رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز چون آتش نهفته به خاکستری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز سودای دلنشین نخستین و آخرین! عمرم گذشت و توام در سری هنوز ای نازنین درخت نخستین گناه من! از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز
  2. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    آه اگر دوران شیرین وفا خواهد گذشت روزهای هم‌نشینی‌های ما خواهد گذشت بعد من تنها نخواهی ماند، اما بعد تو بر من تنها نمی‌دانی چه‌ها خواهد گذشت … عاشقان تازه‌ات اهل کدام آبادی‌اند؟ عطر گیسوی تو این بار از کجا خواهد گذشت؟ تاب دور افتادنم از تاب گیسوی تو نیست کی دل آشفته از موی رها خواهد گذشت؟ ای دعای عاشقان پشت و پناهت! بازگرد بی تو کار دوستداران از دعا خواهد گذشت
  3. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    چه خوب ! رفته ای اما ، هنوز هم خوبم خیالِ خام نکن ؛ اینکه سخت ، آشوبم ! جهان ، هنوز جهان است و من سراپا شور تو را به یاد ندارم ، نگارِ محبوبم !!! ببین چه شاد و خرامان و سرخوشم بی تو وَ در صبوری و طاقت ؛ عجیب ، ایّوبم ... خیالِ خام نکن ؛ اینکه رفته ای و منم ؛ ز درد رفتنِ تو ، بیقرار و مصلوبم ! منی که شوق ندارم ، برای یوسف ها ؛ بدونِ حسرتِ یوسف ، چگونه یعقوبم ؟ خیال کرده ای از ترسِ بی تو بودن ها ؛ نمای خاطره ات را به سینه می کوبم ؟ چه خوش خیالی اَلا ای کسی که یادم نیست ! ببین ! بدونِ تو اندر قرارِ مطلوبم ... پناه می برم از درد ها به موسیقی ، پناه می برم از تو ، به چای مرغوبم ... تو را به یاد ندارم ، تو کیستی اصلا ؟ همین بس است که بی تو ، هنوز هم خوبم !
  4. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زور منِ خسته به طوفان نرسید گر چه گفتند بهاران برسد مال منی قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید در دل مزرعه بغضم سله بسته ست قبول! گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید… نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید
  5. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    چه بی مقدمه یک لحظه داد زد :بدرود! کجا؟...نگفت...فقط گفت میرود بدرود غریبه بود و به بیراهه رفت گفتم...گفت- اگرچه نیستم این راه را بلد،بدرود حلال کن که پس از این مرا نخواهی دید نمی شوم دگر از این دیار رد بدرود چه بچگانه ز من خواست چشم بگذارم ده... او نبود اگر...بیست...آه ...صد بدرود از آنِ آمدنش حدس می زدم برود همان که زاده شد از نسل هفت جد بدرود دلم به هم همه ی باد ها نمی رقصد بدون او برو ای عشق تا ابد بدرود
  6. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    خداحافظ پرستویی که دیگر برنمی گردی پریشان کرده گیسویی که دیگر برنمی گردی تمامِ شهر، پاییزِ غم و درد است بعد از تو گُلِ زیبا و خوشبویی که دیگر برنمی گردی چه باید گفت از دردت، به جایِ خالی و سردت شبِ تاریک، سوسویی که دیگر برنمی گردی دلم آشوب چون امواجِ توفان خورده یِ دریا شده غرقِ هیاهویی که دیگر برنمی گردی به تو با بغض می گویم بمانم چشم بر راهت؟ به من با اشک می گویی که دیگر برنمی گردی از اینجا رفته ای و ردِ پایت مانده در باران دو چشمم خیره بر سویی که دیگر برنمی گردی
  7. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    ای سلسله ی شوق تو بر پای نگاهم سرشار تمنای تو مینای نگاهم روی تو ز یک جلوه ی آن حسن خداداد صد رنگ گل آورده به صحرای نگاهم تو لحظه ی سرشار بهاری که شکفته ست در باغ تماشای تو گل های نگاهم بی روی تو چون ساغر بشکسته تراود موج غم و حسرت ز سراپای نگاهم تا چند تغافل کنی ای چشم فسون کار زین راز که خفته ست به دنیای نگاهم سرگشته دود موج نگاهم ز پی تو ای گوهر یکدانه دریای نگاهم خوش می رود از شوق تو با قافله ی اشک این رهسپر بادیه پیمای نگاهم
  8. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمی کند شب من کی سحر شود شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود رنج فراق هست و امید وصال نیست این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درد دل کنم و دردسر شود ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی با خبر شود موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است بگذار گفتگو به زبان هنر شود ...!
  9. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    ما به جرم ساده لوحی اینچنین تنها شدیم مردمان این زمانه با دورنگی خوش تر اند
  10. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    گفتم از نزدیکیِ دیدار، گفتی «ساده‌ای! دورم از دیدار با هر پیش‌ پا افتاده‌ای» کوچکم خواندی، که پیش چشم ظاهربین تو دیگران کوهند و من سنگ کنار جاده‌ای شهر را گشتم که مانند تو را پیدا کنم هیچ‌کس حتی شبیهت نیست، فوق‌العاده‌ای با دل آزرده‌ام چیزی نمی‌گویی ولی از دل آزردن که حرفی می‌شود آماده‌ای باز بر دوری صبوری می‌کنم اما مگیر امتحان ساده‌ای از امتحان پس‌داده‌ای
  11. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    شمع باش و بیصدا با خود برای خود بسوز از سر شب تا سحر تنها به پای خود بسوز حسرت یک شانه ی موهوم را تا کی خوری روی دوش خویش تنها با صدای خود بسوز جغد در ویرانه ی خود پادشاه عالم است جغد باش و در دل دولتسرای خود بسوز با خیال دیگری خود را کجا گم کرده ای در پی خود باش و پای گریه های خود بسوز چشم یاری را ببر چون نوح از هر طایفه ناخدای خویش باش و با خدای خود بسوز پیش شیخ شهر هرگز از گناه خود مگو پیش ساقی با مِی ناب از خطای خود بسوز مردمان سنگند ،کس با سنگ‌ درد دل کُند؟ شمع باش و بیصدا با خود برای خود بسوز
  12. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    او هم آنقدر که می گفت وفادار نبود غلط خوبترم بود ولی یار نبود رفت و یک نیمه من نیز به دنبالش رفت نیمه ای ماند که ای کاش وفادار نبود بعد از او نیز به دنبال خودم گشتم باز آنچه از خواستنش ماند جز آوار نبود کاش از رفتن خود قصه نمی بافت به هم کاش از عاقبت عشق خبردار نبود خواستم از همه پنهان بکنم ظلمش را گفتم این باغچه در شأن سپیدار نبود رفت و تنهایی من باز بغل کرد مرا بعد از او عشق فقط قابل تکرار نبود آنکه یک روز مرا دست خداوند سپرد کاش می دید خدا نیز نگهدار نبود می روم نیمه جا مانده من مال شما می روم تجربه ی عشق جز آزار نبود
  13. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    خطی کشید روی تمام سوال ‌ها تعریف ها معادله ‌ها احتمال ‌ها خطی کشید روی تساوی عقل و عشق خطی دگر به قاعده‌ ها و مثال ‌ها خطی دگر کشید به قانون خویشتن قانون لحظه ‌ها و زمان ‌ها و سال‌ ها ازخودکشید دست و به خود نیز خط کشید خطی به روی دفتر خط‌ها و خال ‌ها خط‌ ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد با عشق ممکن است تمام محال ‌ها
  14. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    مثل یک بره که دلبسته‌ی روباهی بود عشق تفسیر غم و دوری و گمراهی بود..... خوش به حال همه‌ی دور و بری‌هایش آه کاش بین من و او نسبت کوتاهی بود کاش دلتنگی این قافیه‌ها پایان داشت یا از اینجا به لب پنجره‌اش راهی بود... نرسیدن طرف دیگر عشق است ولی مرگ این رابطه زیر سر خودخواهی بود می‌شد این قصه به اینجا نرسد، اما نه نوع تعبیر من از عشق کمی واهی بود نشد از رفتن او طرح سپیدی بکشم دفتر شعر من از اول خط کاهی بود.... بگذارید به پای دل بی‌حوصله‌ام گاه اگر پشت سر قافیه‌ها آهی بود شاید این نام کتابی که ندارم باشد "زندگی خنده‌ی آن دختر دی ماهی بود"
  15. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    خواندم غزلی اسم تو در قافیه اش بود ازعشق تو با قصه ی پر حاشیه اش بود هر واژه درین شعر وغزل شرح و بیانی ازساعتِ دل دادن و هر ثانیه اش بود سرتاسرِ ابیات ولی بوی غریبی می داد وجدایی همه جاتوصیه اش بود من بودم وشب بود و تو با فکر رقیبم در عشقِ مثلث دلِ من زاویه اش بود بیچاره دل از وحشتِ این داغِ جدایی آن شعر برایش همه شب مرثیه اش بود انگار که آن قلعه ی مستحکمِ عشقم هنگام فروپاشی و هم تجزیه اش بود جانم به لبم آمد و گفتم به جهنم بگذار که جان را ببرد مهریه اش بود
  16. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    بَه بَه به توو غنچه لبهایِ چو ماهت با آن خمِ ابرو و دو تا چشم سیاهت مستند دو آهوی توو مردم این شهر حسرت کش لبخند توو نازِ نگاهت نازم به بلندای تو ای سرو خرامان چون کبک خرامیدن و آن پرِ کلاهت من سِحر خمارین توام ساحره غماز چون یوسف شیدایم و افتاده به چاهت گر عشق گناه است گنهکار ترینم زندانی چشمان تو ناکرده گناهت ویران شده از زلزله‌ی چشم تو هستم‌ آغوش تو امنست بهشتست پناهت
  17. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن، به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور، رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سببها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
  18. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن این چنین نیست ولی رسم امانت داری قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری دل من خواست که یک بار دگر برگردی دیگر از جانب من نیست ولی اصراری همه گفتند که تو خنده کنان می رفتی خسته ام از تو و این ماضی استمراری
  19. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    عشق آنگونه قشنگست که خوارت نکند بــه تمنــای حقیــرانـه، دچـارت نکند عشق آنگونه قشنگست که با سنگِ مَحَک هـر کسی سر بـرسد، کسرِ عیـارت نکند ماه معشوقِ پلنـگ است حواست باشد گـربـه ی وحشیِ ولگـرد، شکـارت نکند سخنِ عشق، نه آن است که آید به زبان لب فرو بند، کـه دل حاشیـه دارت نکند منـزل و منـزلتِ عشق بلنـد است بلنـد «بـر حذر بـاش» کسی بر سرِ دارت نکند
  20. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود از دنیا، که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برای چرخش این آسیاب کهنه ی دل سنگ به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا نشان خانه ی خود را در این صحرای سردرگم بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
  21. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده فقط اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده بپرس از پیشگوهای محلی این معما را چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟ چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟ چقدراز زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟ سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل اگرکه قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید: بیا بگذر ز تقدیرت! همین یک کارمان مانده
  22. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد نم نمک شاپرکی خوشگل و زیبا بشوی گاهی انگار ضروری ست بِگندی در خود تا مبدل به شرابی خوش و گیرا بشوی گاهی از حمله ی یک گربه ، قفس میشکند تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی گاهی از چاه قرارست به زندان بروی آخر قصه هم آغوش زلیخا بشوی من فقط دل نگرانم که خدا ناکرده بهترین دوست ! تو یک روز یهودا بشوی
  23. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    یا دستِ رفاقت نده و دست نگه دار یا تا ته خط، حرمت این دست نگه دار یا دست بکش مثل من از هرچه که مستی‌ست یا این که مرا مثل خودت مست نگه دار ای مرد نباید سخن از درد بگویی در سینه‌ی خود هرچه که درداست، نگه‌دار دور از توام و مثل تو دوروبر من نیست مثل من اگر دوروبرت هست، نگه‌دار عشق آخر خطّ است اگر، قصّه‌ی ما را همواره در این کوچه‌ی بن بست نگه‌دار
  24. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمی آرم اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم من اون دردم که هر جایی پی مرهم نمی گرده چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه من اون عشقم که با هر کس سر سفره نمی شینه من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم اگه بارون پر بارم به صحرا دل نمی بندم
  25. Black_wolf

    حس خوب شاعرانه

    یک‌روز می‌آیی که من، دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم یک‌روز می‌آیی که من، نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی، نه یقین، مست و خمارت نیستم شب زنده‌داری می‌کنی، تا صبح زاری می‌کنی تو بی‌قراری می‌کنی، من بی‌قرارت نیستم پاییز تو سر می‌رسد، قدری زمستانی و بعد گل می‌دهی، نو می‌شوی، من در بهارت نیستم زنگارها را شسته‌ام، دور از کدورت‌های دور آیینه‌ای پیش توأم، اما کنارت نیستم دور دلم دیوار نیست، اِنکارِ من دشوار نیست اصلا "منی" در کار نیست، اَمنَم حصارت نیستم.
×
×
  • اضافه کردن...