ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 5 بهمن، 2022 ارسال شده در 5 بهمن، 2022 شازده کوچولو – قسمت هفدهم مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم..» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید. همین جوری گفت: – سلام. طنین بهاش جواب داد: – سلام.. سلام.. سلام.. شهریار کوچولو گفت: – کی هستید شما؟ طنین بهاش جواب داد: – کی هستید شما.. کی هستید شما.. کی هستید شما.. گفت: – با من دوست بشوید. من تک و تنهام. طنین بهاش جواب داد: – من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند.. تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد..» نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .