رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

فندق

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    2260
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    85

تمامی مطالب نوشته شده توسط فندق

  1. صبح هنگام نشسته بودی در گوشه‌ی خاطرم. در حال تماشای شهر مدفون شده در مهی خاکستری از آلودگی بودم، شهر در نگاهم می‌لغزید و از ارتفاعات کوه‌ها فقط نزدیک را میدیدم،چشمانم به مقصد نمیرسیدند، افق به چشمانم نمی‌آمد. حدفاصل نگاهم نه به طلوع گره خورد، نه حتی به سرخوشی و سخنان دل‌انگیز. گم‌شده و رها شده از شوق مقصد، گوشه زندگی پهلو گرفته بودم؛ دوباره برای آنچه تصور میکردم و نشد،خشم گرفتم. راه‌های رفته را نیامدم؟! من راه‌های هزاره را بعد از گذشت روزها و خاک‌شدن خاطرات آمدم، تا بلکه بدانم کجا این نگاه اوج میگیرد و کجا از نفس می‌افتد. ولیکن بازهم به جمله‌ی "بیشتر راه‌ها به مقصد نمی‌رسند" رسیدم، و باری دیگر نگاه در افق محو شد و پرنده از نفس افتاد.
  2. حوصله ندارم. این روزها آنقدر بی‌حوصله‌ام که ذره ذره همه‌چیز را رها میکنم. امکان دارد یکی از همین روز‌ها بعد از بیدار شدن از خواب بدلیل شدت بینهایت بی‌حوصلگی راهی دانشگاه شوم و برگه انصراف را امضا کنم و به خانه برگردم‌و دوباره بخوابم. یا ممکن است یک روز بیدار شوم و ببینم دیگر حوصله ندارم اینجا بنویسم و بعد هم برای همیشه نه اینجا نه درون کاغذ‌های کاهی کلمه‌ای بنویسم. در نهایت مسخره‌ و بیهوده‌ست. شاید بپرسید چه مسخره و بیهوده‌ست؟ شاید هم‌ نپرسید. شاید هم بپرسید. بهتر میشود که نپرسید چون نمیدانم چه مسخره و بیهوده‌ست. اصلا من هیچ نمیدانم دیگر. عجیب. ساده‌ترین چیزهارا هم نمیدانم. نیچه میگوید: اگر جواب چراهای زندگی را پیدا کنید با هر چگونه‌ای هم کنار می‌آیید. من نه جواب چراهارا میدانم نه دیگر چگونه‌ها برایم اهمیت دارد. بنظرم درست‌ش هم همین باید باشد. این جهان باشد برای کسانی که پاسخ همه‌چیز را می‌دانند. من نه. من در ساده‌ترین کلمه زندگی مانده‌ام؛ آن هم «زنده» ماندن‌و نفس‌کشیدن است.
  3. «ترسم که غمت از جان، بیگانه کند ما را.»
  4. "in your ruins, I find shelter." «در ویرانه‌های تو، پناهی میابم.» -بکت به سیوران
  5. بوکوفسکی یک متنی داره مبنی بر اینکه همه‌ می‌میریم! عجب سیرکی! فلان. و واقعا همین. دوستان ما هرکدوم ممکنِ یکی از همین روزها بمیریم بدون اینکه بدونیم کِی و بدون توجه به اینکه در چه مسیری هستیم و چقدر داریم تلاش می‌کنیم. این خیلی مسخره نیست؟ خب پس چرا چند روز حرص خوردم و الان دارم به طرح نهایی که برای شنبه حاضر کردم نگاه میکنم؟ و به این فکر میکنم بعدش قراره ارزشش رو برای خودم از دست بده، چون حتی علاقه‌ای هم بهش ندارم. در نهایت چه چیزی قراره به نتیجه‌ی خاصی منتهی بشه؟ نمیدونم.
  6. اما نیمی از او، همیشه درگیر نامعلومات خواهد بود؛ روز‌ و شب‌های نامعلوم، دلتنگی‌های نامعلوم، غم‌های نامعلوم، روابط نامعلوم، خستگی‌های نامعلوم.
  7. متاسفانه انگار کلمه «اعتدال» هیچ‌گاه برای من تعریف درستی نخواهد داشت.
  8. جایی خواندم که نوشته بود: “گاه ترازوی زندگی از دست‌ام درمی‌رود. در انجامِ بعضی کارها افراط می‌کنم و به برخی اصلا توجه نمی‌کنم”. به این فکر افتادم که در حال زندگی همین کلمات هستم. مدت زیادی تنها می‌مانم یا زیاد با دوستانم وقت می‌گذرانم. اوایل‌اش همه‌چیز خوب‌ست. با خود می‌گویم خب حال که دل‌ام می‌خواهد بیش‌تر با آدم‌ها باشم چه اشکالی دارد. و به حرفِ ذهن‌ام که می‌گوید تو آدم این چیزها نیستی بی‌توجهی می‌کنم. بعد از مدتی، کم‌کم احساس می‌کنم که چیزی در این میان می‌لنگد. باز هم بی‌توجهی می‌کنم و بار بعد، مانند سیلی محکمی که به صورت‌ام می‌خورد، می‌فهمم که از اعتدال غافل بوده‌ام. همه‌چیز اعتدال می‌خواهد. حتی نفس کشیدن و عاشق بودن. می‌دانم که افراط در کاری، حتی اگر بسیار خوب باشد، خسته‌ات می‌کند و دیگر حتی در حد نیاز هم انجام‌‌ دادن‌اش سخت می‌شود‌. در میان احساسات و منطق هم چنین توازنی‌ست. هیچ‌کدام به تنهایی کارساز نیستند. باید هردو را موازی با یکدیگر جلو برد؛ حال بسته به موقعیت، یکی کمتر، یکی بیشتر یا هردو به یک اندازه. همه‌چیز برای زندگی لازم‌ست. همانقدر که شادی لازم‌ است، غم هم لازم است. همانقدر که باید گفت، باید سکوت کرد و همانقدر که باید محکم گرفت، باید رها کرد.
  9. خواستم برایت بنویسم که “نمی‌دانی چه چیزهای با ارزشی را در گذر زمان از دست دادیم و به دنبال چه چیزهای پوچی دویدیم و تمام این سال‌ها هیچ را به آغوش کشیدیم و بار اندوهی روز افزون همیشه بر دوشمان بوده است؛ کلمات بی‌شمارند، اما کلمات در وصف غم هزار ساله و طغیان خاموش دریای اندوه ما، حقیر؛ گویی سکوت همیشه گویاتر خواهد بود .”خواستم برایت بنویسم و بنویسم؛ اما هیچ را در آغوش گرفتم و در بی‌خوابی، پی خواب گشتم و در بی‌قراری، پی قرار؛ من باز پی پوچ‌ها دویدم.
  10. - عزیزم، تمامِ آنچه به من آموختی خاطرم هست؛ آموختم چگونه بخندم و آموختم چگونه بِگِریم، آموختم چگونه عاشق باشم، حتی آموختم چگونه دروغ بگویم، خیال کردی می‌توانم بیاموزم، که چگونه با تو وداع کنم؟.
  11. حال تقریبا متوجه این موضوع هستم جوئل، خلق شدن دوستی یا عشق یا حتی نفرت سخت نیست. همه‌ی این‌ها در کمتر از ثانیه‌ای شکل میگیرد و تمام وجودت را در بر میگیرد. انسان میتواند چندین و چند بار عاشق شود، عشقش در لحظه‌ای به نفرت، دوستی‌اش به دشمنی یا صمیمیتش به غریبگی بدل شود. اما چه چیزی انسان را به خاموشی یا بی‌تفاوتی یا نمی‌دانم، کلمه در دستم نیست، چه چیزی انسان را به سکوت مینشاند؟ چه چیزی حضورش را کم‌رنگ می‌کند؟ فی‌الواقع پی آن چیزی هستم که ذره ذره انسان را از بطن این مسائل محو می‌کند. آن لحظه‌ای که با تمام صمیمت و قدمت دوستی‌هایت، خود را میان دوستانت غریبه میابی. آنگاه که احساس میکنی، شاید عشق هست، اما اشتیاقی نیست. دوستی هست اما حرفی نیست. نفرت هست اما حوصله‌ای برای تنفر ورزی نیست. نمیدانم این همه پر حرفیم برای چیست، اما سعی دارم چیزی را برایت بگویم که در درون خودم نیز مبهم است. انسان ذره ذره و کم کم محو میشود جوئل. وقتی نمیتواند از تداوم احساسی در درونش مراقبت کند. دوستی و آغاز دوستی ساده‌ست، اما تداوم بخشیدن به دوستی هیچ‌گاه ساده نیست. انسان میتواند بارها عاشق شود، اما عاشق ماندن بحث دیگری‌ست، پیچیده است. تداوم مهم است. این مثال شامل “کینه و نفرت” هم میشود؛ تو باید بدانی من حوصله‌ی کینه داشتن از کسی را ندارم، اصلا از کسی کینه‌ای ندارم، اغلب درباره‌شان فکر نمیکنم؛ مختصر حرف‌هایم این‌است که بدون تداوم حتی نفرت هم فراموش میشود، با گذر زمان از نفرت خسته‌و به بی‌تفاوتی می‌رسیم. گذشته از تمام این پرت و پلاهایم، به این فکر می‌کنم جوئل، ‘انسان باید درون خود به دنبال آن عواطفی بگردد که مدت‌هاست آن‌ها را حفظ کرده!’ "قلب انسان به مانند گردش فصول دگرگون میشود"، اما چیزی که در میان این تحول ثابت می‌ماند، باید «فراتر» باشد، نمی‌دانم فراتر از چه، فقط میدانم فراتر است؛ فراتر، فراتر، فراتر. فراتر از مسیری که این نامه برای رسیدن به تو طی می‌کند.
  12. و تا جایی که چشم میبیند آبی. همه‌چیز آبی‌ست.
  13. آبیم. آبی رنگ مکانی‌ست که خود در آن‌ حضور نداری. آبی رنگ مکانی‌ست که هیچ‌گاه نمیتوانی به آن‌جا بروی. عزیزمن این آبی کیلومتر‌ها دورتر بر افق ننشسته، بلکه در بین تو و آن ‌کوه‌هاست.
  14. میکل آنژ در ستایش تنهایی میگوید: من با چیزی زنده‌ام که دیگران از آن می‌میرند.
  15. می‌دانی؟ خود هم نمی‌دانم چگونه در میان زخم‌هایی که حتی گذر زمان هم چیزی از تازگی و درد آنها کم نکرد، دوام آورده‌ام. اینجا، از اعماق قلبِ ‌بی‌فایده‌‌ام شکننده‌ترین تکه‌ها فریاد میزنند، و سکوت بهترین موسیقی‌متن برای تحمل‌ست. من گاهاً از اینکه می‌توانم انقدر دوام بیاورم و تحمل کنم، به وحشت می‌افتم. تمام آنچه مرا ازرده میکند تنهایی و انزوایم در میان آدم‌هاست. کافیست به‌جای من با آن‌ها برخورد داشته‌و هم‌کلام شوید تا علت دور ماندنم از آدم‌ها را متوجه‌ شوید. چطور بگویم؛ تجربیاتم به گونه‌ای است که محبت، مهربانی یا توجه کسی را غیرعادی می‌دانم. بهتر بگویم، هر عمل دیگران به‌جز «زخم زدن» را غیرعادی میدانم.
  16. "خب من مى‌گم اين حرف‌ها مزخرفه! شعر مى‌خونيم، چون هر كدوم از ما عضوى از نوع بشرى هستيم و نوع بشر سرشار از شور و شوقه! پزشكى، حقوق، تجارت؛ اين‌ها همشون براي بقاى زندگى لازم‌اند. اما شعر، عشق و تجربه‌هاى اون، زيبايى.. اين‌ها چى؟ اين‌ها چيزهايى‌اند كه ما به خاطرشون زندگى مى‌كنيم." - انجمن شاعران مرده، نانسى كلاين‌بام
  17. «ولی من بسیار دوست‌دارم بدانم که از نگاه تو چجوری‌ام؟.»
  18. بهم گفت: ولی من هیچوقت فکر نمیکردم از دست‌دادن انقدر سخت‌و دردناک باشه.
  19. بله. زندگی همیشه همینطور ‌بوده و خواهد بود. آدم‌ها می‌آیند و خاطراتی به‌جا میگذارند و میروند. پذیرش این حقیقت مهم است، چه بسا درد دارد. تمام شد و آنچه از دست‌رفتنی بود از دست رفت. درون این حقیقت هیچ‌چیز زیبایی وجود ندارد. ولیکن «پذیرش» همیشه مهم‌ترین مسئله است؛ اما از شما چه پنهان، با بعضی از خداحافظی‌ها جگرمان کباب شد. پذیرش سخت خواهد بود. درد دارد. پذیرش این‌که درد داریم و دردمان بهتر نمیشود.
  20. زمانی حرف بزن که ارزش حرفت بیشتراز سکوتت باشد و زمانی دوست انتخاب کن که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد ‌‌ ‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌ ‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌
  21. سیاست جاش تو روابط دیپلماسیه نه رابطه عاشقانه، مگه چقدر عمر میکنیم که نتونیم با یه نفر بی شیله پیله و خود واقعیمون باشیم…
  22. ‏دوستی هاتون پر از حساب و کتابه، نمیشه “رفیق” خطابتون کرد… ‌ ‌‌ ‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌ ‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌
  23. ‏آدما رو نباید محدود کرد، اتفاقا باید آزاد گذاشت تا خود واقعیشون رو نشونت بدن و بتونی درست درموردشون تصمیم بگیری
  24. خیلی دیر نشده برای اینکه... ۱. خودت باشی. ۲. به خودت اعتماد کنی. ۳. از حق خودت دفاع کنی. ۴. خودت رو دوست داشته باشی. ۵. وارد یه رابطه‌ی تازه بشی. ۶. مسیر شغلیت رو تغییر بدی. ۷. به آرزوهای دست‌نیافتنیت برسی. ۸. زندگی ایدئال خودت رو بسازی. ۹. اون آدمی بشی که همیشه دلت می‌خواست باشی. و در آخر اینو بگم که خودتو دست کم نگیر
  25. یه بار پدربزرگم نصیحت قشنگی بهم کرد؛ میگفت : برای درکنار هم موندن باید خیلی چیزارو بخشید خیلی حرفارو نشنیده گرفت از خیلی کارها عبور کرد... برای در کنار هم موندن باید بخشنده ترین و قوی ترین بود، نه زیباترین و باهوش ترین ! آدما وقتی میتونن مدتهای طولانی کنار هم بمونن که یاد بگیرن چطور با هم کنار بیان ! برای در کنار هم موندن باید یاد بگیری چطور میشه با کوچیکترین چیزها، از زندگی لذت برد، خندید و شاد بود
×
×
  • اضافه کردن...