدن نمانده است سر را که سالهاست به زانو سپرده ایم از ما سری برای خمیدن نمانده است ... شاید به عمد قفل قفس باز مانده است ما را ببخش ! بال پریدن نمانده است ...
-
- 2
-
-
-
میدانم بالآخره اندوه تمام میشود، این زخم خوب میشود و این روزهای سخت به پایان خواهند رسید. میدانم که شب باقی نمیماند و بالآخره خورشید از جایی که انتظار نمیرود طلوع خواهد کرد، میدانم و ایمان دارم, ولی میترسم... میترسم به روزهای شاد برسم اما شاد زیستن را از یاد بردهباشم. میترسم دیر شدهباشد برای با شوق به تماشا ایستادن و کیف کردن! میترسم به مقصود برسم، اما خستهتر از آنی باشم که برای خواستن و داشتنش ذوق کنم. من الآن میخواهم، نه بعد! الآن ذوق دارم، الآن و طبق جهانبینی و نیازی که همین حالا دارم! کاش همه به موقع برسند، به هر آن چیز و هر آن خواستهای که شوق داشتنش را دارند. در درون آدمها چیزی وجود دارد به نام ذوق، که اگر از زمانش گذشت و اگر کور شد، دیگر هیچ داشتن و رسیدنی به کار نمیآید! کاش همه چیز حتی معجزهها، به وقتش اتفاق بیفتند، وقتی که آدمها هنوز ناامید نشدهاند و بساط ذوق و خواستنشان را برنچیدهاند، که اگر برچیدند، همه چیز تمام شده...
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
به سراغ من اگر می آیید. پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
-
- 1
-
-
خسته ام این روزها انگار جانم خالی است از کمی احساس آرامش روانم خالی است تا می آیم با نوشتن رنج را کمتر کنم باز می بینم که از تسکین زبانم خالی است هرچه این پیرنگ را بنویسم از نو باز هم بی وجودِ شخص اول داستانم خالی است مثل یک میخانه ی بد مست از غم ها پرم پیک بعدی را بیاور استکانم خالی است وسعتِ غمگینی ام ام این بار بی اندازه است آرشی هستم که می دانم کمانم خالی است ...
-
- 1
-
