بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
به دیدنم بیا! حتی اگر پارویَت را آب برده باشد. حتی اگر از قطار جا مانده باشی. و حتی اگر مرا نشناسی...! باور کن، من خودم راه خانهات را بلدم. اما میخواهم بدانم، زمانیکه به در خانهات آمدم. زمانیکه آنسوی دَر میایستم و نامت را صدا میزنم، کسی هست که دَر را برایم باز کند یا نه...!؟ به دیدنم بیا قبل از اینکه دیر شده باشد!
-
نگران آینده نباشید! در طول تاریخ بشریت، نگرانی به هیچکس خدمتی نکرده است هر آنچه که قرار است رخ دهد، عملی می شود کاری هم از دست شما بر نمی آید در اصل هر آنچه را که شما از بابت آن نگران هستید، در اکثر مواقع روی نمیدهد پس چرا انرژیتان را روی نگرانی هدر میدهید؟ هر نوع نگرانی باعث می شود درونتان را پر از انرژی منفی کنید که به راحتی سلامتی شما را به خطر می اندازد کافی است عاقلانه برنامه ریزی کنید و بعدش هم به خدا توکل کنید ..
-
گاهی به لبهایی فکر کن که بوسیدی. به شهد علاقه. به لحظه های نور. به آن چند ثانیه فکر کن که چشمها را بسته بودی، آتش در رگ هایت می دوید، و در مصاف حماسی لبها پرنده شده بودی، بدون پر و بال و بدون شوق رفتن. روزگار مرگ آلودی است. حتما گاهی به زندگی فکر کن. مخصوصا قبل از خواب. که یاد گرفته ام خوابیدن، شکل کوچکی از مردن است. همان طور که فکر کردن به محبوب، شکل کوچکی است از زیستن..
- 5 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ما که توقعمان زیاد نبود ! دلمان کسی را می خواست که ما را بلد باشد ! وقتی ببینیم نیست ؛ دلسرد می شویم ، سکوت می کنیم و به هیچ کنشی ، واکنش نشان نمی دهیم وقتی بارها بودیم و دیده نشدیم حرف زدیم و شنیده نشدیم چای ریختیم و تنهایی خوردیم فیلم دیدیم و تنهایی خندیدیم بغض کردیم و تنهایی اشک ریختیم و از یک جایی به بعد ، ما کسانی را داشتیم که دوستشان نداشتیم ! صحبت از خیالبافی و ایده آل پردازی نیست ! صحبت این است که آدم ها برای ماندن ، انگیزه می خواهند دلشان که گرم نباشد ، بی حس می شوند ، پشت می کنند به هرچیزی که بود و می روند برای همیشه می روند ...
-
اینکه ما را پس میزنند و باز هم دوستشان داریم؛ اینکه جوابِ پیاممان را یکی در میان میدهند و ما هر لحظه به بهانهی دلتنگی پیام میدهیم؛ اینکه سرد بودنشان را با گرمی جواب میدهیم؛ اینکه خیلی وقت است که رفته اند و ما باز خودمان را به در و دیوار میزنیم که بمانند یعنی برای دوست داشته شدنمان "باج" میدهیم...! از ما که گذشت؛ اما بیایید به نسل بعدمان یاد دهیم برای یک دوست داشته شدنِ موقت باج ندهند حتی اگر به قیمت جان کندشان باشد...
-
آدم برای اینکه احساس زنده بودن کند، باید کسی را دوست داشته باشد. باید کسی را دوست بداری تا هر صبح دلیل محکمی برای بیدار شدن داشته باشی و هربار که به بنبست رسیدی برهان قاطعی برای جا نزدن و ادامه دادن... باید کسی را دوست بداری تا "هر نفس که فرو میرود ممد حیات باشد و هر نفس که بیرون میرود مفرح ذات"... باید کسی را دوست بداری تا با تماشای نور باریک و ضعیف ماه، غرق اشتیاق شوی و با شنیدن آوای آرام جیرجیرکها، احساس رهایی کنی. آنان که کسی را دوست دارند، احساس زندهبودن میکنند و آنان که توسط کسی دوست داشته میشوند، زندگی میکنند... چه خوشبختند آنان که دوست دارند و چه خوشبختترند آنان که دوست داشته میشوند...
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
بعضی وقت ها کسی را دوست دارید ولی هرچقدر که با خودتان کلنجار میروید میبینید وصلهی شما نیست ... وسط شاد ترین و بهترین لحظاتتان یکدفعه کاری میکند که خشکتان میزند ... و هربار از خودتان میپرسید این همان آدمیست که ایییین همه برای بدست آوردنش تلاش میکنم ؟! با علاقهمند شدن به اینگونه آدمها در واقع برای هر لحظهی زندگیتان باید انتظار یک زخم ناگهانی را داشته باشید ... خط زدن این آدمها و خب اصولا هر آدمی که دوستش داریم خیلی دردناک است اما کنار گذاشتنشان یک خوبی بزرگ دارد آن هم اینکه وقتی مدت زیادی گذشت و کم کم بر احساستان مسلط شدید هربار که از دور همان رفتارها را از آنها میبینید برای تصمیم درستی که گرفتهاید به خودتان میبالید ...
-
باید میخوردیم زمین تا میفهمیدیم؛ همه ی آدما اونی نیستن که ازش دم میزنن باید میفهمیدم؛ هستن آدمایی که با همه ادعاشون بلدن وسط مشکلات ولت کنن و برن..! مشکلِ دیگه؛ یه روز آخرش تموم میشه ولی ما باید زمین میخوردیم تا میفهمیدیم آدمایی دورِمون کیان!
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تا به حال طمع بیخیالی رو چیشیده ای؟ملس و دلچسب! چقدر مینشیند به جانت.. دل آرام و دل شاد؛از تمام اتفاقات اطرافت لذت میبری ازصبح های بی تشویش صدای گنجشک ها،گلدان های شمعدانی پشت پنجره؛ از نوشیدن فنجان چای با طعم زندگی پشت پنجره کمی بیخیال باش جانم... لبخند بزن! نفس عمیق بکش! باور کن خداوند برای تو معجزه میکند جان ببخش به تمام لحظه های بی جانت اوهمین جاست!کنار تو
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
دلبر جان این چند سطری که برایت مینویسم را خوب بخوان! خب ... من مثل تو عاقل نیستم قبل از حرف زدن زیاد فکر نمیکنم کتاب های زیادی نخوانده ام و زبان های دیگر را بلد نیستم کل کشور های دنیا را هم نمیشناسم راستش را بخواهی فلسفه و عرفان هم سرم نمیشود. ولی دوست داشتنت را ماهرانه بلدم و این ، پیشه دیرینه ی من است...
-
همانقدر که دوست داشتنِ آدمها دلیل نمیخواهد دوست نداشتنشان هم بی دلیل است... یک نفرهایی را دوست نداری، حتی وقتی که دوستت دارم به تو میگویند، حتی وقتی لبریزت میکنند از محبت، حتی وقتی مهم ترین تاریخ زندگیشان تاریخ تولد توست، حتی وقتی چشمهایت تمام دنیایشان است و داشتنت نهایت ارزویشان... دوست نداشتنِ آدمها هیچ دلیلی ندارد، مثل دوست داشتنِ آدمها... اصلا هرچیزی که دل دخیل باشد درش دلیل نیاز ندارد انگار...
-
الویت انسان تنها بقا خودش است نه دیگر موجودات و نه دیگر انسانها. فقط خودش. اگر میگویید نه باید به دو گذاره توجه داشته باشید. شرایط اسفناک محیط زیست جهانی و بخش دراماتیک آن. گرسنگی همچنان بیشترین دلیل مرگ در کشورهای فقیر است
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
می گویند همسر حميد مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد بيماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار بکشيد . خود حميد مصدق هم می آمد بيرون سيگار ميکشيد و ميگفت : به احترام لاله خانم است!
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
من خدای جنگهای تکنفرهام. یکتنه توی ذهنم با هزاران نفر میجنگم و زخمیشان میکنم و در واقعیت، به صورتشان لبخند ملیحی میزنم و رد میشوم. مثلا بارها توی ذهنم دعوا میکنم و تا مرز کُشت میزنمتان، شما اما فقط سکوت مرا میبینید و متانت و آرامشم را تحسین میکنید! نمیدانید چقدر از رفتار یا حرفتان رنجیدهام و چقدر بیزار بودهام از اتفاق یا اتفاقاتی که افتاده! نمیدانید همان لحظه چه رنج یا نفرتی در من هست و چقدر خودم را نگه داشتهام تا انزجار و اندوه از کنج لبخندها و وقارم چکه نکند! فکر میکنم بیشتر ما آدمها همین باشیم؛ خدای جنگهای تک نفرهی مجازی، و پیروزِ میدانهای بدون حریف! که در ذهنمان میجنگیم و زخمی میکنیم و شکست میدهیم و در واقعیت یک کاملا راضیِ ساکت و آرامیم، با لبخند کِشدار عمیقی بر لب...
-
طبق یک نظرسنجی از سالمندان بالای ٨٥ سال درباره بزرگترین اشتباهاتشان، داشتن بیش از یک یا دو فرزند، بیدقتی در انتخاب همسر و کار کردن زیاد به بهای نخوابیدن کافی و لذت نبردن از جوانی را حسرتهای بزرگ زندگی خود دانستهاند!
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ، ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ؛ تاﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ! ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ، در ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ، از ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ، میزان اصالت شان، ﻭﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ؛ ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ، نشان ﻣﯽ ﺩﻫﺪ! آدمیان را تنها در عصبانیت می توان شناخت.
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
در ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎی ﺳﻴﺎسی، ﺁنکه ﺍﺩﻋﺎی ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ بشری ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻄﺮﻧﺎکتر ﺍﺳﺖ. ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍی ﺑﺮﭘﺎیی بهشت ﺑﺮ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ، همیشه ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ میﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ، قاﺩﺭﻧﺪ بشرﻳﺖ ﺭﺍ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎی ﺧﻄﺮﻧﺎکی ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺍﺳﺎﺳﺎً ﺭوﻳﺎی ﺳﺎﺧﺘﻦ بهشت ﺑﺮ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ، ﺭﻭﻳﺎی ﺧﻄﺮﻧﺎکی ﺍﺳﺖ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪتی ﺑﺎﻭﺭ میکنند ﮐﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺪﺍﺩ بیشماری ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﻭﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ، تا ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺳﻌﺎﺩتمند ﮐﻨﻨﺪ!
-
بهترین انتقام از کسی که تورو ترک کرده اینه که بعد از رفتنش ، روز به روز خوشبخت تر ، خوشحال تر و زیباتر زندگی کنی نه اینکه خودتو آزار بدی، خیلی از آدمها حتی لیاقت ندارن که بهشون فکر کنی چه برسه به اینکه خودتو به آتیش بزنی، رفتنی میره و آدمهای لایقتر میان
-
داستان زمان قدیم "از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو" در زمان قدیم ، مردی ازدواج کرد ... در روز اول ازدواج، جهت خوردن ناهار با خانواده شوهر دور هم جمع شدند. مرد سهم بیشتری از غذا را با احترام خاص به همسرش و به مادر خودش سهم ناچیزی از غذا داد، بدون هیچ احترامی!! در این لحظه عروس که "شخصیت اصیل و با حکمتی داشت،" وقتی این صحنه را دید درخواست طلاق کرد و گفت: شخصیت اصیل در ذات هست و نمی خواهم از تو فرزندی داشته باشم که بعدها فرزندانم رفتاری چون تو با مادرت، با من داشته باشند و مورد اهانت قرار بگیرم! ""متاسفانه بعضی از زنان وقتی شوهرانشان آنها را ترجیح می دهند، فکر می کنند بر مادر شوهر پیروز شدند.!!" عروس با تدبیر همان روز طلاق گرفت و مدتی بعد با همسری که به مادر خودش احترام میگذاشت ازدواج کرد و بعد از سالها صاحب فرزندانی شد ... یک روز با فرزندانش عزم مسافرت کرد، با فرزندانی که بزرگ شده بودند و به مادرشان بسیار احترام می گذاشتند. در مسیر به کاروانی برخوردند، پیرمردی پابرهنه پشت سر کاروان راه می رفت و هیچ کس به او اعتنایی نمی کرد.! مادر به فرزندانش گفت: آن پیرمرد را بیاورید. وقتی او را آوردند مادر، همسر سابقش را شناخت به او گفت: چرا هیچ کس به تو اعتنا و کمکی نمی کند؟! آنها کی هستند؟! گفت: فرزندانم هستند ... گفت : من رامی شناسی؟ پیرمرد گفت: نه زن با حکمت گفت: من همان همسر سابقت هستم و قبلا گفتم که اصالت در ذات هست ... "همانگونه که می کاری درو خواهی کرد..." به فرزندان من نگاه کن! چقدر به من احترام می گذارند ... حالا به خودت و فرزندانت نگاه کن، چون تو به مادرت اهانت کردی، این جزای کارهای خودت هست ... زن با تدبیر به فرزندانش گفت: "کمکش کنید برای خدا..." * بدانیم؛ فرزندانمان همانگونه با ما رفتار خواهند کرد که ما با پدر و مادر خود رفتار میکنیم.!*
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان ...درس آموزگار به شاگردانش! معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان / گناهکار گناهکاری را نزد حاکم بردند. حاکم گفت: یکی از این سه مجازات را انتخاب کن: «یا یک من پیاز بخور یا ۱۰۰ سکه بده یا ۵۰ چوب بخور!» مرد با خودش گفت: «وقتی میشود پیاز خورد کدام عاقلی چوب میخورد یا پول میدهد؟» برایش پیاز آوردند. دو پیاز که خورد، دهانش سوخت. گفت: «درد چوب از پیاز کمتر است. چوب بزنید!» هنوز ده چوب نزده بودند که اشکش درآمد و با خودش فکر کرد: «آدم عاقل تا پول دارد چرا چوب بخورد؟» ۱۰۰ سکه داد و آزاد شد. حاکم گفت: «کار آخر را اگر اول انجام میدادی لازم نبود هم چوب را بخوری هم پیاز را و در آخر سکه هم بدهی!» حالا این داستان خلاصهی بسیاری از تصمیم گیریهای ماست. در آخر کار و بعد از صرف هزینه بسیار همان کاری را انجام میدهیم که باید اول انجام میدادیم...
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان / راننده تاکسی یه روز سوار تاکسی شدم که برم فرودگاه درحین حرکت ناگهان یه ماشین درست جلوی ما از پارک اومد بیرون. راننده تاکسی هم محکم زد رو ترمز و دقیقا به فاصله چندسانتیمتری از اون ماشین ایستاد! راننده مقصر، ناگهان سرشو برگردوند طرف راننده تاکسی وشروع به داد و فریاد کرد! اما راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای اون شخص دست تکون دادوبه راهش ادامه داد! توی راه به راننده تاکسی گفتم: شما که مقصر نبودید و امکان داشت ماشینتون هم آسیب شدید ببینه و ما هم راهی بیمارستان بشیم. چرا بهش هیچی نگفتید؟ اینجا بود که راننده تاکسی درسی به من آموخت که تا آخر عمر فراموش نمی کنم. گفت:"قانون کامیون حمل زباله" گفتم:یعنی چی؟ و توضیح داد: این افراد مانند کامیون حمل زباله هستن! اونا از درون لبریز از آشغالهایی مثل؛ ناکامی، خشم، عصبانیت، نفرت و.. هستند. وقتی این آشغالها در اعماق وجودشان تلنبار میشه به جایی برای تخلیه احتیاج دارن و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند! شما به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید،دست تکان دهید، برایشان آرزوی خیر کنید. حرف آخر اینکه آدمهای باهوش اجازه نمی دهند که کامیونهای حمل زباله، روزشان را خراب کنند
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
حکایت پدر و دختر دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر. پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد! این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛ هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم، اما اگر از او بخواهیم دستمان ما را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد! و این یعنی عشق...
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان / درویش درویشی بود که در کوچه و محله راه میرفت و میخواند: "هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی" اتفاقا زنی این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه میگوید وقتی شعرش را شنید گفت: من پدر این درویش را در میآورم که هر روز مزاحم آسایش ما میشود. زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانهاش و به همسایهها گفت: من به این درویش ثابت میکنم که هرچه کنی به خود نمیکنی. کمی دورتر پسری که در کوچه بازی میکرد نزد درویش آمد و گفت: من بازی کرده و خسته و گرسنهام کمی نان به من بده. درویش هم همان فتیر شیرین را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور فرزندم ! پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: درویش! این چه بود که سوختم؟ درویش فوری رفت و زن را خبر کرد. زن دواندوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور که توی سرش میزد و شیون میکرد، گفت: پسرم را با فتیر زهر آلودم مسموم کردم . آنچه را که امروز به اختیار میکاریم فردا به اجبار درو میکنیم پس در حد اختیار، در نحوهی افکار و کردار و گفتارمون بیشتر تامل کنیم!
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان سبد گردو روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: " این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه میرسد " مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمیرسد." او چنین کرد و در لابهلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." خیلیها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شدهاند. خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمیدانند و دایم با آنها کلنجار میروند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجتها و جدلهای افراد خانواده دارد. بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم میکنند که فرد اصلا متوجه نمیشود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کلهشقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم میپاشد و گردوها روی زمین ولو میشوند و هر کدام به سویی میروند، تازه میفهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیینکننده بوده است. بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بیجهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کار را از دست ندهیم
- 15 پاسخ
-
- 1
-
