بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
ɑɍɛẕőǚ
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
493 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط ɑɍɛẕőǚ
-
هر لحظه ، در من زنی برمی خیزد که دوست دارد پشت تمام پنجره های شهر ، شمعدانی بکارد. سرخ ، زرد ، بنفش ، صورتی ... دوست دارد تن دیوارها را با رزهای خیلی رونده ، بپیچد . دوست دارد به جای بوق های ممتد ترافیک ها ، ترانه جان مریم بخواند. زنی در من فریاد کنان ، بلند میشود و در کوچه پس کوچه ها پرسه می زند تا اندوهی بر چشم زنی و غمی بر شانه مردی ، به خانه ای نرود. کار چندانی از پیش نمی برد این زن ! پنجرهها، دلتنگ شمعدانی ها می مانند ، دیوارها سرد و سیمانی ، و بوق های جانخراش ... اما زنی در من ، باز هم برمی خیزد و در دستش ، شمعدانی ها می رقصند. گاهی کفش زنی که برای مترو دویده ، پایش را می زند . زنی که گوشه آشپزخانه ی تنهایی ، ظرف می شوید ، اشک می ریزد. گاهی یقه چروک مردی را اتو می کشد . دستان یخ زده ای را در مشت هایش ، ها می کند . و تمام اینها را ، زنانه می رقصد و کلمه می کند شاید پنجره ای شمعدانی بخواهد و فنجانی چای ...
-
- 1
-
-
همش نگرانم که به کسی زحمت ندم، مزاحم نشم، وقت نگیرم. اگه میدونستم کی میمیرم یه ساعت زودتر میرفتم قبرستون تو قبرم میخوابیدم که کسی تو زحمت نیفته.
- 7 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
احساس میکنم از پیمانهی جوانیام مقدار ناچیزی باقی مانده! حس میکنم فرصت کمی دارم تا از ته ماندهی جوانیام استفاده کنم. دلم میخواهد بدوم و بجویم و بیاموزم و سفر کنم. دلم میخواهد گیسو به باد بسپارم و کودکانه شیطنت کنم و سرخوشانه از کوه و کمر بالا بروم و دیوانهوار آواز بخوانم و تمام خوشیهای عمیق جهان را تجربه کنم. دلم میخواهد تا زمان دارم، دوست بدارم و دوست داشته شوم و در آغوش بگیرم و در آغوش گرفته شوم و محبوب کسی باشم و شعر بخوانم و شیرین زبانی کنم . حس میکنم اندوه این روزگار آنقدر سنگین است که خیلی زود پیر خواهم شد و چشمهای جوان و شورانگیزم بی آنکه توسط کسی، عاشقانه بوسیده شوند، در ورطهی پیری خواهند غلطید و من به قدر کفایت و نیاز، جوانی نخواهمکرد. بیزارم از قانون جاذبهی زمین و جاذبهی زمان و گذار سالها. همهمان همان کودکان دوستداشتنی و شاداب گذشته میماندیم به کجای جهان بر میخورد؟ لعنت به تمام قوانین فیزیک و هرآنچه رنج ناگزیر که بیرحمانه میتازد و هرآنکه سختکوشتر و آگاهتر است را سختتر و سریعتر در خویش میبلعد...
- 7 پاسخ
-
- 5
-
-
-
آهنگ ترکی آهـــــــنگ کاندیرامازسین بنی از گولبن ارگن 🎵📣
ɑɍɛẕőǚ پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : آهنگ های خارجی
بن کوتو یوم ،،، سن ایی می- 3 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درسته
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
عالی عزیزم
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
آروم باش فرزندم ،،، خودتو کنترل کن
- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
یه نفر تو دوماه میتونه احساسی رو در شما به وجود بیاره که یه نفر دیگه ی توی دوسال نتونسته! زمان هیچ کاره اس!اصل داستان شخصیت آدماست
-
- 1
-
-
چقدر نیاز دارم به یک رفیق. به کسی که با حوصله و عشق مرا بشنود. که چقدر حرف دارم برای گفتن و چه سخت است پر از حرف بودن و هیچ کسی را برای شنیدن نداشتن... چقدر نیاز دارم به گوشی شنوا و ذهنی بیطرف و آغوشی پذیرا. به گفتن و گفتن و گفتن و بغض کردن و گریستن و نفسی عمیق کشیدن و آرام شدن... چقدر نیاز دارم به شنیده شدن، به دوست داشته شدن، به در آغوش گرفته شدن... به از هر دری گفتن و گفتن و گفتن و فهمیده شدن... چقدر دلم آدمی امن میخواهد...
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
و بعضی وقتها اگر گریه نکنیم ممکن است به بهای از دست دادن جانمان تمام شود!
-
- 1
-
-
مادرم میگفت : عاشقی یک شب اَست ، و پشیمانی هزار شب. اما هزار شب اَست پشیمانم ، که چرا یک شب عاشقی نکردم. دکتر علی شریعتی
-
- 1
-
-
تراژدی این نیست که تنها باشی بلکه این است که نتوانی تنها باشی گاهی آمادهام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسانها نداشته باشم...
-
- 1
-
-
کسی چه میداند با چه رنجهایی دست و پنجه نرم میکنیم؟ چه دردهایی تا بالاترین حدِ سدِ طاقتمان رسیده و هر لحظه ممکن است سرریز شویم؟ چه مشکلاتی مسیر آرامشمان را مسدود کرده و چقدر خستهایم و ناامید، از دویدنهای بدون سرانجام؟ کسی چه میداند چقدر فرسودهایم؟ چقدر بیطاقت؟ چقدر اندوهگین؟ آدمها یک کالبد ظاهرا خونسرد و بدون واکنش میبینند و رفتارشان را مطابق با مواجههی طبیعی با یک انسان قوی تنظیم میکنند و از کجا بدانند ما چقدر خستهایم از قوی بودن و شبیه به بنایی چوبی و موریانه زده، ظاهرا مستحکم و از درون، پوک شده و در حال فرو ریختنیم؟! آدمها از کجا بدانند ما لبهی این پل، به تماشا ایستادهایم یا به وداع؟ که لبخندهامان، از سرِ شادیهای معمولیست؟ یا از سر ناچاریست و حامل بغضهای فراوان؟ آدمها از کجا بدانند ما پشت این ظاهر آرام، چقدر تلاطم و اندوه پنهان کردهایم و زیر این کوه مستحکم، چه آتشفشان عظیمی در حال گداختن است؟!
-
- 1
-
-
آنگاه که مردی به زبان نمی آورد زنی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن زن را... و آنگاه که زنی به زبان می آورد مَردی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن مرد را... در عشق... سکوت، جنایت مَرد است و حرف زدن، جنایت زن...
- 2 پاسخ
-
- 1
-
