ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 2 بهمن، 2022 ارسال شده در 2 بهمن، 2022 داستان واقعی : مهر مادری داستان واقعی : مهر مادری من همیشه سنگ تولد فرزندانم را دور گردنم مثل یک گردنبند می اندازم.یک روز که برای رفتن سرکار دیرم شده بود، سنگ توپاز – نشان تولد فرزند شیرخوارم لَری – از گردنبندم جدا شد و به زمین افتاد. بلافاصله به من الهام شد که لَری را از دست دادم!.بلافاصله بدنبال سنگ تولد او گشتم و آنرا پیدا کردم و با خودم گفتم من لَری را بر می گردانم. در آن روز، متخصص قلب و عروق لری با دیدن اولین نتایج آزمایش گفت: او نیاز به جراحی فوری قلب دارد. خوشبختانه این عمل موفقیت آمیز بود و من در گوش لری زمزمه کردم: “فکر کردم تو را از دست دادم، اما می دانستم که تو را بر میگردانم”. 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .