بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
تو دلت برام تنگ نشد؟ صبحا وقتی بیدار شدی، شبا موقع خواب، نگاه نکردی ببینی من چی گفتم؟ هیچی نگفتنم دلتنگت نکرد؟ دلت نخواست آهنگایی که گوش کردی رو برام بفرستی؟ دوست نداشتی چیزایی که میبینی رو نشونم بدی؟ یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد که دلت بخواد دربارهش باهام صحبت کنی؟ غذای موردعلاقهم رو نخوردی که یادم بیفتی؟ تو اصلا نگران حالم نشدی؟ دوست نداشتی بدونی دارم چیکار میکنم؟ اطرافم چی میگذره و اصلا کجام؟ تو دلت تنگ نشد؟ خداحافظ ای ک کسی نتونست جای تو بیاد حتی خودت
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
نبودنِ تو فقط یه نبودنِ ساده نیست؛ نبودنِ تو یعنی یه منِ بدونِ تو! منِ بدونِ تو میدونی مثل چیه؟! مثل حسِ تنهایی بچهای ک یادشون رفته بیان دنبالش… مثل حسِ کلافگی بلند شدن تو یه عصر پاییزی ک همه جا تاریکه... مثل حسِ خستگی بعد کابوس دیدن... مثل حسِ غریبیِ روز اول مدرسه... مثل حسِ کافی نبودن تو دوست داشتن یه طرفه… منِ بدون تو مثل یه پازلِ ک یه تیکش گم شده و بدون اون یه تیکه نمیتونه کامل شه و گم میشه در تو و تصمیم ب رفتن میگیره و میره و میره و میره....
-
بماند که ندارمت .. بماند که هنوز دلم برایت تنگ است .. بماند که تکه ای از تو در من مانده .. بماند که شبها بیقرارت میشوم .. بماند که هنوز دلم میخواهدت .. بماند که بی تو فقط زنده ام .. بماند که هنوز وقتی باران میبارد، صدایت در گوشم میپیچد .. بماند که نیستی تا آرامم کنی .. بماند که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم .. همهی اینها بماند در دلم. تو فقط خوب باش ... همین کافیستخداح.............
-
مرا در روز بارانی دفن کنید تا از غم بی کسی ام تنها ابرها برایم گریه کنند
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
شاید همه چی ایده ال نبود اما دلم ب بودنت خوش بود شاید همه چی طبق میلمون پیش نرفت اما بودنت برام قوت قلب بود شاید مسیرامون یکی نبود ولی ازت ممنونم ک بخشی از داستان زندگی من بودی اثر انگشتت هیچوقت از رو قلب من پاک نمیشه و همیشه برام دوست داشتنی میمونی
-
و اما اگر مرگ من فرا رسید ندیدیم بدان ک من در دلم تو را بسیار ارزو کرده بودم
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
مینویسم نامه رو روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها میرووووم در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی شاید او حتی بگوید لایق من نیستی می نویسممم من ک عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن حالا ک دیگر نیستم
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
ممنونم
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلیها میگن "آدمها رو تو سفر میشه شناخت" و شایدم تا حدی درست باشه اما من میگم "آدمها رو در موقعیتهای آنی و یهویی میشه شناخت" سفر که برنامه ریزی شدهاست. آدمها رو باید تو واکنشهای ناگهانیشون نسبت به مسائل شناخت. وقتی تو رستوران نوشیدنیات میریزه، وقتی کلیدت رو جا میذاری، وقتی یه اشتباهی میکنی، چیزی رو فراموش میکنی دقیقا زندگی همین جاهاست و هنر اصلی، پاسخ درست به این موقعیتهای پیش بینی نشده است
- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
ترسناک ترین بخش وجود من اینه که میتونم دنیارو بهت بدم و به همون سرعت ازت پس بگیرم! وفاداری من عمیقه ولی احترامی که برای خودم قائلم؛ عمیق تره
- 3 پاسخ
-
- 4
-
-
این خیلی طبیعیه که در طی زندگیمون ادمهای اطراف و علاقهمون رو به بعضی بحثها و جمعها رو از دست بدیم. شاید تازه خودمون رو شناختیم و یا بخاطر نوع شغل، محل زندگی، سبک زندگی، تاهل یا بچهدار شدن دغدغههامون تغییر پیدا کردن. اینها باعث میشن دیگه از جمعهای سابق ذوقزده نشیم. دیگه موضوع مشترکی برای صحبت با اطرافیان نداشته باشیم. و این میتونه باعث غمگین شدن ما و حتی تجربهی نوعی از سوگ بشه. هیچ ایرادی نداره اگر با ادمهایی که دیگه هممسیر نیستید خداحافظی کنید. هیچ ایرادی نداره که خودتون و سبک زندگی جدیدتون رو انتخاب کنید و ارتباط با افراد قدیمی کاهش بدید. این بهتون کمک میکنه فضا رو برای آدمهای جدید با سبک شبیه به خودتون باز کنید.
-
- 2
-
-
احسنتتت
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
وااو چ زیبا واقعا دستت درد نکنه عالی بوددد
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
برقِ چشمانت شبی تاب و توانم را گرفت چشمِ تو نادر شد و کلِّ جهانم را گرفت اتفاقی تازه در شهرِ دلم رخ داده است چشم های مستِ تو، شب پاسبانم را گرفت چشمِ محمودت کنارِ ناله و افغان ما از حریمِ دل گذشت و شیرازم را گرفت آهوی چشمت شبی از بیشه ام رد گشت و بعد بَبرِ تنها ماندهی مازندرانم را گرفت لَخت لختِ دردهایم در گلویم گیر کرد حرف حرف اسم تو وقتی دهانم را گرفت « شاعری » با چشم خود می دید جانش می رود من ولی در خواب دیدم که یک بیگانه جانم را گرفت
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
اینکه از حالِ خودم بیخبرم، کافی نیست؟ یا که هر شب به تو وابسته تَرَم، کافی نیست؟ رفتی و ماه شدی... آب شدم، بِرکِه شدم این که از تو به "تو" نزدیک ترم، کافی نیست؟ نذر کردم چو بیایی، به زیارت بروم شده ام کفترِ اطرافِ حرم، کافی نیست؟ تو شدی یوسفِ گمگشته و من یعقوبت این که کم سو شده چشمانِ تَرَم، کافی نیست؟ هر شبم تلخ تر و سخت تر و غمگین تر این که هر شب به تو وابسته تَرَم، کافی نیست؟
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقت هستم... وَ می دانم نباید باشم... آه میوه ی ممنوعه ای و من پر از شوق گناه می شود تکرار در ذهنم که عشق ما دوتا اشتباه است اشتباه است اشتباه است اشتباه لحظه های با تو بودن مثل لبخندت قشنگ روزگار بی تو بودن مثل چشمانت سیاه با دو کودک، دستِ تنها روز را شب می کنم عقل: یاغی،بی تحمل؛ قلب: عاشق، سر به راه جز فراموشیِ عشقت هرچه می خواهی بگو کل دنیا را طلب کن خون بریزم، جان بخواه کاش می گفتی قطار بی تو بودن های من در کجا می افتد از پا؟ در کدامین ایستگاه؟ ای گل یخ! عطر تو امشب کجا پیچیده است؟ مست عطر خاطراتت می شوم من گاه گاه رفتنت بر واژه هایم خاکِ غم پاشیده است شعرهای سوزناکم می دهد این را گواه بعد تو پرونده ی عاشق شدن شد مهر و موم کاخ قلبم می شود متروکه ای بی سرپناه فکر برگشت تو را از باورم برچیده ام خسته ام مثل پلنگی خسته از رویای ماه
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
تو نشاطِ نفسِ صبحِ پس از بارانی جنگلِ ابری و در خاطرهها پنهانی اگر از بام تو پرواز کنم یا نکنم باز هم در قفس یاد توام زندانی شرح دلبستن و دلکندن ما آسان نیست تا کجا خانهی نو ساختن از ویرانی بیگناهی اگر از ترس عذاب است نه عشق بر حذر باش از این وسوسهی شیطانی چشم بستیم ولی جای نظربازی داشت شرم دیدار تو در جامهی تابستانی دست در زلف تو بردم که شب آغاز شود حیف! یلدای من این بار نشد طولانی
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
یهنفر از پشت گوشی کاری با قلبت میکنه که آدمای نزدیکتر نتونستن بکنن، یهنفر که کیلومتر ها ازت فاصله داره طوری آرومت میکنه و حواسش بهت هست که هیچکس حواسش نیست، یهنفر که تا حالا ندیدیش انقدر زیاد دوستت داره و بهت توجه میکنه که آدمای کنارت تورو ندیدن ، هواتو نداشتن، رابطه مجازی یعنی من از آدمای بدرد نخورِ دورم پناه میبرم به جایی که میتونم ینفرو توش پیدا کنم، عاشقش بشم، دلتنگش بشم بدون اینکه دیده باشمش، بدون اینکه دستاشو گرفته باشم، بدون اینکه بغلش کرده باشم، بدون اینکه لمسش کرده باشم. رابطه مجازی یعنی یهنفر از اون طرفِ دنیا ، منو از همه آدمای دورم بی نیاز کرده ، و این آدم ارزش اینو داره که هرچقدر دیر هرچقدر طولانی واسه دیدنش صبر کنم
-
- 1
-
-
من هیچوقت بلد نبودم جوری رفتار کنم که هر روز بیشتر دوسم داشته باشی. بلد نبودم دلتنگیمو قایم کنم پشتِ نقابِ بی تفاوتی. هیچوقت نشد بگی دوست دارم و من در جوابت فقط بگم: مرسی. همیشهی خدا موقعِ دیدنت برقِ خوشحالی تو چشام حالِ دلمو فریاد میزد. انگار دستِ دلم برای تو رو شده بود. من همیشه میترسیدم از نداشتنِ تو، میترسیدم از اینکه یه روزی نباشی و من بدونِ تو زندگی کردنو یاد بگیرم. قبول. من خیلی چیزارو بلد نبودم اما دوست داشتنتو که خوب بلد بودم، نبودم؟
-
نمیدونم اسمش بی حوصلگیه، یا واسه آدمای اشتباهیِ گذشتست ، امّا من به جایی رسیدم که وقتی کسی برای چندمین بار ناراحتم میکنه ، بدون خودخوری یا شکایتی هر بار یه تیکه از توجه و علاقمو از اون شخص میگیرم و به خودم میدم. و اونم با هر رفتار ناراحت کننده اش هربار خودشو تو زندگیم کمرنگ میکنه تا روزی که مَحو شه. چون یاد گرفتم فقط آدمایی رو نگه دارم که دلیل لَبخَند و آرامِشَم باشن. راستش من به این باور رسیدم کسی که تورو واقعا بَلَده و دوسِت داره، کاری نمیکنه که ناراحت شی یا حداقل میتونم بگم کاری نمیکنه که ناراحت بمونی
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
باشه ممنون از لطف شما
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
چقدر سخته دوست داشتنِ کسی از دور! اینکه نتونی کسی که دوسش داری رو محکم توی بغلت فشار بدی، نتونی هروقت که دلت خواست کنارت داشته باشیش، نتونی کُل خیابونارو باهاش قدم بزنی، بوسیدَنِش در حد خواستن باشه یا اینکه بدونی قرار نیست هیچوقت دستاتو به موهاش عادت بدی، اینکه نشه لباساتو تنش کنی، ذوق کردنشو از نزدیک نبینی یا نتونی نوشیدنی مورد علاقت مهمونش کنی، اخرشم دلمون مچاله میشه از این دوری، این آدمیزاد گاهی که میشه حسرتِ متحرکه
-
میدونی بعد مرگ چه اتفاقی میوفته؟ فقط چند ساعت بعد گریه ها فروکش میکنه ، خانوادت سرگرم تدارک غذا دادن به دوستانت میشن ، دوستانی که در خاکسپاری تو ، درباره مسائل دیگه صحبت میکنن ، بعضی از افراد با خانوادت تماس میگیرن که بگن نمیتونن بیان چون یه کاری براشون پیش اومده ، خیلی زود همه افراد به زندگی عادی برمیگردن ، چند وقت بعد موبایلت زنگ میخوره و پشت خط کسیه که هنوز نمیدونه تو مردی ، به سرعت فراموش میشی انگار اصلا وجود نداشتی ، در یک چشم بهم زدن سال ها مثل برق میگذره ، افراد بسیار کمی تورو به یاد میارن ، حالا بهم بگو اگر آدم ها انقدر راحت فراموش میکنن ، پس تو واس کی زندگی میکنی ؟ تمام زندگیتو با این فکر میگذرونی که مردم دربارت چه فکری میکنن ، اون ها فکر نمیکنن و نخواهند کرد ، فقط برای خودت زندگی کن.
-
- 1
-
