بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
2260 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
85
تمامی مطالب نوشته شده توسط فندق
-
یک جوری میگویند که " امیدها را در چاه همستر نریزید " که انگار برای جوان ایرانی، هزار چشمهی جوشان امید باز کردهاند و او لگد پرانی کرده و به سمت بیراهه رفته! باباجان! شما فیلترتان را بکنید و سنگتان را بیندازید مقابل کسب و کارها و امیدها را در نطفه خفه کنید، چهکار دارید؟ بگذارید دلِ جوانِ ایرانی هم به یک موش خوش باشد. یکجوری انتقاد میکنند که انگار تمام مسیرها را برای تهیهی ماشین و مسکن و زندگی مرفه، باز گذاشتهاند و دلشان به حال ما سوخته! بله! در حوضی که ماهی نیست، همستر هم هفتتیرکش میشود! آب که نیاوردهاید، ما هم که کوزه نداریم بشکنید، چهکار به تصور کوزهی خیالیِ جوان ایرانی دارید؟! از تصور کوزهی پر از آب هم زورتان گرفته؟! طوفان
-
حسی به چیزی نداشت؛ اما از جایی مبهم رنج میکشید. دردی بینام، آرام و مدام که به موسیقی متن غمانگیز زندگیاش تبدیل شده بود.
-
نمیخواهم مزاحم غمهایت شوم و یا حتی تنهایی کوچک و صمیمیات را از تو بگیرم؛ تنها میخواهم مانند آسمانی سیاه، کرانههای اندوهت را در آغوش بگیرم و بدانم که ستارهای واقعی در دل خود دارم.
-
روحی ساده داشت که در پیچیدگی زندگی گرفتار شده بود و میخواست بازگردد به دریاها، به ابرها، به آسمانهای دور.
-
«مردم جلو راه مرا گرفتند، به جهنم که همه کشته میشدند، به چه جرأتی این اشخاص توانستهاند عزیزترین امید زندگی مرا زندانی کنند. البته من در آن روز فقط یک نفر را کشتم. بعدها حاضر بودم برای خلاصی ماری آن ده نفر و یا بیست نفر دیگر را هم بکشم. زندگی یک مأمور برای من ارزشی نداشت و اگر تمام این اشخاص هم میمردند اهمیت نمیدادم» دندان ببر / موریس لبلان
-
«بابام «دست محبتآمیز» نثارم میکرد. دست محبتآمیز، ضربههای آروم دلگرمیه که رو زانو، شونه، و بازو زده میشه.» فواید منزوی بودن / استیون چباسکی
-
«فردای آن روز به دفترم رفتم. حالم از همه چیز به هم میخورد. احساس پوچی میکردم. نه من قرار بود کاری انجام دهم نه همه دنیا. همه فقط ول میگشتیم تا زمانی که بمیریم. در این میان تا زمان مردن کارهای جزئی و کوچکی هم میکردیم. بعضیها که حتی این کارهای کوچک را هم نمیکردند یک زندگی نباتی به تمام معنا. من هم جز این گروه بودم فقط نمیدانم چه گیاهی بودم شاید شلغم بودم.» عامه پسند / بوکوفسکی
-
«فردای آن روز به دفترم رفتم. حالم از همه چیز به هم میخورد. احساس پوچی میکردم. نه من قرار بود کاری انجام دهم نه همه دنیا. همه فقط ول میگشتیم تا زمانی که بمیریم. در این میان تا زمان مردن کارهای جزئی و کوچکی هم میکردیم. بعضیها که حتی این کارهای کوچک را هم نمیکردند یک زندگی نباتی به تمام معنا. من هم جز این گروه بودم فقط نمیدانم چه گیاهی بودم شاید شلغم بودم.» عامه پسند / بوکوفسکی
-
«زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا میخواند.» بریده های از کتاب / سهراب سپهری
-
«زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا میخواند.» بریده های از کتاب / سهراب سپهری
-
«میخوام آزاد باشم و یکی مدام مواظبم نباشه که خوردی؟ رفتی؟ آمدی؟ این کار رو بکن! اون کار رو نکن! میخوام به قول فروغ خودم سرم بخوره به سنگ که بشکنه یا نشکنه. که دردم بیاد یا دردم نیاد.» عادت میکنیم / زویا پیرزاد
-
«بشر تنها آفریدهایست که نمیخواهد آن باشد که هست.» سقوط / آلبرکامو
-
«مادرم اغلب میگفت که هیچ وقت کسی بدبخت تمام عیار نیست. در زندانم هنگامی که آسمان به خود رنگ میگرفت و روز نوی آهسته به سلولم میلغزید، حرف او را تصدیق میکردم.» بیگانه / آلبرکامو
-
«نوازندهٔ تنور چشمهایش را دوخت به خیابان و گفت ضیافت چه فایده داره، زندگی غمناکتر از اونه که بخوای همهش ضیافت به پا کنی. گندش بزنن! امشب پول ندارم و چیز دیگهای هم مهم نیست.» در راه / جک کرواک
-
«به عبارت دیگر وقتی کسی با قاطعیت تمام هر دو پایش را توی یک کفش کرده است که دو به علاوه دو، چهار نمیشود، من دیگر ادامه بحث با او را بیفایده میدانم.» سخنرانی آبراهام لینکلن
-
«تاریکم. فردا سراغ من بیا.»
-
«فاسدترین آدمها کسانی هستند که نادانند اما گمان میکنند همهچیز را میدانند، آنوقت به خودشان اجازه میدهند دیگران را بکشند. روح آدم جنایتکار کور است» طاعون / آلبرکامو
-
«اگر بکوشم به خویشتن خویش دست یابم، آن را آشکار و چکیده کنم، آن هنگام پی خواهم برد دانستههایم جز آبی که از میان انگشتانم فرو میچکد نخواهد بود.» افسانه سیزیف / آلبرکامو
-
«اگر بکوشم به خویشتن خویش دست یابم، آن را آشکار و چکیده کنم، آن هنگام پی خواهم برد دانستههایم جز آبی که از میان انگشتانم فرو میچکد نخواهد بود.» افسانه سیزیف / آلبرکامو
-
«لاشه خود را از این سوراخ به آن سوراخ کشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را نداشت.» سگ ولگرد / صادق هدایت
-
«همیشه به دوردستها فکر کن. آنجاست که حقیقت را خواهی یافت.» سقوط / آلبرکامو
-
«کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن میشد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد» چشمهایش / بزرگ علوی
-
«چه حسی دارد وقتی از کسانی دور میشوی و آنها سرجایشان میمانند تا به شکل نقطهای محو شوند؟ ــ این جهان بهغایت عظیم است که ما را به پیش میراند، و خداحافظی است. ولی ما زیر آسمانها به پیش میرانیم به سوی ماجرای دیوانهوار بعدی.» در راه / جک کرواک
-
«آقای دنلوی اگر بخواهید مرا خوب بشناسید باید به یاد بیاورید که من یک مرد گوشهگیر و یک عاشق بدبخت بودم و تمام عمر خود را در تحصیل و مطالعه گذرانده و هیچ آرزویی نداشتم جز اینکه گاهی از اوقات ماری آن را از پشت پنجره تماشا کنم. اما از روزی که این مایه نشاط را از دست من گرفتند من آدم دیگری شدم، آدمی که میخواست دنیا را خراب کند» دندان ببر / موریس لبلان
-
«نمیدونم چقدر دیگه میتونم بدون یه دوست ادامه بدم. قبلاً میتونستم خیلی راحت اینجوری سر کنم، ولی این برمیگره به وقتی که نمیدونستم داشتن یه دوست چهجوریه. بعضیموقعها وقتی آدم چیزی رو ندونه خیلی راحتتر میشه زندگیاش.» فواید منزوی بودن / استیون چباسکی
