بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
982 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
37
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mariam
-
به تماشا نشسته ام انتهای خویش را...
- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
خواهش میکنم
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
چ قشنگ
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
اره خیلی دوسش دارم
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
ممنونم رفیق همچنین شما️
- 129 پاسخ
-
- 1
-
-
کمکم کن ، کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم کمکم کن ، کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم کمکم کن ، کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد
- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
-
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست...
- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
بهارهای ما از قبرستان شروع میشد. نوروزهایی که به کودکیمان سر میزد، روی سنگ قبرهای کهنهی آفتابخورده پهن میشد. بابا دلش میخواست روز اول عید به سراغ پدر و مادرش برود... بابا تمام بهارهای ما را به قبرستان میدوخت. مهم نبود که تحویل سال کی اتفاق بیفتد، صبح اولین روز بهار از پای سفرهی هفتسین راهی قبرستان میشدیم. لباسهای نو، جورابهای سفیدی که با تور ظریف گلداری لبهدوزی شده بود، کفشهای قرمز جیر، یقههای تترون اتوشده، همهشان نسبت غریبی با قبرستان داشتند. ولی من و خواهرم بیآنکه سنت قبرستان را برهم بزنیم و پا روی سنگی بگذاریم، میان مردگان بازی میکردیم. بازی ما انگار سینه قبرستان را میشکافت و برای ساعاتی کوتاه، جهان تازه کودکی با جهان پرکسالت مردگان دیدار میکرد و معصومیت کودکی که مرگ را نمیشناسد با برزخ رفتگان منتظر درمیآمیخت. ما برای فکر کردن به مرگ زیادی جوان بودیم اما قبرستان، انکار کودکیمان بود. انگار ما بیشتر از دیگران باید به رفتن زمستان و نیستی دنبالهدارش اصرار میکردیم تا بهار بیاید و دربرمان بگیرد تا جوانههای سبز زیستن که اعتبار بهارند در آغوشمان بگیرند. جوانههای سبزی که تا جوان بشویم و از بلوغ بگذریم، کمیاب شدند، گم شدند و مبادا که پیش از ما، به جهان مُردگان رفته باشند؟
- 129 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اخه یه کتابم چاپ کردن به اسم تاکسی سواری: )
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
همیشگیست ولی جمعه ها به استخوان می زند اندوهِ دوری ات…
- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عالی بود️ کاش فرصت میشد میخوندم کتابشو: (
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
زمان آرام زمین در خواب و سکوت به آخرین کلام شب اشاره می کند همیشه سکوت پایان راه است راهی که با هزاران سوال،آغاز و تنها با یک جواب به انتها می رسد همیشه سکوت،این نماد مرگ باورها به درون خاموش خود می گرید و شادی لحظه های در حال فریاد را به نابودی می کشد سکوت، سکوتی که وجودم را به دره تاریک نابودی می کشد سکوتی که رنج روزها،درد فصل ها و غم سال ها را می بیند و تمام دیده ها را به گورستان نادیده ها می فرستد تا کی این چنین باید باشد؟ تا کی نگاه افکار به بن بست سکوت ختم شود و حجم تاریک این زمان،چشم ها را به انتهای راه شب هدایت کند... تا کی سایه های تنهای شب در آغوش اندیشه های مسموم خود بمیرند تا کی... تا کی... همه خوابیده اند کسی به این جمله نمی اندیشد!
- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
قشنگ بود: )
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
روی خودش نوشت: غیر قابل تعمیر و در گوشهای تاریک از انبار ضایعات خلقت پنهان شد
- 129 پاسخ
-
- 3
-
-
مرور خاطرات شیرین ترین خودآزاری دنیاست...
- 129 پاسخ
-
- 3
-
-
سلام لطفا آپشن دیلیت اکانت رو تو فروم بذارید @Secret
- 10 پاسخ
-
- 1
-
