بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2260 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
85
تمامی مطالب نوشته شده توسط فندق
-
از مستی به بستر افتاده و از بستر به سقف خیره و از سقف دود و پنجره و باقی قضایا.
-
ساعت از ۴ بامداد گذشته است و چیزی درون رگهایم در حال سوختن است که دودش مغزم را گنگ کرده است. آنقدر خوابیدم که خستگی روزهای قبل از تنم در برود. اما جانم ملول است؛ بیچاره است؛ از من دور است اما سنگینی مضاعفش درون من آبستن شده و استخوان میترکاند.
-
نگاه کنم و نشناسم. مطلوب غایی.
-
چنین دیداری و چنین حال خوشی؛ اینگونه که آقای مسکوب میگوید: روز خوبی بود و من وقتی از او جدا میشدم آدم تازهای بودم. منظورم این است که انگار بارانی باریده بود و همهی برگهای خاکآلود مرا شسته بود و من همرنگ سبزه و زمین زیر پایم بودم.
-
من دوست دارم اجتماعی باشم، ولی نه با این اجتماع !.
-
حدود چند هفته است که پا از خانه بیرون نگذاشتهام. توی رطوبت این اتاق که به حمام وصل شده، سبز میشوم. زیر گرمای پتو جوانه میزنم. روی دیوارها، روی کتابها، روی میز، صندلی، قاب عکس، در چارچوب در میدوَم. سبز و ریشهدار. و از خاطرهی یک خانه متروک صیانت میکنم. مردی اینجا در بستر خفته است که تنها با..نه!! با هیچ چیزی به خواب نخواهد رفت.
-
و عجیب است که من هرچند طی این مدت دچار تغییرات عمیق جسمی و روحی شدهام و نگاهم به همه چیز متفاوت شده است ، اما هنوز تو را به مانند روز اول.
-
و چون خواست بميرد، گفت كه بر سنگ گورش چنين بنويسند: «هذا جَناهُ أبى عَلَىّ و ما جَنَيتُ عَلىٰ أحَد» اين جنايتى است كه پدرم "با زادن من" در حقّ من كرد. و من ديگر اين جنايت را در حقّ كسى نكردم. ديوان ابوالعلاء معرّى"
-
من هیچ لذتی از عدم مصاحبت و گوشهنشینی نبرده و نمیبرم اما لااقل به اندازهی رنجهایی که در معاشرتها به آدمی تحمیل میشود هم رنج نمیکشم. فکر میکنم کاستن رنجها و لذت نبردن ، بهتر از پذیرش رنجهای فراوان در کنار لذتهای کوتاه و مقطعی است.
-
بر من از من غمست و محنت.
-
حتی کوچکترین حرکت شما میتونه تو حال و روز یه آدم تاثیر بزاره انقدر نسبت به بقیه بی تفاوت نباشید🩶
-
گفت : من نه اونقدری که به نظر میاد خوشحالم و نه اونقدری که فکر میکنی ناراحتم، من فقط همونقدری که به نظر نمیاد و فکر نمیکنی خالیم، همین ...
-
آرزوی امشبم؛ اگر خدا بخواهد می شود آرزو میکنم خدا برامون بخواد ...
-
گاهی اوقات افرادی که هزاران مایل دورتر هستن می توانن احساس بهتری نسبت به افرادی که در کنارتان هستن بدن.
-
بهترین دیالوگی که شنیدم و به شدت بهش معتقدم اینه : اونایی که منو میشناسن هیچوقت به من شک نمیکنن و اونایی که بهم شک دارن هیچوقت منو نمیشناسن.
-
از آدما به آدما پناه نبرید، بی پناه تر میشید.
-
یه روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشه. اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه. نه که چون حرفه تلخه، نه . چون کسی بهت میگه که انتظارشو نداشتی. رفتار بعضی از آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه. شاید اون رفتار از نظر خیلیا بد نباشه اما فقط خودِ تویی که میفهمی چقدر به خاطر رفتارش داغون شدی. بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشی اما هیچوقتم یادت نمیره که چی بهت گذشت تا " گذشت "
-
نمیدونم شما به افرادی که کم میارن چی میگید اما حامد ابراهیم پور خیلی قشنگ میگه که: به رقص مرگ میان تنت ادامه بده، نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده.
-
هرموقع خواستید بفهمید یکی دوستتون داره یا نه، تا دیر وقت باهاش چت کنید، هی طولش بدید طولش بدید، اینقدر باهاش چت کنید تا خودتونم خسته شید، بعد اگه دیدین اون با تمومِ این وجود هنوزم از حرفاتون خسته نشده بدونید دوستتون داره، اون دوست داشتن باعث شده هیچ وقت از حرفای شما خسته نشه، ولی اگه دیدین دیر سین زد یا یهو رفت بدونید علاقه ای نیست و براش مثل افراد عادی هستید .
-
نه میشه موند، نه میشه رفت، نه میشه مُرد، نه میشه زندگی کرد.
-
افسانهها در مورد چشمای قهوهای میگن اگر کسی رو دیدین که چشم هاش قهوهایه بدونید که خدا موقع خلقت ، یک کمی از خاک بهشت رو ریخته توی چشمهاش .
-
زندگی همین جنگیدناست، نرسیدنا.
-
هر شب لب میگزید و چنگ میزد به موهایش. صدا نداشت، تاریک بود، تصویر هم نداشت. اما آشوب بود، چه آشوبی بود، چه آشوبی.
-
ساختم جان را فدای او. غلط کردم، غلط.
-
نیمهره ایستاد. حمقِ خفته در امیدِ جماعت را تماشا کرد، بر اندوختههای نیستیاش قدری افزود و با کولهباری از هیچ به سویِ بیانتها روانه شد.
