رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

حسین138

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    7119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    185

تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138

  1. حسین138

    صدا... 

    موندی و باد پاییز برگاتو با خودش برد رفتی و هر چی بودی تو خواب سایه ها مرد وقتی غم از نگاهت زنجیر خوابو وا کرد یک نفر ار تو آینه اسم تو رو صدا کرد صدای پای عشق ار نفست شنیدی گذاشتی از تو آینه تا به خودت رسیدی
      • 2
      • Like
  2. حسین138

    هدف همیشگی

    عالی
  3. بگیر اي مرگ عالم را در آغوش کـه از فرق علی خون می زند جوش متاب اي مه متاب اي مه کـه امشب چراغ عمر مولا گشته خاموش شهادت مظلومانه حضرت علی «ع» تسلیت باد
  4. حسین138

    دخیل دل پاکت...

    تو این روز شهادت التماس دعا دارم
  5. حسین138

    هنگ

    ی شب دیگه، امشب شب شهادته
  6. در زمان‌های دور ، مرد خسیسی زندگی می کرد . او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .  باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید . چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد . باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد . باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد . کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی . مرد خسیس کمی فکر کرد . نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن . باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد . همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است ؟ مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن . باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت . دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت : خوب نصیحت سومت را بگو ، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد . مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن . مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن . از آن‌ پس ، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن !
  7. حسین138

    من تو میهن..

    حالا هست نيومدم تو چت خخخ
  8. حسین138

    دخیل دل پاکت...

    دست های من دخیل دل پاکت مرا در این ساعات نه به بهای لیاقت بلکه به رسم رفاقت اول حلال و بعد هم دعا کن و خدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته من بر دعای دستانت حسین138
  9. حسین138

    دعا کردم...

    من از عمق وجود خودم ، خدایم را صدا کردم نمیدانم چه میخواهی ، ولی امروز برای تو ، برای رفع غم هایت برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ، به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم اثر دارد
  10. حسین138

    ساحل...

    ه دریا می‌زنم شاید به سوی ساحلی دیگر مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر نکوتین
      • 4
      • Like
      • Confused
  11. حسین138

    بازی...

    کودکی آلوده مهر عروسک هاست کودکی دنبال لک لک هاست کودکی در آسمان، در جستجوی رد نا پیدای بالبادبادک هاست نکوتین
      • 1
      • Like
  12. حسین138

    زندگی....

    (زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست) اما نه زندگی، بی شعله می سوزد زندگی تنهاتر از فرداست زندگی،قفل سکوت آسمان ها را با سر انگشت کهولت می گشاید باز زندگی،چون کودکی بیمار و سر گردان در شروع فصل گندمزار می میرد زندگی با دست های خشک و بی روحش مرگ را از پنجه های خویش میگیرد نکوتین
      • 1
      • Like
  13. حسین138

    فراسوی فهم ما....

    وقتی صدای آشنای اذان آن اشتیاق قدیمی را در گوش جان من آواز می دهد یاد بهشت در دل من شعله می کشد امروز صبح در پیچ و تاب شوق نماز مفتون بانگ اذان بودم اکنون که ظهر گذشته ست در انتظار بانگ اذانی دوباره ام تا در نماز خویش به سوی خدا روح رو سوی آن کسی که فراسوی فهم ماست فراسوی فهم ما....
      • 1
      • Like
  14. عالی،سبک داریوش هست
  15. حسین138

    یا رب....

    الهی آمین
  16. حسین138

    یادداشتی برای خودم

    حرف حساب
  17. حسین138

    انگیزشی💪😂

    خخخخ، ما که خاکیم
  18. گرفتاریم، دعامون کن، آن شاالله برا همه مسلمانان
  19. داداش کوچیکت یادت نره،...
  20. سلام حالت شجر داره، نگین انگشتر
  21. آره مزه ترش میده...
  22. حسین138

    شهادت حضرت علی.... 

    . شک ندارند که تو پاک و بهارآمیزی مثل نور از دل هر روزنه، روح‌انگیزی حرَجی نیست به این مردم ِخواب‌آلوده که ندارند به جز کینه و نفرت چیزی دشنه‌ها تشنۀ بوسیدن ثارالله‌اند خوب می‌دانی و از سجده نمی‌پرهیزی شب معراج محمد شده؛ ماه رمضان باید از سجدۀ خونین شده‌ات برخیزی از رخ پنجره‌ها رنگ پریده، برخیز! اشک بر گونۀ آیینه چکیده، برخیز! وای از بغض زمین و شب و بی‌خوابی‌ها! وای از گریۀ بی وقفۀ مرغابی‌ها! بعد سی سال ِ پر از درد، چه آمد به سرت؟ نفسی تازه کن ای مرد! چه آمد به سرت؟ پشت قرآن به تو گرم است؛ به عدل و دادت سورۀ فجر به فریاد ِ لبالمرصادت آسمان جا شده در دستِ پر از پینۀ تو عرش، پنهان شده در سینۀ بی‌کینۀ تو چاه‌ها! خاطره‌ها ! فُزتُ و رب الکعبه آه‌ها! دلهره‌ها ! فُزتُ و رب الکع
  23. حسین138

    صلوات....

    بارها محمد(ص)گفت علی(ع)جان من است،هم به جان علی(ع)هم به نام محمد(ص)صلوات
  24. حسین138

    دوش وقت سحر از....

    میدونم چی میگی...
×
×
  • اضافه کردن...