رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ɑɍɛẕőǚ

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    493
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط ɑɍɛẕőǚ

  1. ɑɍɛẕőǚ

    🌹به نام زن🌹

    هر لحظه ، در من زنی برمی خیزد که دوست دارد پشت تمام پنجره های شهر ، شمعدانی بکارد. سرخ ، زرد ، بنفش ، صورتی ... دوست دارد تن دیوارها را با رزهای خیلی رونده ، بپیچد . دوست دارد به جای بوق های ممتد ترافیک ها ، ترانه جان مریم بخواند. زنی در من فریاد کنان ، بلند میشود و در کوچه پس کوچه ها پرسه می زند تا اندوهی بر چشم زنی و غمی بر شانه مردی ، به خانه ای نرود. کار چندانی از پیش نمی برد این زن ! پنجره‌ها، دلتنگ شمعدانی ها می مانند ، دیوارها سرد و سیمانی ، و بوق های جانخراش ... اما زنی در من ، باز هم برمی خیزد و در دستش ، شمعدانی ها می رقصند. گاهی کفش زنی که برای مترو دویده ، پایش را می زند . زنی که گوشه آشپزخانه ی تنهایی ، ظرف می شوید ، اشک می ریزد. گاهی یقه چروک مردی را اتو می کشد . دستان یخ زده ای را در مشت هایش ، ها می کند . و تمام اینها را ، زنانه می رقصد و کلمه می کند شاید پنجره ای شمعدانی بخواهد و فنجانی چای ...
      • 1
      • Thanks
  2. ɑɍɛẕőǚ

    😶

    همش نگرانم که به کسی زحمت ندم، مزاحم نشم، وقت نگیرم. اگه میدونستم کی میمیرم یه ساعت زودتر میرفتم قبرستون تو قبرم میخوابیدم که کسی تو زحمت نیفته.
  3. ɑɍɛẕőǚ

    دلم میخاهد💔

    احساس می‌کنم از پیمانه‌ی جوانی‌ام مقدار ناچیزی باقی مانده! حس می‌کنم فرصت کمی دارم تا از ته مانده‌ی جوانی‌ام استفاده کنم. دلم می‌خواهد بدوم و بجویم و بیاموزم و سفر کنم. دلم می‌خواهد گیسو به باد بسپارم و کودکانه شیطنت کنم و سرخوشانه از کوه و کمر بالا بروم و دیوانه‌‌وار آواز بخوانم و تمام خوشی‌های عمیق جهان را تجربه کنم. دلم می‌خواهد تا زمان دارم، دوست بدارم و دوست داشته شوم و در آغوش بگیرم و در آغوش گرفته شوم و محبوب کسی باشم و شعر بخوانم و شیرین زبانی کنم . حس می‌کنم اندوه این روزگار آنقدر سنگین است که خیلی زود پیر خواهم شد و چشم‌های جوان و شورانگیزم بی آنکه توسط کسی، عاشقانه بوسیده شوند، در ورطه‌ی پیری خواهند غلطید و من به قدر کفایت و نیاز، جوانی نخواهم‌کرد. بیزارم از قانون جاذبه‌ی زمین و جاذبه‌ی زمان و گذار سال‌ها. همه‌مان همان کودکان دوست‌داشتنی و شاداب گذشته می‌ماندیم به کجای جهان بر می‌خورد؟ لعنت به تمام قوانین فیزیک و هرآنچه رنج ناگزیر که بی‌رحمانه می‌تازد و هرآنکه سخت‌کوش‌تر و آگاه‌تر است را سخت‌تر و سریع‌تر در خویش می‌بلعد...
  4. بن کوتو یوم ،،، سن ایی می
  5. درسته
  6. عالی عزیزم
  7. توکل به خدا
  8. ɑɍɛẕőǚ

    چقد نیاز دارم ...

    بوووس بهت
  9. ɑɍɛẕőǚ

    جررر چه ابراز علاقه ی زیبایی

    آروم باش فرزندم ،،، خودتو کنترل کن
  10. ɑɍɛẕőǚ

    مثلا

    ما با آهنگ شاد هم گریه کردیم
  11. ɑɍɛẕőǚ

    بلع=)

  12. ɑɍɛẕőǚ

    آنگاه که مردی...

    قربونت
  13. ɑɍɛẕőǚ

    مهم شخصیت آدماست ،،،

    یه نفر تو دوماه میتونه احساسی رو در شما به وجود بیاره که یه نفر دیگه ی توی دوسال نتونسته! زمان هیچ کاره اس!اصل داستان شخصیت آدماست
      • 1
      • Thanks
  14. ɑɍɛẕőǚ

    چقد نیاز دارم ...

    چقدر نیاز دارم به یک رفیق. به کسی که با حوصله و عشق مرا بشنود. که چقدر حرف دارم برای گفتن و چه سخت است پر از حرف بودن و هیچ کسی را برای شنیدن نداشتن... چقدر نیاز دارم به گوشی شنوا و ذهنی بی‌طرف و آغوشی پذیرا. به گفتن و گفتن و گفتن و بغض کردن و گریستن و نفسی عمیق کشیدن و آرام شدن... چقدر نیاز دارم به شنیده شدن، به دوست داشته شدن، به در آغوش گرفته شدن... به از هر دری گفتن و گفتن و گفتن و فهمیده شدن... چقدر دلم آدمی امن می‌خواهد...
  15. ɑɍɛẕőǚ

    اگر گریه نکنیم ...

    ‏و بعضی وقت‌ها اگر گریه نکنیم ممکن است به بهای از دست دادن جانمان تمام شود‌!
      • 1
      • Thanks
  16. ɑɍɛẕőǚ

    پشیمانم ...

    مادرم می‌گفت : عاشقی یک شب اَست ، و پشیمانی هزار شب. اما هزار شب اَست پشیمانم ، که چرا یک شب عاشقی نکردم. دکتر علی شریعتی
      • 1
      • Thanks
  17. ɑɍɛẕőǚ

    دلم تنهایی میخاد💔

    تراژدی این نیست که تنها باشی بلکه این است که نتوانی تنها باشی گاهی آماده‌ام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسان‌ها نداشته باشم...
      • 1
      • Thanks
  18. ɑɍɛẕőǚ

    کسی چه میداند ...

    کسی چه می‌داند با چه رنج‌هایی دست و پنجه نرم می‌کنیم؟ چه دردهایی تا بالاترین حدِ سدِ طاقتمان رسیده و هر لحظه ممکن است سرریز شویم؟ چه مشکلاتی مسیر آرامشمان را مسدود کرده و چقدر خسته‌ایم و ناامید، از دویدن‌های بدون سرانجام؟ کسی چه می‌داند چقدر فرسوده‌ایم؟ چقدر بی‌طاقت؟ چقدر اندوهگین؟ آدم‌‌ها یک کالبد ظاهرا خونسرد و بدون واکنش می‌بینند و رفتارشان را مطابق با مواجهه‌ی طبیعی با یک انسان قوی تنظیم می‌کنند و از کجا بدانند ما چقدر خسته‌ایم از قوی بودن و شبیه به بنایی چوبی و موریانه زده، ظاهرا مستحکم و از درون، پوک شده و در حال فرو ریختنیم؟! آدم‌ها از کجا بدانند ما لبه‌ی این پل، به تماشا ایستاده‌ایم یا به وداع؟ که لبخندهامان، از سرِ شادی‌های معمولی‌ست؟ یا از سر ناچاری‌ست و حامل بغض‌های فراوان؟ آدم‌ها از کجا بدانند ما پشت این ظاهر آرام، چقدر تلاطم و اندوه پنهان کرده‌ایم و زیر این کوه مستحکم، چه آتشفشان عظیمی در حال گداختن است؟!
      • 1
      • Thanks
  19. ɑɍɛẕőǚ

    آنگاه که مردی...

    آنگاه که مردی به زبان نمی آورد زنی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن زن را... و آنگاه که زنی به زبان می آورد مَردی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن مرد را... در عشق... سکوت، جنایت مَرد است و حرف زدن، جنایت زن...
  20. ɑɍɛẕőǚ

    ما•••🫂

  21. ɑɍɛẕőǚ

    دلم میخواهد

    عزیزی خدا نکنه
  22. ɑɍɛẕőǚ

    دلم میخواهد

    فدات مهربوونم
×
×
  • اضافه کردن...