بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2500 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
82
تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf
-
قسمت دوم عزیز شاید آنچنانکه باید از عشقمان کمال بهره را نبرده ایم ولی من لذت محبت را با تو چشیده ام من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده ی دل، خیال تو رقص کند من رقص خوش از خیال تو آموزم تو که خود خبر نداری که عشقت چگونه همه وجودم را در بند کشیده و اسیرش ساخته آنکه به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تـــو جوان برخیزم به باور من عشق دقیقا به گلی ظریف و زیبا و موجودی زنده می ماند که نیاز به رسیدگی روزانه دارد و اگر ازش غافل شویم، باید منتظر پریشانی و پژمردگیش باشیم و من بر آنم برای بالندگی کاخ باشکوه عشقمان از همین امروز شروع کنم و در صورت نیاز جانم را قربایش گردانم چرا که تصورم بر این است که زندگی بی عشق یعنی مردگی با تحرک یعنی شمردن روزهای بی تکرار زندگی تا سررسیدن مرگ، در یک کلام یعنی مرگ تدریجی
- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
اگر سیگاریه یه فندک زیبا براش بگیر اگر مذهبیه یه تسبیح اگر نه یه جوراب بگیر با یه شاخ گل ک هم ساده است هم کلی میخنده و شاد میشه مثل یه طنز میشه هم مطمینن لازمشم داره تولدش مبارک پیشا پیش (خدا کنه با من نباشی )
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
اوه اوه ماشالله بیچاره شوهر ایندت باید فقط بشینه و نگاهت کنه و حرص بخور زود پیر میشه و سکته میکنه ....
- 52 پاسخ
-
- 1
-
-
خوابالو بگیر بخواد اما مراقب باش چاق نشی
- 52 پاسخ
-
- 1
-
-
افرین جانا
- 52 پاسخ
-
- 2
-
-
نشی ک حیفیبمونی براش ممنون همچنین گل بانو
-
نامه ای عاشقانه - قسمت اول عزیزم سلام خونده بودم که آدما ، عاشقِ ‹ روحِ › هممیشن : جسم بالاخره روزی تغییر میکنه ! آدما پیر میشن ؛ موهاشون به سفیدی می گراید و میریزه ؛ در زیباییشون نقصان پیدا می شه ،ولی روحشون پایدار و ماندگار است و عوضنمیشه ؛ برایدوستداشتن نیازبهدیدننیست ؛ کافیه حسشکنی . . وبعدشهمهچیتموم ولی واقعا درکش به روانی امروز نبود وقتی عکس سال های قبلتو در کنار تصویر امروزت قرار می دهم از دو منظر قابل مشاهده است یکی باچشم سوداگرانه ی عقل که همیشه ، همه چیز را با حساب کتابِ سود و زیان و دو دو تا می شود چهار تا می نگرد که در این صورت در عکس قبلی خیلی زیباتر از حال حاضر بودی ولی وقتی چشم عشق می گشایم و با دیده ی عشق و محبت می نگرم نه تنها زیباییت کمتر از قبل نیست بلکه دنیایی از خاطره های زیبا بهش سنجاق شده و قشنگیش را صد چندان کرده است اینجاست که حل این معما برایم آسان می شود که چرا« همه را کنار گذاشتهام و فقط تو یی کنارِ قلبم…ز همه دست کشیدم که تو باشی همهام..»اینجاست که از ته دل آرزو می کنم « اگر درمان تویی دردم فزون باد» اینجاست که عمیقا می فهمم که« من نه دلبسته ی تو ام نه وابسته ی تو، من جانم را به جانت بسته ام.من هر نفسم بر نفس ناز تو بند است.بی پناهی نکشیدی قدر آغوش و بفهمی، اینجاست که می گویم: « گر تو شوی گناه من، توبه نمی کنم ز تو جام لبت بنوشم و باز گناه می کنم» در این طوفان که ماهی هم به دریا دل نخواهد زد! کجا با کشتیات بردی دلم را، ناخدای من!؟ از خدا می طلبم توفیقم دهد که«یک روز عشق را بنوازم من با تار گیسوان تو » راست گفته اند که«لذت دنیا، داشتنِ کسی است که دوست داشتنش، حواسی برای آدم نمیگذارد. کِی زِسرم برون شود یک نفس آرزوی تو . ماهِ من! حالا می فهمم که در چشم عاشق آب هست و خواب نیست..! یعنی چه. تو با آن محبتت بی دریغت « تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بیقرار دیدم» ترا جانم صدا کردم، ولیکن برتر از جانی مگرجان بیتومیمانددراین تندیس انسانی پریشان شددل زارم زعطروبوی آغوشت پریشانترشودآندم کہ گیسو را بیَفشانی از هر طرف که رد پای عشق را می گیرم سر از آغوش تو درآورده به آن پناهگاه مخملی زیبا ختم می شود. فعلا فقط سرخوشی امروز برایم مهم است اصلا دوست ندارم « حال خوب و قشنگ امروزمان را به خاطر فردایی که ازش خبر نداریم خراب کنم چرا که خدای دیروز و امروز فردا و فرداها هم خواهد بود. عشق عزیزم !از روزی که واردِ زندگیم شدی، دنیام رنگ و بویِ تازه ای گرفته؛تو به زندگیم نور و امید پاشیدی و عشق و ارامشو به من هدیه کردی. باید اعتر اف کنم که در اوايل فقط دوستت داشتم اما ناگهان از دستم در رفت و عاشقت شدم ولی حالا شدی دلیلِ بودَنم، آرامشمی، همه کسم که بدونِ تو، زندگی برام فقط نفس کشیدنه... من بدونِ تو، بی معنیم حالا «طُ» شدی خُدآیِ کوچَکِ مَن... عزیز دل ! خیلی دوست دارم رابطه قشنگی با تو را که: حرف زدنامون مثل دوتا دوست صمیمی ،عشقمون مثل لیلی و مجنون،حمایتمون از هم مثل خواهر و بردار و دیونه بازیامون مثل دوتا بچه باشه . نازنینم ! وقتی نیستی، خونمون بامن غریبی میکنه دل اگه میگه صبورم، خود فریبی میکنه صدای قناری محزون و غم آلود میشه واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه وقتی نیستی گل های خونه خشک و بیرنگ میشه تونمیدونی چقدردلم برات تنگ میشه وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنن با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره اینجاست که برای آرام کردن مرغ ناآرام دل که از درد دوریت پریشان حال خود را به در و دیوار سینه می کوبد، دست بکار می شوم و با وعده ی تجدید دیدار عزیزتر از جانم میگویم: . غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر پشت عاشق را همین آزارها، تا میکند نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان میرسد شاد باش! این رنج بی پایان به پایان میرسد گرچه گاهی تندبادی شاخهای را هم شکست سرو میماند ولی توفان به پایان می رسد اینها اگر چه حقیقت محض است و آرزوی دلی سوخته از دوری دیدار معشوق، ولی واقعیت این است: . دلتنگم و دیدار تو درمان من است بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی . آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست هرگز این روزهای تلخ تر از زهر را از عمرم محسوب نمی کنم: روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ
- 11 پاسخ
-
- 4
-
-
خودم فعلا پسرم
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
خخخ باشه حرف بزن تو حرف نزنی ک اصلا نمیشه
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از اين ولايت
-
لبریز غزلهای عجیب است نگاهت تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت امشب عرق شرم به آیینه نشستهست ازبسکه نجیب است و نجیب است نگاهت دشتیست پر از شعر و غزل، برکه و باران مأوای غزالان غریب است نگاهت گیسوی بلند تو شبیه شب یلداست باجلوهی مهتاب رقیب است نگاهت تو وسوسهانگیزترین شعر خدایی چون آیهی آیینه و سیب است نگاهت هرچند یقین داشتم از لحظهی آغاز هرگز نسرودم که: فریب است نگاهت...!
-
دیگر در انتظار کدامین نشانه ای...؟ وقتی دلت به دست عزیزان...کباب شد...! .............................................. وقتی که زندگی همه سویش عذاب شد وقتی که عشق طرح پر از پیچ و تاب شد وقتی همان که دم به دم از عشق می سرود... تک بیت آخر غزلش چون سراب شد... وقتی که شب ز پشت حجاب حریر ابر... یکباره دید ، ماه...اسیر نقاب شد... وقتی که رازهای مگو...سر گشاده شد... وقتی که آبروی تو همچون حباب شد... وقتی که حرف دشمن نامرد و کینه توز... تنها دلیل حادثهی انقلاب شد... یعنی تمام حسّ قشنگت...دروغ بود... یعنی که عشق...با من و تو ...بی حساب شد
-
دیدار دیر و دور مرا مختصر مکن آسان از این کبوتر زخمی گذر مکن جرم مرا حواله به روز جزا مده مارا دچار تیر قضا و قدر مکن هرقدر روی خوش به تو دنيا نشان دهد جز فصل عشق، هیچ زمانی خطر مکن در پیچ و تاب راه نفسگیر عاشقی هیچ اعتنا به مردم کوته نظر مکن مرد فراق نیستی از هجر دم مزن خود را اسیر این غم پر دردسر مکن پرهیز بی دلیل به جايی نمیرسد بیهوده از مصاحبت ما حذر مکن
-
بهار صندلیاش را گذاشت توی تراس (دوباره با چه کسی وعده داشت توی تراس؟...) صدای رادیوی جیبیاش بلند شد و برای این زن عاشق نداشت چیزی خاص نوار کاست محبوبش آن طرفها بود گذاشت و به صدا گوش داد با وسواس... [صدا هوا شد و از خاطرات او رد شد صدا پرنده شد و روی نردهها سُر خورد صدا جنون شد و او بیحواس هقهق کرد و زن بلند شد و رفت قرص تببُر خورد... صدا شراب شد و از گلوش پایین رفت که تلخناکی بدرود و بوسه با او بود که بار آخر دیدارهای لب بر لب به کوچناکی اسفندِ بی پرستو بود...] بهار نام قدیم زنیست بی تقویم (زنی خزانزده در ابتدای فروردین/که موی بافتهاش برفی زمستان است) زنی که داده به هر گونه عشق، ردّ تماس
-
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت روان تشنهی ما را به جرعه ای درياب چو می دهند زلال خضر ز جام جمت هميشه وقت تو ای عيسی صبا خوش باد که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت
-
دریا که میپوشی، به چشمانم حسادت میکنم میمیرم از عشقت ولی ، دارم نجابت میکنم زیبایییِ لبخند شیرین تو بگذارد اگر در قبلهگاهِ چشم تو ، دارم عبادت میکنم با دیدنت پاییز اشعارم بهاری میشود ای کیمیایِ هر غزل ، عرض ارادت می کنم در ازدحام عاشقان جنگی به پا شد عاقبت فتوای خونین میدهم ، میل شهادت میکنم در حجّ هر روزم به یاد کعبهیِ آغوش تو از هر چه غیر از عشق تو ، ذکرِ برائت میکنم پیغمبر مِهر تواَم ، تبلیغ دینم میکنم هر لحظه تَرک من کنی ، تَرک رسالت میکنم
-
نخواهی دید جز من،در کسی این سر به راهی را برای بردن دریا بیاور تنگ ماهی را جدا کردی مسیر خویش را از من، ولی دستی به هم پیوند داده انتهای این دو راهی را مرا می خواهی اما در مقابل شرط هم داری دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را برای دیدنت فرقی ندارد راه و بی راهه به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را به عشقت هر کسی شاعر شد از میدان به در کردم زمانی مولوی و این اواخر هم پناهی را.
-
بعد چندین سال آمد؛گفت تنهایی هنوز؟ مثل سابق پابهپای عشق میآیی هنوز هیچگاه آنگونه که باید تو را نشناختم نیستی! اما برای من معمایی هنوز مثل مردابی که عکس ماه را گم کرده است ساکت و آرامی اما فکر دریایی هنوز غم مخور امروز اگر دنیا به کام ما نبود پشت این تقویم، پنهان است فردایی هنوز از لب شیرین تو دشنام چندان تلخ نیست ای رفیق سنگدل، الحق که زیبایی هنوز!
- 2 پاسخ
-
- 2
-
