رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

فندق

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    2260
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    85

تمامی مطالب نوشته شده توسط فندق

  1. ممکنه من هزار سال منتظر برگشتن یکی بمونم ولی وقتی برگشت قبولش نکنم چون من عاشق اونی بودم که قرار بوده همیشه بمونه.
  2. بهترین تعریف از تعهد اینه که اگه یه نفر واقعا دوستت داشته باشه، پس خیلی مهم نیست که با چند نفر دیگه آشنا میشه احساساتش نسبت به تو هیچوقت تغییر نمیکنه؛ عشقِ واقعی هرگز قابلِ ربوده شدن نیست.
  3. ولی تو تنها کسی بودی که تو زندگیم هرچقدم اشتباه میکرد میبخشیدمشو می‌خواستم که تا همیشه، باشه، بمونه، نره...
  4. من فکر می‌کردم بدون کلمات، قابل درکم!
  5. آدم رو به کجا میرسونید که کسی که با دیدن نونتفیکیشن پیامتون چشماش قلبی میشد حالا فقط خیره میشه و بعد با انگشت ردش میکنه تا هروقت حوصله داشت سراغش بیاد.
  6. با کسی باشید که خودش بخواد مال شما باشه خودش بخواد فقط شما یه نفر تو زندگیش باشین خودش همه اضافه کارای دورشو حذف کنه، اینکه بخوای ینفرو از چنگ اینو اون دربیاری مفت نمیارزه.
  7. بعضی وقتا هم هست، آدم وقتی ناراحته گریه ش نمیاد! ولی کلیداشو و وسایلشو جا میذاره، لیوان از دستش میفته و وقتی باهاش حرف میزنی میگه: ببخشید دوباره میگی؟ نفهمیدم…
  8. تبدیل شدن به بهترین نسخه خودت با خدافظی های زیادی همراهه.
  9. چقدر قشنگ میگه: تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت تو خیالت راحت میروم از قلبت میشوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من میخندی و به خود میگویی باز می آید و میسوزد از این عشق ولی برنمیگردم، نه! میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد.
  10. و در نهایت ، تنها آموخته‌ای که به کارت خواهد آمد ، این است که چطور در تنهایی مطلق ، قوی بمانی.
  11. ‏نمیخواهم حرف بزنم ، وقتی میخواهم نمیتوانم ، وقتی میتوانم نمیدانم چه بگویم ، وقتی میدانم چه بگویم نمیدانم با که بگویم و زمانی که میدانم به چه کسی بگویم ، او کنارم نیست و یا حوصله‌ی شنیدنم را ندارد.
  12. احساس می‌کنم مغز سرم داره می‌سوزه ؛ بعضی چیزها مثل گدازه‌ی داغه ، تو سرت که می‌افته ، تا مغز استخون‌ت رو می‌سوزونه. الآنم نشستم پای درس و یادگیری ، اما یک‌چیزی تو سرم هست که باعث می‌شه فیلم رو استاپ کنم ، چشمام رو ببندم و کف دستم رو روی تخم چشم چپم فشار بدم ؛ فقط این‌طوری دردش برام یکمی آروم می‌گیره.
  13. خودمون کم درد و مشکل داریم، چاوشی هم یجوری میخونه که تا مغز استخون درد رو حس میکنی
  14. ‏احساسم ، وجدانم ، افکارم و تمام اعضای محسوس و نامحسوسم ، مرا ملامت میکنند که هیچ ، حتی خودم همصدا با آنان خویشتن را ملامت میکنم. این دیگر چه جهنمیست؟
  15. با چشمانی گود رفته نگاهش میکنم، باور این حقیقت برایم از هر چیزی سخت تر است. سعی در انکار دارم ، اما لحن قاطع و جدیِ او مهر تاییدی برا این اتفاق است. کاری از دستم بر نمی‌اید، چراغ های خانه را خاموش میکنم و سیگاری روشن کرده و پذیرای غم میشوم.
  16. ‏تنهایی دیکتاتوری مستبد است که تو را از رنج های روابط انسانی نجات میدهد و زمانی که از وفاداری‌ات اطمینان حاصل کرد، حالا رنج‌های متفاوتی به تو تحمیل میکند.
  17. انتظارت را میکشم، درد میکشم و در کنارش چند نخی هم سیگار میکشم. تمام شد عمرِ ما. کجایی پس جانِ من؟
  18. حاجی ما شدیم یه ترکیب سمی از درد و زخمِ عمیق. اومدیم بچگی کنیم گفتن بزرگ شدی، خجالت بکش خواستیم خجالتی که کشیدیم رو رنگ آمیزی کنیم، یه مداد‌سیاه دادن دستمون گفتن رنگ تعطیل! تستِ کنکور رو باید سیاه کنی. وسط این همه سیاهی، قلب‌مون تندتر زد واسه یه نفر. خواستیم حرف بزنیم که دهانمون رو بوییدند که مبادا گفته باشیم " دوست دارم " اما موندیم پاش. بعد طرف گُه زد به احساس و اعتمادمون. سرگرم کار شدیم تا یادمون بره چی سَرمون اومده و شغل شریف سگ دو زدن رو انتخاب کردیم و پول جمع کردیم تاعقده‌هامون رو برطرف کنیم که قیمتِ عقده‌ها تا خدا رفت بالا. خواستیم پناه ببریم خونه اما دیدیم تا مریخ فاصله داریم باخانواده. رفتیم توی خودمون! حالا میپرسی چرا خُشک و پژمرده‌ای؟ جوونه نزدیم که اصلا! تا خواستیم سبزبشیم تبر زدن از ریشه. علی سلطانی
  19. توانی برای قدم برداشتن نیست؛ تمام انرژی‌ام را در قدم‌های قبلی خرج کرده‌ام، قدم‌هایی که حاصلی نداشت جز تشدید یاس و ناامیدی. هربار که دست رو زانو میگذارم و یاعلی گویان برای بهتر شدن اوضاع بلند میشوم و قدم برمیدارم، طولی نمیکشد تا متوجه شوم که انگار هیچوقت قرار نبوده و نیست به مقصدی برسم و هربار خستگی راه در تنم می‌نشیند و به خستگی‌های قبلی اضافه می‌شود. نمیدانم که باز هم میتوانم دست رو زانو بگذارم یا بزودی خستگی‌هایم تنها اجازه‌ی بغل کردن زانوهایم را می‌دهند.
  20. بخواب ای وارث اندوه و زخم‌های چرک کرده ، که فردا باید دوباره و سه‌باره و هزارباره ، خرد شدن استخوانت را زیر آوار انکار شدن‌ها حس کنی. ‏هنوز درون تو ، خرابه‌ای باقی مانده است که هموار نشده باشد.
  21. تنها چاره‌ی ما، انزواست. غمی از راه می‌رسد، به درونت نفوذ می‌کند و آنقدر از تو تغذیه خواهد کرد تا سیراب شود. باید درد را تحمل کرد، هرچقدر که باشد. آخرش اگر زنده مانده بودی تو را رها خواهد کرد تا وقتی دیگر که دوباره بازگردد.
  22. تمام تنم خسته است. گردن، شانه و دست‌ها. خوابم می‌آید. سرم از همه‌جا خسته‌تر است. سرم مملو از خستگی است، مثل توپ پر بادی که حتی برای یک سوراخ هم جایی نداشته باشد. سرم هواخور ندارد تا به روی هوای بیرون بازش کنم هوایی بخورد و حالی‌به‌حالی شود. مثل اين‌که آن را خشکانده و کاه‌اندود و درمیان سرهای حیوان‌های دیگر در تالار یک شکارچی روزگار گذشته، نصب کرده باشند. سرِ شکار با صورت بی‌احساس و چشم‌های باز حیرت‌زده. سرم از سال‌ها پیش به‌جا مانده و برای همین آن‌قدر فرسوده است. مثل آدم‌کوکی شده‌ام از فرط تکرار و تکرار. شرح حال به قلم شاهرخ مسکوب"
  23. من تو را به اندازه ناکامی‌ام در داشتنت، می‌خواهم.
  24. شکستی در گلویم.
  25. کارم چو زلف یار پریشان و درهم است.
×
×
  • اضافه کردن...