بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
خدایا خسته شدم خوب؟ ببین منو.اصلا میببنی منو؟ خدا نگام کن! درست نگام کن! خستم خوب؟! دیگه صبح بیدارم نکن!خوب؟ کسی ناراحت نمیشه! نمیگه جوون بود! نمیگه زود بردیش! نمیگه هنوز داماد نشده بود! نمیگن! میگن راحت شد!:) خدا میشنوی صدامو؟ ببین هیچ اشتیاقی واسه زندگی ندارم! ببین هرشب ارزو میکنم بمیرم! خوب انصافت کجاست؟ دیگه چقد بگم خداخسته شدم؟! چقدد؟؟؟ هااااچقدددد؟؟؟
-
- 1
-
-
هیچی بدتر از بلاتکلیفی نیست . اینکه نمیدونی دوست داره یا نداره ... اینکه نمیدونی منتظر بمونی یا نمونی ... اینکه نمیدونی ثانیه هایی که داره با خیاله اون میگذره ، تلف میشه یا به واقعیت تبدیل میشه... اینکه بیخیاله همه طعنه ها و تیکه ها بشی و مقاومت کنی . تو روی همه ی آدمای با ارزشت به خاطرش وایسی و چند سال بگذره و اون هیچ قدمی برات برنداشته باشه !!! تو هنوزم سردرگمی که بازم صبر کنی براش، شاید کاری کرد ... اما درست وقتی که عزمت رو جزم میکنی که دیگه این سردر گمی رو تمومش کنی ! باهاش روبه رو میشی و اونم باز طوری رفتارو دلبری میکنه که تمام برنامه هات نابود میشه و باز میشی همون آدم سردرگم ... هیچی تو دنیا بدتر از سر در گمی نیست!!! هیچی...
-
- 1
-
-
ﺷﮑﺴﺘﻢ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ .. ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ .. ﻫﻴﭽـــ ﻛﺴــ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺣﺴـــ ﻧﻜﺮﺩ ﺭﻭﺯ ﺭﻓﺘﻨــــــــﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃــــــــــﺮ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﮐﻔــــــﺶ ﻫﺎﯾــــﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐــــــــﺮﺩﻩ ﺑــــﻮﺩﯼ . . . ﻣﺒـــــﺎﺩﺍ ﺻﺪﺍﯾـــــﺶ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾـــــﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫـــــــــﺪ ! ! ! ﻧـــــﻮﮎ ِ ﭘﺎ ، ﻧـــــﻮﮎ ِ ﭘﺎ ﺩﻭﺭ ﺷــــﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﯿـــــﻦ ﮔﻮﺷــــﻬـ ﮐﻨــــﺎﺭ . . . ﻭ ﺍﻣــــــــﺮﻭﺯ ﺑﯽ ﺳــــــﺮ ﻭ ﺻـــــــــﺪﺍ ﭘﯿﺪﺍﯾـــــﺖ ﺷﺪ ﺗـــــﺎ ﺑــــﻪ ﺭﺥ ﻧﮑﺸـــــــــﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗـــــــــــــﻢ ﺭﺍ ﺍﯾـــــﻦ ﺑـــــﺎﺭ ﮐﻔــــﺶ ﻫﺎﯾـــــﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺯﺩﻡ ﻣﺒــــــــــﺎﺩﺍ ﻓﮑـــــﺮ ِ ﺭﻓﺘــــــــــﻦ ﺑﻪ ﺳـــــﺮﺕ ﺑﺰﻧــــــــﺪ
-
- 2
-
-
-
سکوت چه بلایی که بر سر آدم ها نمی آورد..! یک دنیا حرف نگفته صف میکشد پشت دیوار لب ها... چه بغض هایی که دفن میشود در گلو... حتی هوا هم هوای دلخوری میشود... سکوت است دیگر...! شاید مملو باشد از حرف هایی که نیمه شب در صفحه ی چت هایتان تایپ شدند اما سرنوشتشان پاک شدن بود... نه شنیده شدن... سکوت هوای دلگیری دارد...! بغض سنگینی دارد..! غم سهمگینی دارد..! سکوت جنازه ی احساسی است که به دست خودمان به دار کشیده شده...
-
!"بـے رحمانه ترین" 'خیــــــــــــــــــــــانت'?! "این" است که... 'وارد' "زنـــــــــــــــــــــــدگے" 'کسے' شوے ! "وابســــــــــــــــته اش" کنے ! و... 'بعد' از "مدتے" 'آنقــــــــــــــــــــــــــــدر' "زندگیش" را "خــــــــــــــــــــــالے" 'کنے' که... یک "عمــــــــــــــــــــــر" با "خاطراتت" "بمیرد"!! هیچ 'چیز' "بدتر" از "قتـــــــــــــــــــــــــل احســــــــــــــــــــــــــــاس" 'نیست'..... خیلی سخته یکیو به اندازه ی وجودت دوست داشته باشی بعدش با تمام توانت بخوای فراموشش کنی
-
چقدر سخت است دوست داشتن کسی از راه دور! اینکه نتوانی هر وقت دلت خواست او را ببینی..! نتوانی در چشمان زیبایش نگاه کنی و دوستت دارم را فریاد بکشی! چقدر سخت است..! اینکه نتوانی وقتی دلت هوایش را کرد محکم بغلش کنی شبها نباشد تا سر روی سینه ات بگذارد ودر آغوشش به کهکشانها سفر کنی...! چقدر سخت است..
-
زن های معمولی را بیشتر درک کنید!! زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!! یا کفش 7سانتی پا کند، او معمولی است، با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!! زن های معمولی را بیشتر دوست بدارید، آنها دلشان را هرجایی جا نمیگذارند. شاید سالها عاشقتان باشند اما به زبان نمی آورند تا به عشقشان اعتراف کنید!! معمولی ها بهترند، بدون حاشیه، بلد نیستند یک چیپس را با ده گاز بخورند، در عوض پایه ی صبحانه های روز جمعه تان هستند!! این زن ها موی سرشان را خودشان میبافند، نه از سر دلبری و دلدادگی، از سر آراسته بودن ظاهرشان!! زنی که ناخن های لاک زده ندارد، اما رنگین کمان دلش را برای روز های مهتابی با تو بودن کنار گذاشته است!! این زن ها خیلی دوست داشتنی اند، چون تو را برای خودت میخواهند نه عاشق جیبتان میشوند، نه دل باخته لکسوز زیر پایتان هستند!! اینها همان هایی هستند که حاضرند زیر باران بی چتر با معشوقشان قدم زنند!! زن های معمولی،ساده اند!!
-
- 1
-
-
در نهایت منی رو که قدرشو ندونستی؛ عشق خودشو پس میگیره و این عشق رو به خودش میده و یک روزی یک نفر بهتر از تو، دوستش خواهد داشت.. به هر شیوه ای که تو نتونستی!
-
منم آدم بودم! منم سختی کشیدم و درد داشتم! منم دلم شکسته شد و از آشناترین آدمای دورم ضربه خوردم! منم داغون شدم! منم با موزیک گریه کردم! منم رفتم تو لک و زانوهامو بغل کردم! منم تنها موندم و دلم میخواسته یه نفر باشه که باهاش حرف بزنم! منم حالم بد شده! افسرده شدم! نا امید شدم! فقط فرق من این بود که هیچوقت نتونستم عقل خودمو راضی کنم که یه نفر باشه که بهش دردامو توضیح بدم! چون دردی که از آشنا میاد ، درده! دردی که غریبه بزنه درد نیست!
-
یه آقایی میخواست دوچرخشو بهم بفروشه، انقدر ازش تعریف کرد که آخرش پشیمون شد نفروخت، حالا اینکه سه ساعت مارو سر کار گذاشت به کنار، به نظرم حرکتش خیلی قشنگ بود، یه لحظه به این فکر کردم که آدما از دوچرخه که دیگه کمتر نیستن، خیلی قشنگ میشه اگه بخواید قبل اینکه جایگاهشونو به کسی بدید، بفروشیدشون، تخریبشون کنید، قبلش فقط یه لحظه به خوبیاشون فکر کنید، شاید پشیمون شدید
-
نمیگم بعد تو نابود شدم، نه! مثل این بود که به کارخونه بازیافت فرستاده شم و مرحلههای بازیافتی پشت سر هم واسم اتفاق بیفتن؛ له شدم، عذاب کشیدم، سوختم، سرد شدم، شکل جدید به خودم گرفتم و بعد یه آدم دیگه شدم! نمیگم بعد تو نابود شدم اما دیگه اون منی که عاشق تو بود رو به خاطر نمیارم، میدونی؟ در واقع من اونقدر تو فراموش کردنت درد کشیدم که دوست داشتنت رو از یاد بردم
-
دلم میخواست باهات حرف بزنم، دلم میخواست بهت بگم انقدر که به تو فک میکنم، به یاد خودم نیستم، بهت بگم برای چند لحظه هم ک شده همه رو جز من از دنیات بزار کنار، بهت بگم یه جوری بغلم کن که انگار بار بعدی برات وجود نداره، یه جوری اسممو صدا کن که انگار برا آخرین بار میتونی صدام رو بشنوی، میخواستم بگم هنوزم صدای نفسهات منو به زندگی برمیگردونه، ولی نگفتم، من این روزا انقد بیقرار هستم که چشام درونمو زار میزنه اما وقتی تو ازم خبر نداری یعنی مدتهاست که منو ندیدی، ندیدی چون نخواستی، وقتی نخواستی یعنی حتی اگ بهت میگفتم هم فرقی نمیکرد.
-
نه میخایم ازدواج کنیم؛ نه میتونیم بیشتر از این با خانواده بمونیم، نه پول مستقل شدن داریم و نه روی پول گرفتن ازشون، نه توانایی مهاجرت کردن و نه تحمل جمعیت رو داریم نه توانایی این حجم از تنهایی، نه دوست داریم با آدمای جدید آشنا بشیم و نه حوصلهی قبلیارو داریم.
-
- 1
-
-
حکایت_زیبا زنی که صاحب فرزند نمی شد پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم. زن میگویدخدا رحیم است و میرود. سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که او فرزندی ندارد زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود. سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش میبیند. با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه کودکی دارد اوکه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟ وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند... از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...
-
اینجا سرزمینِ نامردمی هاست ،به سلامِ گرمِ هیچ کس اعتماد نکن.آدم هایِ این حوالی ، رویِ حرف ها و انتخابشان نمی مانند ! همان ها که شروع کردند ، همان ها که تو را خواستند ؛ یک روز در کمالِ ناباوری و انکار ، تو و دلبستگی ات را پس می زنند.دل نبند ! اینجا پایانِ هیچ شاهنامه ای خوش نیست ...
-
- 1
-
-
✧رَفــــــْتٌ!!✧ ✧خِجٰالَتْ کِشٌیٓدَمْ بـگَمْ مَــــــــنْ هَنُوزْ هَمّ دُوْســــــّتْ دٰارَمْٕ✧ ✧دَلــــــَمْ نَیُوْمَدْ بَگَمْ: دَمـــِتْ گَرْمْ گَــــنْدْ زَدٓیْ بَهْ تَمٰامْ بٰاوَرْهٰایَمْ!✧ ✧حَسَهْ لــــَجْبٰازٓیمْ نَزٰاشْتً بـــِگَمْ بـــِبَخْشَمْ✧ ✧غُـــــرُورَم نــــزٰاشْتّ بــــِگَمْ:نـــــــَرُو بــــِمُونْ کِنٰارَمْ !✧ ✧دِلـــــَمْ نِمٌیزٰازِه فَرٰامُـــــوُشِشْ کُنَمْ!✧ ✧عــــــَقْلَمْ نَمٌیزٰازِه بِگم;بــــَرْگَرْدْ✧ ✧خـــــٰاطِرٰاتِشْ نـــــِمٌیزٰازِه نـــــــَفَسْ بِکِشَمْ!✧ ✧قــــــِسْمَتْ نـــــِمٌیٌزٰارِه دَسٌتْهٰامْ حَتٰی بَه روُیٰایِ دٰاشـــــْتَنِِشْ بِرِسِه!✧ ✧وَ اٌینْ وَسَطْ خــــــــُدٰا بٰا اٌینْ هَمِه بــــــُزُرْگٌیٌشْ فَقَطْ✧ ✧نِگـــــــــٰاهْ کَرٌدْ هــــــــــــٌیٌچٌ نَگُفْت!!!
-
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﯼ، ﺩﺭ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ. ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ، ﻣﻬﻨﺪﺱ یا ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ، ﺭﻓﺘﮕﺮ، ﻣﺴﺘﺨﺪﻡ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ. ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺗﺮ ﻧﺒﯿﻨﯿﻢ، ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ، ﭘﺲ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺏ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺑﺪﻫﯿﻢ. ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮ، ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﺮﻭﮎ، ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻤﯿﺪﻩ، و ﻣﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﺐ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...
-
دموکراسی میگوید: رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من میخورم! مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من میزنم! فاشیسم میگوید: رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن! اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو میاندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما میگوییم. ✍ ...
-
با اینکه در کنارم نیستی،با اینکه رفته ای اما تنها یک چیز برایم لذت بخش است تنها یک چیز مرا به ادامه این زندگی امیدوار می کند تنها یک چیز مرا وادار به خوشی می کند به این وادار می کند که زنده بمانم و آن چیز تنها یاد توست که در قلبم هنوزم هست اینکه روزی تو در قلب من چنان سرشار بودی،چنان حضورت قلبم را وجودم را جهانم را لبریز از عشق می کرد که دیگر هیچ چیز به جز تو برایم معنایی نداشت تو روزی در جایی از وجودم یادگاری را گذاشتی که هیچ وقت از بین نخواهد رفت شاید خودت هم ندانی اما رد پای عشق از قلب هایی که در آن قدم های عاشقانه برداشته شود در هیچ کجای زمان پاک نشده و نخواهد شد پس اگر تو را نداشته باشم همیشه اثری از عشق تو را در قلبم خواهم داشت تا روزی که بمیرم...
-
همچنان که نبودنت را ادامه میدهم و میان افکاری پریشان حفظ جان میکنم مادامی که عقل حکم فرما شده و دیده ندیدنت را عادت... هنوز دل بغض میکند و تو را میخواند ای سفر کرده میان طاقچه دل قاب عکست هنوز میخندد:)
-
به رسمِ "رفاقت" برایت دعاهای خوب می کنم؛ دعا می کنم لبخندهایت از تهِ دل باشد ، و غصه هایت سطحی و زود گذر دعا می کنم مسیرِ موفقیتت هموار باشد و انگیزه های صعود و پروازت، بسیار... دعا می کنم هرگز در پیچ و تابِ زمانه، بی پناه نباشی، هرگز دلت نگیرد، و چشم های روشنت، هیچ زمانی خیس و اشک آلود نباشد! دعا می کنم عاشقِ کسی باشی؛ که عاشقت باشد، و کسانی کنارت باشند؛ که تو را می فهمند و هوای دلت را دارند... من خوشبختی ات را، شادی ات را، آرامشت را؛ من آرزوهای زیبای تو را آرزو می کنم... آرزو می کنم به معنای واقعی "زندگی کنی"...
-
- 1
-
-
"بعضی آدمها دنيا رو زيبا ميکنند"؛ آدمايی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ ميگن خوبم. وقتی بهشون زنگ میزنی و بیدارشون میکنی! میگن بیدار بودم! یا میگن خوب شد زنگ زدی... وقتی ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون رو کج ميکنن که اون نپره اگه يخ ام بزنن، دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون. ادم هايی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شينن! همينها هستند که دنيارا جای بهتری ميکنند؛ مثل آن راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشينش را محکم ببندی بلند ميگويد: روزخوبی داشته باشی... آدمهايی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان ميشوی، رو بر نميگردانند. لبخند ميزنند و هنوز نگاه ميکنند. دوستهايی که بدون مناسبت کادو ميخرند و ميگويند اين شال پشت ويترين انگار مال تو بود. يا گاهی دفتر يادداشتی، کتابی.. آدمهايی که از سر چهارراه، نرگس نوبرانه ميخرند و با گل ميروند خانه کسانيکه غم هيچکس را تاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند و خلاصه در یک کلام، بامعرفتن. ای کاش میشد این ادم ها رو قاب کرد و به در و دیوار شهر زد!!
-
- 1
-
-
" ده فرمان زندگی " ﯾﮏ: ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺵ ﺍﻣﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻧﺒﺎﺵ، ﺩﻭ: ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ معطل ﻧﺒﺎﺵ، ﺳﻪ: ﺳﺮ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﺵ ﺍﻣﺎ ﻟﺞ ﺑﺎﺯ ﻧﺒﺎﺵ، ﭼﻬﺎﺭ: ﺻﺮﯾﺢ ﺑﺎﺵ ﺍﻣﺎ ﮔﺴﺘﺎﺥ ﻧﺒﺎﺵ، ﭘﻨﺞ: ﺑﮕﻮ ﺁﺭﻩ ﻧﮕﻮ ﺣﺘﻤﺎ، ﺷﺶ: ﺑﮕﻮ ﻧﻪ ﻧﮕﻮ ﻫﺮﮔﺰ، ﻫﻔﺖ: ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺒﺎﺵ، ﻫﺸﺖ: ﺷﺘﺎﺏ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺯﺩﻩ ﻋﻤﻞ ﻧﮑﻦ، ﻧﻪ: ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺍﺕ می مونم ﻧﮕﻮ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ، ﺩﻩ: ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ...
-
مرا ببخش من گاهی خیلی زود میرسم مثل به دنیا آمدنم گاهی هم خیلی دیر میرسم مثلاً در این سن عاشقِ تو شدنم برای خوشبختی همیشه دیر میرسم اما برای بدبختی زود وقتی میرسم که یا همه چیز تمام شده یا هنوز هیچ خبری نیست الآن هم در پلهای از زندگی هستم که برای مردن خیلی زود است و برای عاشق شدن خیلی دیر دوباره دیر کردهام، ببخشید در یک قدمیِ عشق هستم اما مرگ خیلی نزدیک است!
-
- 3
-
-
-
-
عشق علی و مریم سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام .... پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند خدا لنت کنه هرکسی ک خیانت میکنه یا کسی دوتا عاشق و از هم جدا میکنه
