رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    داستان جالب دو برادر می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید. روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند. منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد. چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد. چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود. در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد. چون زرگر این را می بیند می‌گوید: ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی زاهد هستند…
  2. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    گدا خدايا تو چه کرده اي...؟ شخصي در خيابان صفي از گدايان را ديد. لحظاتي بعد چند نفر را ديد که دچار نقص جسمي و ذهني بودند. او به جمعيت انسانهاي رنج کشيده نگاه کرد , صدايش را بلند کرد و خطاب به خداوند ناله کنان گفت: خداوندا چطور ممکن است که خالق مهرباني مانند تو اين چيزها را ببيند و هيچکاري برايشان نکند؟ تا شب در همين فکرها بود. شب هنگام در خواب انگار همان صحنه ها را دوباره ديد و همان سوال را از خدا پرسيد. بعد از سکوتي طولاني صداي خدا را شنيد که مي گفت: من کاري براي شان کرده ام ,من تو را برايشان سالم و توانا آفريده ام...!! اي که دستت ميرسد کاري بکن پيش از آنکه از تو نيايد هيچ کار
  3. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    بچه ... ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ همسرش ﮔﻔﺖ: "ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ"! همسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ. ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ". ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ". ﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ, ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ، همسرم؟ﻣﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘﺪﺭﻡ؟ ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“ براى همديگر آرزوهاى قشنگ کنيم
  4. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    حكايت شيرين" بز "دزدى يه روز "بز "همسايمون رودزیدم ، بردمش بازار فروختم 400 هزار تومن .. شب بعدی رفتم یکی دیگشو بدزدم گرفتنم و رفتن شکایتم کردن..!! یه احضاریه اومد در خونه که بدلیل بز دزدی ده روز دیگه دادگاه داری... همسایمون هم سرگرم مدرک جمع کردن وشاهد جمع کردن شد... یه شاهدش گفت نمیام شهادت بدم همسایمونم بهش گفت صد تومن بهت میدم بیا، طرف هم قبول کرد با هزینه تاکسی و رفتن به دادگاه و تمبر زدن و نامه نگاری یه دویست و پنجاه تومن دیگه هم خرج کرد!! خلاصه قاضی منو 300 تومن جریمه کرد ، بزه رو فروخته بودم 400 تومن صد تومنشو ورداشتم بقیشم دادم به همسایم...! همسایم هم 50 تومن گذاشت سر 300 تومنی که از من گرفت که پول شاهد و هزینه دادگاه و... بده ولی من صد تومن سود کردم یعنی در سیستم قضایی خودمون اون اندازه که شاکی اذیت میشه اگر مجرم هم اذیت میشد الان ظلم ریشه کن شده بود!!' همسایمون هم جدیدا زده تو کار بز دزدی...
  5. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    دادگاه در کانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند. پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت: تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت: همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار: جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید. شیخ شعراوی میگوید: اگر در شهر، فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند...!
  6. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    بخشش بزرگى با شاگردش از باغى میگذشت چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. شاگرد گفت : گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند،بیایید با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم. استاد گفت : چرا براى خندیدن خودمان او را ناراحت کنیم..؟ بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین.. مقدارى پول درون آن کفش قرار بده.. شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول،مخفى شدند.. کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همین که پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را دید با گریه فریاد زد : خدایا شکرت..! خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى..! میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همین طور اشک میریخت... استاد به شاگردش گفت : همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی..
  7. Black_wolf

    داستان های کوتاه

    کلاغ پیرمردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج می‌زد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه‌ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.
  8. Black_wolf

    مناجات با خدا

    [خدایا اگر پشیمانی از گناه، در پیشگاهت توبه است، من از همه پشیمانان، پشیمان‌ترم، و اگر ترک گناهانت بازگشت است، من اولین بازگشت کننده‌ام، و اگر استغفار، ریزندۀ گناهان است، من از مستغفرینم
  9. Black_wolf

    مناجات با خدا

    من رشته ی امیدم رو به تو گره زدم خدااا به تویی که هیچوقت رهام نکردی واسِ همینه که هییییچوقت ناامید نمیشم اگه خوشی بود بهترین لحظه ها رو برام ساختی و اگه تلخی و سختی بود بهترین درسها رو بهم یاد دادی اصلاً مگه میشه تو رو داشت ، بهت ایمان و اعتماد داشت ، باهات رفیق بود ، بعد ناامید شد؟ نمیشه که ، چون تو همه جوره هوای اونی که تو تاریک ترین لحظه هاش هم بهت ایمان داشت رو داری چقدر خوشبختن اونایی که تو رو دارن چقدر خوشبختم من خدای قشنگم رفیقِ همیشگی و بامعرفتم نور و امیدِ قلبمی خیلییییی دوسِت دارممم مهربانم صدهزار مرتبه شکرت یاریم میکنی راهِ درست و برم و با وجدانِ راحت زندگی کنم...))
  10. Black_wolf

    مناجات با خدا

    خدایم دلم ٺو را میخواهد بـــراي خوب بودن براي خوبي ڪردن برای گوش دادن براي دل دادن براي دل گرفتن بی ریـــــا بی منت بی اجبار،با صداقت ٺـــــو را میخواهم براي داشته هایم و نداشته هایم جانان دستانم رو بگیر ڪه سخت محتاج لطف بیڪرانت هستم یڪ لحظه بدون یاد ٺو بودن؛ ضرری‌ست بسیار پس توفیقی به من عنایت فرما ڪه تمام لحظات به یادت باشم
  11. Black_wolf

    مناجات با خدا

    “رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ “ پروردگارا؛و آنچه تاب آن نداريم بر ما تحميل مكن‏..
  12. Black_wolf

    مناجات با خدا

    يَا كَهْفِي حِينَ تُعْيِينِي الْمَذَاهِبُ وَ تُسَلِّمُنِي الْأَقَارِبُ وَ يَخْذُلُنِي كُلُّ صَاحِبٍ تو پناه منی زمانی‌ كه راه‌هاى ناهنجار درمانده‏‌ام کنند و نزديكان رهايم كنند و هر همدمى دست از ياری‌ ام بردارد. "خدای مهربانم"
  13. Black_wolf

    شعر...

    چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم هوشنگ_ابتهاج
  14. Black_wolf

    شعر...

    گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی! مژه برهم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی... فريدون_مشيري
  15. Black_wolf

    شعر...

    دلواپسم، ولی نگران تو نیستم گفتند عاشق است... به جان تو نیستم! ما سنگ و شیشه‌ایم؛ دریغ از یکی‌شدن بس کن! من آشنای جهان تو نیستم دستِ قدَر، سیاهه‌ی تقدیر را نوشت بختت سپید باد! از آنِ تو نیستم من "بال و پر شکسته‌ام" ای سرو پُرغرور شکر خدا که بار گران تو نیستم بستم به بوسه باز دهان تو را، ببخش! شرمنده‌ام، حریف زبان تو نیستم...! حسین_دهلوی
  16. Black_wolf

    شعر...

    من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست فاضل_نظری
  17. Black_wolf

    شعر...

    بشارتی به من ازکاروان بیار ای ‌عشق همیشه رفتن و رفتن ، ز آمدن چه خبر؟ به بوی عطر سر زلف او ، دلم خون شد صباکجاست؟ از آن نافه‌ی ختن چه خبر؟ حسین_منزوی
  18. Black_wolf

    شعر...

    ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی‌ نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
  19. Black_wolf

    شعر...

    تقدیر، نه در رمل نه در کاسه ی چینی ست؟! آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست ما هر چه دویدیم، به جایی نرسیدیم ای باد! سر انجام تو هم گوشه نشینی ست از خاک مرا برد و به افلاک رسانید این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد با این همه تردید، در این باره یقینی ست شادم که به هر حال به یاد توأم، اما خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست
  20. Black_wolf

    شعر...

    مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچ‌کس باور نداشت! خوب می‌دانم که "تنهایی" مرا دق میدهد عشق هم در چنته‌اش چیزی از این بهتر نداشت! زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه‌ام ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت! حال من، حال گل سرخی‌ست در چنگ مغول هیچکس حالی شبیه من -به‌جز "قیصر"- نداشت!
  21. Black_wolf

    شعر...

    در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه غزل است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است
  22. Black_wolf

    شعر...

    بین ما "خطی‌ست قرمز"، پس تو با ما نیستی یک قدم بردار، می‌بینی که تنها نیستی خیرخواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن، فرصت امروز را دریاب، فردا نیستی.... یک سخن کافی‌ست گفتن، گر در این خانه کَس است یا نشانی را غلط دادی به ما، یا نیستی! هیچ می‌ترسی ز هولِ روزِ رستاخیز؟ نه! از مسلمانی هم‌این داری که "ترسا" نیستی! ای که با یک سنگ کوچک، خاطِرَت گِل می شود، مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی! نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب، فرق دارد آخر این قصه، موسی نیستی
  23. Black_wolf

    تقدیم ب دوستان انجمن

    ممنون الناز بانوی عزیز همچنین شما
  24. Black_wolf

    تقدیم ب دوستان انجمن

    خاهش لطف داری مرسی از شما و همچنین شما
  25. Black_wolf

    تقدیم ب دوستان انجمن

    چشم حتما مرسی
×
×
  • اضافه کردن...