بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
غمگین نباش! به اتفاقات خوبِ هنوز رخ نداده فکر کن! به لبخند هایِ هنوز نزده، آدمهای خوبِ هنوز ملاقات نکرده و سفرهای ناب هنوز نرفته... فکر کن به مسیرهای سبز و روشنی که بنبست نیستند، به پل های محکمی که به سرزمین های آرام میرسند و به قلب های بزرگی که خداوند به وسعت اقیانوس ها به آنها میبخشد...
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی کزین شب های ناباور منت آواز می دادم در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخت خالی به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
آدمی که دوستان زیادی دارد، مانند کسیست که در کمدش لباسهای بسیاری دارد. اینیکی تک تک لباسها را به قدر کفایت نمیپوشد و هوشمندانه و به موقع به کار نمیگیرد و آنیکی نمیتواند لذت دوست حقیقی بودن را به دوستانش بچشاند و قدر عزیزترین دوستانش را آنگونه که بایسته است، بداند. چه بسا آدمی که لباسهای زیادی دارد، بعد از ماهها یا سالها انتهای کمدش و زیر تمام لباسها، ممکن است لباس ارزشمندی را پیدا کند که وقتی واقعا به آن نیاز داشته، آن را زیر حجم لباسهای فراوانِ در دسترس، نیافته... آدمی که لباسهای بسیار زیاد و متنوعی دارد، به احتمال بیشتری ترکیبات دور از شان و زننده میپوشد، تا کسی که با احتیاط، لباسهای شایسته و محدودی خریده.
-
- 1
-
-
آدم همیشه دنبال قطعهای گم شده است، هیچ آدمی را نمیتوان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند؛ فقط نوع قطعههاست كه فرق میكند، یكی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یكی مراد میجوید و یكی مرید! یكی همراه میخواهد و دیگری شریك زندگی، یكی هم قطعهای اسباب بازی! به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دستِكم بدون آرزوی یافتن آن نمیتواند زندگی كند. گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمیشوند، بلكه تغییر موضوع میدهند. حتی آنكه نمیخواهد آرزویی داشته باشد، آنكه آرزویش را از كف داده است، آنكه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، اندیشهاش گرفتار «آرزو»ست
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
"می درخشی در برابرم می درخشی و این شگفت نیست ذرات اندامت شاید که پیش از این دانه یی از انار بوده اند یا پره ای از میوه ی کاج خمی از شاخ گوزن نرینه ی جوان یا در ژرفنای اقیانوس طرّه ای از بازوی رقصان عروس دریا ذرات اندامت شاید که روزگاری گیسوی زرین دخترکی خردسال بوده اند یا لبهای سرخ زنی یا شاید سینه ی سوزان پسرکی نوجوان می درخشی در برابرم می درخشی و این شگفت نیست ذرات اندامت بی تردید میلیاردها، میلیاردها سال پیش از این زنده و درخشان و گدازان در دل ستاره ای بوده اند."
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
از بنِ جان ای به رقص آمده با صد دف و نی در جانم دف و نی چیست مَنَت کف زده می رقصانم این همه عشوه ی اندیشه ی رقصانِ من است سر و گردن به تماشایِ که می گردانم ناله آموختمش از نفسِ خویش چو نای این عجب بین که ز نالیدنِ او نالانم سایه ی دستِ من افتاده بر این پرده و من باز از بازیِ بازیچه ی خود حیرانم در نهانخانه ی جان جای گرفته ست چنان که به دل می گذرد گاه که من خود آنم گفتم این کیست که پیوسته مرا می خواند خنده زد از بنِ جانم که منم، ایرانم گفتم ای جان و جهان، چشم و چراغِ دلِ من من همان عاشقِ دیرینه ی جان افشانم به هوایِ تو جهان گِردِ سرم می گردد ورنه دور از تو همین سایه ی سرگردانم
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
بی تو سرابی می شوم توی عصرهای تنهایی هیچ می شوم در ترانه ای که موسیقیای دل به دست آن سازگار شده در این عصر سایه ها هجوم تو مرا از من می گیرد تا انتهای حوصله بهانه ات را می گیرد دل کوکانه ی من ... ____به رقص خورشید در نگاه بیابانی ام می مانی به طغیان دریا در حضور باران بیا رستاخیزی شو بشکن این تردیدهای مبهم را مرگ شو مرگ شو در این گلوگاه بی تو مرا با خود بمیران...
-
- 1
-
-
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی. برای این که از امیال شخصیت بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را میبینی که تنها راه میرود، کینهای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او میخندیده است
-
- 1
-
-
نه، نمیتوانم فراموشت کنم زخمهای من، بیحضور تو از تسکین سر باز میزنند بالهای من تکهتکه فرو میریزند برههای مسیح را میبینم که به دنبالم میدوند و نشان فلوت تو را میپرسند نه، نمیتوانم فراموشت کنم خیابانها بیحضور تو راههای آشکار جهنماند تو پرندهیی معصومی که راهش را در باغ حیاط زندانی گم کرده است تک صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی باد تشنهی تابستانی که گندمزاران رسیده در قدوم تو خم میشوند آشیانهی رودی از برف که از قلههای بهار فرو میریزد نه نمیتوانم نمیخواهم که فراموشت کنم
-
چه غريب ماندی ای دل!نه غمی نه غمگساری نه به انتظار ياری نه زيار انتظاری غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد كه دگر بدين گرانی نتوان كشيد باری دل من !چه حيف بودی كه چنين ز كار ماندی چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد دگر ای اميد خون شو كه فرو خليد خاری سحرم كشيده خنجر كه:چرا شبت نكشتهست تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاری نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برارم منم آن درخت پيری كه نداشت برگ و باری به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها بنگر وفای ياران كه رها كنند ياری
-
- 1
-
-
بسیار به او نزدیکم آنقدر به او نزدیکم که نمیتواند خواب مرا ببیند. او خوابش میبرد و به زنی که بلیط سفری یک طرفه گرفته است تا منی که در آغوشش خوابیده ام نزدیکتر است. بیچاره من در کالبدِ خویشتن گرفتارم. به آرامی دستم را از زیر سرش بیرون میکشم. به او خیلی نزدیکم آنقدر که او نمیتواند خواب مرا ببیند. نزدیکم خیلی به او نزدیکم...
-
- 1
-
-
تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟ تو را شاید آن دورها دیده بودم... تو را در حرا، در حرم، در مدینه تو را در صفا، در منا دیده بودم تو را بین محراب خونین کوفه تو را در مقام رضا دیده بودم تو را در همانجا که خورشید گل کرد کنار همان نیزهها دیده بودم.... من از روز اوّل که محو تو گشتم تو را نیمی از کربلا دیده بودم تو را کوهی از صبر، انبوهی از عشق تو را سورهای از خدا دیده بودم تو را شیرمردی که در اوج سختی نشد از خدایش جدا، دیده بودم تو را باصفا چون بهارِ پرستش تو را روح سبزِ دعا دیده بودم...
-
به من بگو چگونه من جوان شوم بگو چگونه این جهان شود بگو چگونه راز عاشقان بیان شود عطش برای دیدن تو سوخته زبان من به من بگو عطش چگونه بی زبان بیان شود تو مهربان من بیا کنار پنجره و پیش از آن که قد نیمه تیرسان من کمان شود بهار را به من نشان بده بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود به چهره ها و راهها چنان نگاه می کنم که کور می شوم چه مدتی است دلبرا که من ندیده ام تورا؟
-
- 2
-
-
بعد از تو... هرگز کسی را دوست نداشته ام و هرگز به زبان نیاوردم واژه ی "دوستت دارم " را به کسی از عشق نگفتهام امااا شعرهایم همه در مورد عشق خواهد بود وقتی تو رااا ... اینچنین در خیال میبافمت و چشمانت را عاشقانه می سرایم هرگز بعداز تو... وجود کسی رادر قلبم احساس نکردم من در رویاهایم باتو زندگی خواهم کرد ...
-
- 1
-
-
امشب میخواهم به زبان مادری به تو بگویم" دوستت دارم "... "مَن سَنی چوخ ایستیرَم" ... بگویم هر شب ماه را به جای چشمانت می بوسم و مهتاب را به آغوش میکشم . امشب آتشی در دلم برپاست از جای خالیت در لحظه هایم از تشویش و دلتنگی هایم از حجم نبودنهایت از این همه سکوت از این همه تنهایی..... فردا روز دیگریست امشب با من بیا به میعادگاه شبانه میخواهم طعم عشق را دوباره احساس كنیم
-
- 1
-
-
عاشقانه ترین شعرم را روزی در آغوش تو خواهم سرود آن روز که طبیعت به احترام ما سکوت خواهد کرد و تو دوستت دارم را به لهجه ی باران و عشق را به زبان بوسه بر بند بندِ تنم جاری می کنی من فریاد زنان این راز را به جهانیان خواهم گفت : اگر چشم های تو نبود تمام شعرهای عاشقانه دروغی بیش نبود ...
-
- 2
-
-
چه خوب است داشتن کسی شبیه به تو. چه خوب است تخت بودن خیال و شوق داشتن برای زیستن و دلخوش بودن به نگاه و لبخندهای کسی که تو باشی. چه خوب است آدم، یک نفر را اینهمه دوست داشتهباشد و به یک نفر، اینهمه اعتماد داشته باشد و برای یک نفر، اینهمه عزیز باشد. چه خوب است که آدمی تا به این اندازه، مومن باشد به مهربانی و صداقت یک نفر و شبیه به کودکی که ترسان و مضطرب، پناه میبرد به آغوش مادر، در صعبترین شرایط، پناه ببرد به آغوش گرم و پذیرندهای و ایمان داشتهباشد که همه چیز درست میشود. چه خوب است که تو در جهان من حضور داری و اینقدر حواست به من هست و در نهایت بیمهری روزگار، یاد تو میافتم و درختان اشتیاق دلم، شکوفه میدهند و دلم گرم میشود به این خیالِ خوش که دنیا هم اگر نباشد، یک "تو" هنوز هست و همین کافیست ...
-
- 1
-
-
گفت ، حواسِت به آدمهایی که کاکتوسوار زندگی میکنن باشه. گفتم کاکتوسوار ؟ منظورت چیه ؟! گفت «آدمهایی که مثل کاکتوس ، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه. نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه. ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری به خیالت خیلی مقاومن... اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی ، چشمت به کاکتوست میوفته و میبینی زرد و پلاسیده شده و ریشه هاش خاکِستر. و تو تازه همون روز میفهمی کاکتوس ها هم میمیرن اما تدریجی و بی خبر ...
-
- 1
-
-
دير رسيدن بدترين و مزخرفترين حالتِ ممكنه ...! من هيچگاه اولينِ كسي نبودم ! هميشه دير ميرسيدم ... هميشه قبل از من پاي يك نفر در ميان بود ... يك نفر كه قولِ ماندن داده بودو رفته بود ... يك نفر كه گفته بود دوستت دارم و نداشت ... يك نفر كه خاطره ساخت و رفت ... اولينِ كسي بودن لذتي دارد كه من هيچگاه نفهميدمش...! من هميشه دير ميرسيدم... قبل از من يكي بود كه عشق را بد برايش معني كرده بود ... قبل از من يكي بود كه او را بد شكست و رفت ... قبل از من او قسم خورد كه ديگر عاشق نشود ... من آدمِ دير رسيدن بودم ... آدمِ نرسيدن ... هميشه يكجاي كار ميلنگيد "من اولينش نبودم..." و سهم من از او ، همين چشمانِ تَر است ...
-
- 2
-
-
محبوبم! من فقط آوازهای تو را دوست میدارم. آواز تو عشق را در من پهناور میكند. شما با آوازهایتان پای مرا به آسمان بازكرديد. محبوبم! بگو كی زنبقها باز میشوند. كجای آسمان رنگين كمان است. و تو كی آواز میخوانی. شما عشق را در سينهی من تاسيس كردهايد در سايهی درخت بادام. بادامهايی كه مثل چشم آهوان تماشايی بودند. آوازهای شما دل مرا میتكاند. آواز شما گوشهی دنجی است برای عاشق كه تنهايی را تار و مار میكند. محبوبم! شما كه آواز میخوانيد نسيمها از هم سبقت میگيرند. مهتاب اين طرف است. سايهی شما را میبينم دلم هُری میريزد كه من تنها با درختان بادام آمد و شد دارم.
-
•خوشبختی؛ انقدر بی ارزش نبود که بتونی توی گاوصندوق قایمش کنی ! خوشبختی، یه چیزی بود مثل خوشمزگی مرباهایی که مامان درست میکنه ، به معصومیت نگاه یه دختربچه ی کله فرفری ، به زیبایی کفشدوزکها ودیوونگی پروانه ها به دلبری شبهای کویر و خیلی چیزهای ساده ی قشنگ دیگه ، که از کنارشون گذشتیم و میگذریم بدون اینکه بدونیم چقدر "خوشبخت"بودیم !
-
این زندگی توئه! اگه دوست داری اون مانتو رو با اون شلوار ست کنی، بکن! مهم نيست رنگاشون به هم نمياد و مردم مسخرت ميكنن! واقعیتش اینه به اونا هيچ ربطی نداره... اگه اون بلوز رو توي لباساى قديميت پیدا کردی و دوست داشتی دوباره بپوشیش بپوشش!مهم نیست که مردم بهت میگن دِمُدِه! اگه ميرى كافي شاپ و دوست داري اون شيك توت فرنگي پر از خامه رو سفارش بدي،بده! مهم نيست كه طرف مقابلت اسپرسو سفارش داده. اگه دوست داري بلند بخندي،بخند! اگه كفش پاشنه بلندت وسط مهمونی جورى پات رو زد كه گريت گرفت درش بيار!مهم نيست اگه بقيه ازت قد بلندتر باشن. اين زندگى توئه و تو فوق العاده تر از اون هستي كه نظر بقيه برات مهم باشه. و پيشنهادم بهت اينه دقيقا وسط شك و ترديدت براي انجام دادن و ندادن كارهايی كه دوست داري به خودت محكم بگو اين زندگی منه
-
به گرگ گفتند: تو ام مثل بقیه هر روز با یک اهو باش!! گرگ گفت: اگر میخاستم هر روز با یک آهو باشم اسم کفتار میشد نه گرگ
-
- 1
-
-
عاشقى وعشق ورزيدن خصوصيت بزرگى است اما حقيقتاً وفادارى بزرگترين فضيلتى است كه دو نفر مى توانند نسبت به هم داشته باشند... اول و ابتداى يك رابطه، با عشق زيبا مي شود اما وفادارى است كه ادامه و انتهاى هر رابطه را شيرين تر و لذت بخش تر مي كند، به عشقمان و تعهدمان وفادار باشيم...
-
شــــایـد ... بعـد رفتنـت مـن هـم بـروم ... امـا رفتـن مـن بـا رفتـن تـو فـرق مےڪند؛ تـو بہ آغـوش دیگـرے ... مـن بہ سینـہ خـاک ...
-
- 1
-
