رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

پرنده

روزی روزگاری ، پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان ، رنگارنگ و عالی و در یک کلام ، حیوانی مستقل و آماده ی پرواز ، در آزادی کامل، هر کس آن را در حین پرواز میدید ، خوشحال میشد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود ، با قلبی پر تپش و با چشمانی درخشان از شدت هیجان ، به پرواز پرنده مینگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد با هم پرواز کنند… و زن پذیرفت..

 

هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند… زن ، پرنده را تحسین می کرد ، ارج مینهاد و میپرستید.. ولی در عین حال ، میترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستانهای دور دست برود. میترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز در آید… زن احساس حسادت کرد… حسادت به توانایی پرنده در پرواز و احساس تنهایی کرد.

 

اندیشید : برایش تله میگذارم. این بار که پرنده بیاید ، دیگر اجازه نمی دهم برود. پرنده هم که عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده مینگریست. همه ی هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می دادو آن ها به او میگفتند:تو همه چیز داری!

ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت. بنابراین علاقه ی او به حیوان ، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز ، زندگی بیهوده ای را میگذراند و در نتیجه ، به تدریج تحلیل رفت .، درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر موقع غذا دادن و تمیز کردن قفس ، کسی به او توجه نمیکرد.سرانجام ، روزی پرنده مُرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز دیده بود.اگر زن اندکی دقت میکرد ، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود، نه جسم ساکنش.بدون حضورپرنده ، زندگی برای زن مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام ، روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید:- چرا به سراغ من آمده ای؟! مرگ پاسخ داد:- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمانها پرواز کنی . اگر اجازی میدادی به آزادی برود و بازگردد ، هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نیاز داری…

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...