رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

فندق

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    2260
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    85

تمامی مطالب نوشته شده توسط فندق

  1. هرچه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود. -صفحه ۱۱-
  2. مثل خون در رگ‌های من/ احمد شاملو. «تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.» -صفحه ۹-
  3. هزار هزار هزاربار می‌بوسمت... نوک انگشت‌هایت را، زانوهایت را، گوش‌های کوچولویت را، و اطلسی‌های خودم را... -صفحه ۱۱۱-
  4. تو آخرین چوب‌ کبریتی هستی که می‌باید به آتشی عظیم مبدل شوی و از زندگی من، در برابر سرمای مرگ در این بیابان پر از وحشت دفاع کنی... اگر این چوب نگیرد، مرگ در این برهوت حتمی است! تو همه‌ی امید من، تو پناهگاه گرم و روشن من هستی. -صفحه ۱۱۱-
  5. به خانه‌یی می‌اندیشیدم که در آن محبت، پاداش اعتماد است و بامش، بوسه و سایه است. -صفحه ۱۱۰-
  6. من با امیدواری بود که به آنچه در انتظار ماست اندیشیدم، نه با حسرت. -صفحه ۱۱۰-
  7. ای بیگانه که خلوت ما را می‌شکنی! همچنان که در خانه‌ی ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف‌ دار. ما از دوزخ بیگانگی‌ها گریخته‌ایم، تا از برخورد با هرآنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم. اگر به خانه ما فرود می‌آیی، خلوت ما را مقدس شمار! -صفحه ۱۰۹-
  8. دیشب ناگهان یاد نقشه‌یی افتادم که برای خانه‌مان کشیدیم و تو فوراً آن را بردی که بایگانی کنی. -چه‌قدر تو بامزه‌ای. باری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدّی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال‌ها در آن خانه، بر فراز تپه‌یی بر دامنه‌ی کوه‌های پوشیده از جنگل زندگی کرده‌ام! -صفحه ۱۰۸-
  9. آن نویسنده‌ی فرانسوی چه خوب گفته است که: صبر و تحمل، جرأت و شهامتِ مردم پرهیزکار است. -صفحه ۱۰۸-
  10. هروقت یادم می‌آید که چیزی باقی نمانده بود رشته‌ی زندگی خودم را با دست خودم پاره کنم و سعادت بازیافتن تو نصیبم نشود، از آن رنجی که می‌بردم، از آن یأسی که داشتم، از آن نومیدی کشنده‌یی که گریبانم را گرفته بود و رهایم نمی‌کرد دلم به حال خودم می‌سوزد. -صفحه ۱۰۸-
  11. یادت هست که می‌ترسیدی پیش از آن‌که به تو برسم چیزی از من باقی نمانده باشد؟ پس حالا بگذار برایت بگویم که وقتی به تو برسم هیچ‌چیز کم نخواهم داشت. -صفحه ۱۰۸-
  12. اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، می‌توانستم بگویم که آرام‌ترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را می‌گذرانم. -صفحه ۱۰۷-
  13. نفسی نمی‌کشم مگر این‌که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی‌تپد مگر این‌که یادش باشد برای چه می‌تپد. -صفحه ۱۰۷-
  14. چه‌قدر جای تو، این‌جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... -صفحه ۱۰۷-
  15. سراپا در آتش انتظار تو می‌سوزم. -صفحه ۱۰۶-
  16. من تو را دوست می‌دارم و با تو زندگی را. زندگی را از من مگیر! -صفحه ۱۰۶-
  17. وجود تو در کنار من، سرچشمه‌ی همه‌ی شادی‌ها و پیروزی‌ها و کامکاری‌هاست. اما اگر روزی لبان تو را بی‌خنده، زبانت را بی‌سخن و چشمانت را گریان ببینم، ماجرای سیل و آتش‌سوزی در میان خواهد بود! -صفحه ۱۰۴-
  18. بی آب نمی‌توان زندگی کرد، اما ممکن است که آب به سیلی خانمان‌برانداز مبدل شود. آتش گرم می‌کند؛ اما اگر از آن چنان که باید استفاده نبری، خانه‌ات را به تل خاکستری بدل می‌کنی. تو برای من در حکم آب و آتشی. -صفحه ۱۰۴-
  19. ترم چهار کارشناسی، درس حقوق مدنی۴ را با نمره‌ی ۶ افتادم. روزی که امتحانش را دادم، بعد از ۳ ساعت سر و کله زدن با برگه‌ی جلوی رویم، با وجود کتاب باز بودن امتحان، فقط یک سوال را توانستم حل کنم. بعد از امتحان دم در منتظر هم‌کلاسی‌هایم بودم که دیدم استادم از بیرون آمد و هم‌کلاسی‌هایم از سر و گردنش بالا می‌رفتند و فریاد العفوشان بالا بود تا استاد ما را نیندازد. در هجوم شلوغی بچه‌های کلاس، این من بودم که گوشه‌ای ایستاده بودم و نه اعتراضی می‌کردم و نه التماسی. استاد با تمام بی‌محلی‌اش به شاگردهای ملتمس در جواب سکون و سکوتم رو کرد به من و گفت: لعنت بهت! نفهمیدم چرا. نخواستم که بفهمم. شاید انتظار داشت تمام برگه را پر می‌کردم یا شاید دلش می‌خواست من هم با همین لهجه‌ی اصفهانی بنای زاری و التماس را به پا گیرم. نمره‌ها آمد و شبیه دومینو همه‌ی ما از این درس افتادیم. تمام آن روزی که از امتحان برگشتم خانه به ناراحتی و خاموش کردن گوشی‌ام گذشت. سوسول بازی است اگر بگویم که این اولین بار در زندگی‌ام بود که درسی را می‌افتادم. اما خب شاید ناراحتی‌ام بابت همین تجربه‌ی اولیه‌ام در مردود شدن، بود. دیروز وقتی داشتم گوشی‌ام را به شارژ می‌زدم، خیلی اتفاقی یاد این خاطره افتادم. یاد وقتی که نمره‌ام را دیدم و ترسیدم از این عدد یک رقمی. یاد دوباره برداشتن درسی تکراری. تمام این وقایع در زمان خودش برایم تلخ بود. اما «گذشت». دیروز یادم آمد گذشت. از آن بزرگ‌ترش هم گذشت. همه چیز تمام می‌شود. همه چیز. غم‌ها. خنده‌ها. حرف‌ها. راه‌ها. پول‌ها. سفرها. روزها. شب‌ها. عمرها. و… اما خب من تنها چیزی که از این دنیا می‌خواهم که ته نداشته باشد، «ریشه‌ی سبز امید» است.
  20. «کی اول فراموش می‌کنه؟ کسی که رها شده یا کسی که اون رو ترک کرده؟ می‌گن کسانی که رها شدن هرگز فراموش نمی‌کنن. ولی این حقیقت نداره. اونا ترانه‌های غمناک و قشنگی دارن که در تنهایی خودشون زمزمه می‌کنن. حس دلسوزی و ترحم باهاشون هست. اونایی که کسی رو ترک می‌کنن تنهاترن. ترانه‌ای برای زمزمه ندارن.» ‌تکه‌ای از یک فیلم
  21. قراری با خودم دارم که هرشب قبل از خواب، خدا را برای یک نعمت عطا کرده شکر می‌کنم. و امشب فرصت شکر را به نعمت «مادربزرگ مهربانم» اختصاص دادم‌‌؛ زیبا/ امن/ امن/ امن...
  22. ‘تو‌فقط‌برای‌تفریح‌قلب‌‌منو‌شکستی’
  23. ‘حالا‌مثل‌یه‌پروانه‌‌آبی‌پرواز‌میکنم‌و‌ازت ‌دور‌میشم’
  24. «به من نگو تموم شد می تونیم از نو شروع کنیم تو شبدر چهار برگ من هستی»
  25. خوبی بیش از حد آدما رو هار میکنه.
×
×
  • اضافه کردن...