رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. اشکال ما آدمها این است که هر کدام به روش خود یکدیگر را دوست داریم ! گاهی ظالمانه ، گاهی خودخواهانه ، گاهی مغرورانه ، گاهی مالکانه و نیز گاهی عمیقا عاشقانه ... و چقدر در راه و روشهای خود در نهایت دوست داشتن ، قلب یک دیگر را می شکنیم ! و احساس یکدیگر را جریحه دار میکنیم ! وقتی پای رفتن پیش می آید ، تازه به این فکر می افتیم که کجای کار ما اشتباه بود !؟ رفتن ، همیشه با یک خداحافظی اتفاق نمی افتد ! گاهی رفتن در انبوهی از ماندن و بودن است
  2. بعضی مواقع ، درختِ ارتباطتان را هَرس کنید شاخه های بلا استفاده و دست و پا گیری که فقط وقتِ شما را می گیرند ، قطع کنید از حذف کردنِ آدم های بی ارزشِ زندگیتان نترسید باور کنید همه ی آدم ها لیاقتِ ماندن ندارند همه ی آدم ها شعورِ همنشینی ندارند ! گاهی ، فقط یک نفر ، جایِ هزار نفر را برایتان پر می کند ، تا پیدا شدنِ همان یک نفر ، منتظر بمانید ، به اصالت و ارزشِ خودتان وفادار باشید و معیارِ ارزشمندی تان را در جوارِ آدم های بلاتکلیف و اشتباه ،خراب نکنید ! اطرافتان را از رابطه های آزار دهنده ، خالی کنید ، این روزها "آرامش" ، غنیمتِ کم یابی ست ...
      • 1
      • Like
  3. Black_wolf

    کلبه ای سرد

    کلبه ای سرد و زنی با پیراهن خاکستری رویاها سایه روشن شب ریخته بر گیسوانش بوی تلخ تنهایی و فنجانی لبریز از بیقراری، بلور چشمهایش در ازدحام واژه های پاخورده از نفس افتاده، اینگونه که انگشتهایش فرو رفته لا به لای شعرهایی زخمی در بومی از فصل های یخی
      • 2
      • Like
  4. Black_wolf

    تلاش می‌کنم جزیره‌ای را کشف کنم

    تلاش می‌کنم جزیره‌ای را کشف کنم که درختانش به جرم مُزدوری به دار آویخته نمی‌شوند و شاپرکهایش به جرم سرودن شعر محبوس نمی‌شوند، اما نمی‌توانم ! سعی میکنم اسب‌هایی را نقاشی کنم که در دشت‌های آزادی می‌تازند، اما نمی‌توانم ! می‌خواهم قایقی بکشم که مرا با تو تا آخر دنیا ببرد، اما نمی‌توانم ! می‌خواهم وطنی اختراع کنم که مرا به جرم دوست داشتن تو، پنجاه ضربه تازیانه نزند... اما نمی‌توانم !
      • 1
      • Like
  5. Black_wolf

    یک انسان اصیل و باوجدان

    یک انسان اصیل و باوجدان، یعنی انسانی که به حکم عقل سالم عمل کند، موظف است که حتی در مسائلی که در کتاب‌های قانون پیش‌بینی نشده باشد اصیل و باوجدان بماند و به همین علت است که بی‌ترس از احتمال بیرون انداخته شدن، چنان‌که الان تهدیدمان کردید، به اینجا آمده‌ایم، برای اینکه ما گدایی نمی‌کنیم، تقاضا نمی‌کنیم، حق‌مان را می‌خواهیم.
      • 1
      • Like
  6. Black_wolf

    می‌خواهم برگردم به روزهای پیش از تو

    می‌خواهم برگردم به روزهای پیش از تو به غرور ببری که نسلش منقرض شد به سرخیِ گلولۀ کاموا در قلبم به بلبلانِ پنبه‌زار که در خشکسال دلم را ترک گفتند این‌روزها چقدر دلم می‌خواهد برگردم به یونسِ تنهایی‌ام در شکم نهنگ...
      • 1
      • Like
  7. Black_wolf

    زمان نه می‌گذرد و نه صدایی دارد

    زمان نه می‌گذرد و نه صدایی دارد. آنکه می‌گذرد ما هستیم و آنچه صدا می‌دهد ساعت مان است. زمان راه خود را در تاریخ با همان سکوت و خستگی ناپذیری فرو می‌بلعد که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب غروب می‌کند. تمدن های بزرگ را واژگون می‌کند، یادمان‌های باستانی را می‌فرساید و نسل‌ها را یکی پس از دیگری حریصانه می‌بلعد. برای همین از «تاراج زمان» حرف می‌زنیم. زمان می‌جَوَد و خُرد می‌کند و ما همان کسانی هستیم که میان آرواره‌هایش قرار داریم.
  8. Black_wolf

    سکوت کن...

    سکوت کن... فرقی نمیکند از روی رضایت باشد یا دلخوری، این مردم از سکوت کمتر داستان می سازند...! سکوت خطر ناکتر از حرف های نیشدار است !! بدون شک کسی که سکوت می کند ، روزی حرف هایش را سرنوشت به شما خواهد گفت .. گاهی سکوت شرافتی دارد که گفتن ندارد ... سکوت در اثر بستن دهان نیست؛ در اثر باز کردن فکر است، هر چه فکر بازتر، سکوت بیشتر، هر چه فکر بسته تر، دهان بازتر
  9. Black_wolf

    مرگ، مرگ، مرگ

    مرگ، مرگ، مرگ ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند. دیگر بس است مرثیه دیگر بس است گریه و زاری ما خسته ایم، آخر ما خوابمان می آید دیگر. ما را به حال خود بگذارید. اینجا سرای سرد سکوت است، ما موجهای خامشِ آرامشیم. با صخره های تیره ترین کوری و کری پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را...
  10. گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک یک روز کامل جشن می‌گیرم! گاهی صد بار در یک روز می‌میرم! حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب یک غنچه مریم هم برای مُردنم کافی است! گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر، احساس گنگ آشنایی می‌کند. گاهی دل بی‌دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند! امـــا غیر از همین حس‌ها که گفتم و غیر از این "رفـتار معمـولی" و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم!
  11. Black_wolf

    نقابِ قلب

    برای کسی که عمری را در عادتِ واپس کشیدن خود از محبت سپری کرده، یک محبت ماهرانه و از دل برآمده می تواند نقابِ قلب را فرو بریزد و سوگی را آزاد کند. سوگی که از سالهای سپری شده بدون «دیده شدن» بر می آید. این غمی است اما که نشان از بهبودی می دهد زیرا وجوهی از روح را می گشاید که برای مدتی بسیار طولانی دست رد بر سینه عشق زده بودند. بن بستی را در قلب می گشاید که به خاطر رنجِ بیش از حد ایجاد شده بود. وقتی موقعیتی در زندگی بیش از اندازه دردناک می شود، ممکن است سعی کنیم با شوخ طبعی ظاهری اثر آن را حداقلی جلوه دهیم و مثلا بگوییم «اوه این که چیز جدیدی نیست» ولی در گذر زمان، این مکانیزم دفاعی روان می تواند منجر به احساس یخ زدگی شود. خروج از این بی حسی و بازیابی احساس زنده بودن می تواند ابتدا به ساکن بسیار دردناک و زخم زننده باشد ولی این گز گز روحی نشان بازگشتِ زندگی است. این اشکهای بی امان به قول گیبنز «رنجِ عوطفت بیش از حد» است. و من می‌گویم این رنجی است که خاکِ روح و روان آدمی را دوباره حاصلخیز می کند
  12. روز دیگری آغاز شد.. اما هنوز در دیروزها جامانده ایم .. هرروز مثل دیروزتکرار بی ثمر، بی‌حاصل، پر از عصیان و حسرت.... دوست و دشمن شاکی؛ نان مردم بی نمک؛ دستها بی خیر؛ نگاه ها همه فحش؛ دلها پوسیده؛ قلبها یخ زده ... آیا معجزه ای در راه است..؟ این حال از مرگ بدتر است. زندگی را مردگی کردن است... برگریزان آدمیت است.. خزان محبت ..! اما تو در این وادی قید را رها کن ... خوب باش و مهربانی را عرضه کن.. ما همه مخلوق خداییم..
  13. Black_wolf

    امشب به دنبال تو میگردم!

    با آن که شب است و راه فریادی در هیچ سوی افق نمی بینم با این همه از لبان صد امید این زمزمه را دوباره می خوانم باشد که ز روزنی گذر گیرد شاید روزی کبوتری چاهی این زمزمه را دوباره سر گیرد وانگاه به شادی هزاران لب آزاد به هر کرانه پر گیرد!
  14. Black_wolf

    امشب به دنبال تو میگردم!

    هر شب قبل از خواب، رو به روی آینه می ایستم و در چهره ی غم گرفته ام به دنبال تو میگردم! لای موهای سفیدم، بین خط های پیشانی و چروک های دور چشمم... هرچه بیشتر میگردم کمتر پیدایت می کنم! انگار که تو را در هجوم لحظه های نبودنت گم کرده ام؛ در چهره ام دقیق تر که میشوم دلتنگی بیداد میکند، تصویرم تار میشود و اشکی برگونه ام می افتد... افکاری پریشان بر ذهن خسته ام چنگ می زند که آیا تو اصلا مرا یادت است؟ جایی در ناخوداگاهت به دنبال من میگردی؟ یا یک عمر تمام قد مقابل آینه برای بی وفایی ات کف می زنی؟
  15. Black_wolf

    سوگند به بوسه‌ام

    سوگند به بوسه‌ام که بر مُنحنیِ شانه‌ات شِکُفت! هر جا باران ‌نمی‌بارید، تو را آرزو کردم سوگند به گرمای دستم، که رویِ دستِ خوش عطرت ریخت، هر جا سخن از عشق نبود تو را خواستم سوگند به لرزش پِلکَت وقتِ بوسه که از جنسِ بارانی و وطنِ عشق، جیبِ پیراهنِ سبزِ توست! سوگند به لبخندت، "ما"خطِ آخرِ همان شعریم که خدا وقتِ نوشتنِ داستانِ‌ عشق زیر لب نجوا می‌‌کرد بخوان، بخوان مرا که شعر خوانیِ تو دل از چلچله‌ها نیز می‌بَرَد!
      • 1
      • Like
  16. Black_wolf

    هیچ چیز شبیه هیچ چیز نیست!

    هیچ چیز شبیه هیچ چیز نیست! تقویم ها ما را شمردند و شمردند و ... ما کهنسال تر بودیم از روز های گذشته مان! وقتی دلت مانده باشد پاهایت رفته باشد و چشم هایت... بگو چشم هایت تنها همین یک فصل را دارند؟؟ عشق شوخی خنده دارِ خدا بود با آدمی که تنها میتوانست به اندازه ی انگشت هایش بشمرد! من فصل چشم های تو را دوست داشتم! که شبیه هیچ برگ این تقویم نبود! به اندازه ی شمارش تقویم که نه! به اندازه ی کهنسالی ام دلم گرفته! دلم باران می خواهد...
      • 1
      • Like
  17. Black_wolf

    "ساختن" یا " کاشتن"

    هر کس در دوران زندگی اش می تواند دو کارکرد داشته باشد: "ساختن" یا " کاشتن" . سازندگان شاید سالها در کار خود بمانند و سازندگی شان مدت ها طول بکشد، اما روزی می رسد که کارشان به پایان برسد. در این هنگام باز می ایستند و در میانِ دیوارهای خود ساخته محصور می شوند. اما کسانی هستند که میکارند. اینان گاهی، هنگام طوفان و تغییر فصل ها رنج می برند و گاهی-به ندرت- خسته میشوند. اما یک باغ، بر خلاف ساختمان، هرگز از رشد باز نمی ماند و همان زمانی که نیازمند توجه باغبان است، می گذارد زندگی برای باغبان ماجرایی عظیم باشد. باغبانان در میان جمع یکدیگر را باز می شناسند، چرا که می دانند در سرگذشت هر گیاه، رشدِ سراسر زمین نهفته است.
      • 1
      • Like
  18. عشق برای من دنیایی است که همواره تازگی دارد. البته من از عشق آن حالت سودایی عشق رمانتیک را برداشت نمی‌کنم. به عشقی فکر می‌کنم که ما را از فراسوی مرزهای دور خواهر و برادر میکند. عشقی که تفاوت های ما را نادیده می گیرد و بر مشترکات انسانی‌مان تاکید می‌ورزد . . .!
      • 1
      • Like
  19. Black_wolf

    ‌به چشمهایم زل زد و گفت:

    ‌به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می‌کنیم "... چه لذتی داشت این با هم! حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی‌شد، حتی اگر تمام سرمایه‌ام بر باد می‌رفت ... حسی که به واژه‌ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی‌کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می‌تواند حس من را در آن لحظات درک کند.،،،
      • 1
      • Like
  20. Black_wolf

    دلم ، دوست داشتنی میخواهد انحصاری ...

    دلم ، دوست داشتنی میخواهد انحصاری ... از آنها که فقط سهمِ دلِ یک نفر باشی ... از آن دوست داشتن هایِ من و تویی ... از آن ها که وقتی صبح بلند میشوی عطرِ امنیت میدهد ، نه بویِ از دست دادن ... از آن ها که با راهِ دور ، رنگِ دوری نمیگیرد ... از آن قابلِ لمس ها که میشود با یک استکان چای نوشید ... که میشود در آغوشش کشید و شب خوابید ... که میشود هر روز لابه لایِ موها شانه اش کرد ... دلم یکی از آنها میخواهد ... و خدا کند از این دوست داشتن ها نصیبِ دل همه بشود ...
      • 2
      • Like
  21. Black_wolf

    "تو" را،

    "تو" را، براى تمامِ روز هاى خوبى كه هنوز نيامده است، مى خواهم... تو را براى خنده هاى از تهِ دل تو را براى يك حالِ خوب تو را براى تمامِ دوست داشتن هاى به موقع، تو را براى يك خيالِ راحت، مى خواهم... در اين آشفته بازارِ دوست داشتن هاىِ ساعتى...
  22. Black_wolf

    حال اینروزای بیشتر ما

    اگه بخوام یه توضیح کلی راجع به خودم بدم اینجوری ام که وقتی دراز می‌کشم کلافه می‌شم، وقتی راه میرم خسته می‌شم، حرف می‌زنم عصبی میشم، حرف نمیزنم حوصلم سر میره، حوصله ی بیرونو ندارم، از خونه موندنم خوشم نمیاد، درواقع بعضی وقتا توی کلافه ترین حالت ممکنم
  23. Black_wolf

    می خواهم که آرام باشی

    می خواهم که آرام باشی درست مثل اینکه غایب هستی صدای من را از دور می شنوی و صدای من تو را لمس نمی کند درست مثل اینکه چشمانت پرواز کرده اند به دوردست ها مثل اینکه یک بوسه لبانت را مهر کرده است انگار همه چیز از روح من پر شده است و تو از چیزهایی پدیدار می شوی که از روح من پر است تو مانند روح من هستی مثل پروانه رویا مثل کلمه "اندوه"
      • 1
      • Sad
  24. Black_wolf

    آدم بهتر است یک برادر داشته باشد...

    آدم بهتر است یک برادر داشته باشد... این احساس خوبی است که آدم وقت سفر و خداحافظی پیشانی اش را بگذارد روی شانه ی مردی که برادرش است. یا اگر خواست صورتش را ببوسد زبری ته ریش مرد را بر روی گونه اش احساس کند. آن وقت دلش نمی سوزد که عشقی توو زندگی ندارد. دست کم محبت خواهر برادری جایش را پر می کند... محبت بین خواهر و برادر هیچوقت از بین نمی رود. تازه، خراب هم نمی شود... ممکن است آدم با برادرش دعوا بکند ولی ممکن است یک روزی هم آشتی بکند. بدون آنکه چیزی خراب بشود. آدم یک برادر داشته باشد خیلی خوب است. خیلی خوب...
  25. Black_wolf

    مهم نیست چقدر فاصله داریم

    مهم نیست چقدر فاصله داریم، مهم نیست که چقدر به هم فکر میکنیم، حتی مهم نیست کدام یک در دوست داشتن شجاع تریم، میدانی،دوست داشتن وقتی رخ داد، وقتی اتفاق افتاد، تازه شروع ماجراست، تازه اول راه است، باید بلد باشی چطور مراقبش باشی، شاید همانطور که مراقب چینی یادگاری داخل ویترین، شاید همانطور که مراقب حفظ تعادل وقتی دلت راه رفتن روی جدول ها را میخواهد، باید مراقبش باشی، حواست شش دانگ جمعش باشد، که نیفتد، که نیفتی، چون شکستنی ها ترمیم نمیشوند چون وقتی بیفتی،برخاستن مشکل است...
      • 1
      • Thanks
×
×
  • اضافه کردن...