ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 5 بهمن، 2022 ارسال شده در 5 بهمن، 2022 شازده کوچولو – قسمت بیستم شهریار کوچولو گفت: – سلام. سوزنبان گفت: – سلام. شهریار کوچولو گفت: – تو چه کار میکنی اینجا؟ سوزنبان گفت: – مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت. – عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟ سوزنبان گفت: – از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند! سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت . شهریار کوچولو پرسید: – برگشتند که؟ سوزنبان گفت: – اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند. – جایی را که بودند خوش نداشتند؟ سوزنبان گفت: – آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد. و رعدِ سریعالسیرِ نورانیِ ثالثی غرّید. شهریار کوچولو پرسید: – اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟ سوزنبان گفت: – اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شیشهها. شهریار کوچولو گفت: – فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود میزنند زیر گریه.. سوزنبان گفت: – بخت، یارِ بچههاست. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .