ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 24 دی، 2022 ارسال شده در 24 دی، 2022 حيلهٔ زن مکار ۲ زنى بود رفيقى داشت. رفيق او شب رفت عرق خورد و مست کرد و داروغه او را گرفت و برد پيش خانحاکم، خانحاکم هم حکم کرد او را بردند پيش قاضي. قاضى هم حکم کرد هشتاد تازيانه به او زدند و حبسش کردند. زن مدتى از شب گذشت ديد رفيق او نيامده، دنبال سراغ او بلند شد و فهميد که مطلب از چه قرار است. صبح که از خواب برخاست رفت چهار نامه دعوت نوشت و خودش را هفت قلم آرايش کرد و اول رفت ”در خانه (اداره حکومتى را سابقاً ”در خانه“ مىگفتند) و به پيشخدمت خانحاکم گفت: عرض کنيد زنى است شکايت دارد، مىخواهد حضوراً شکايت خود را عرض بکند. حاکم او را احضار کرد. زن گوشه چشمى به او نشان داد و عريضه را تقديم کرد. همينکه حاکم سر خود را باز کرد ديد نوشته است تمنى دارم امشب يک ساعت از شب گذشته به فلان محله در فلان خانه که کليه سراى محفر کميته است تشريف بياوريد که ساعتى با هم خوش باشيم.زن خيلى خوشگل بود. دل خانحاکم را چون از دست برده بود گفت: به ديده منت، در ساعت مقرر حاضر خواهم شد. زن رفت به خانهٔ قاضى و آنجا هم همين نيرنگ را بهکار زد و براى ساعت دو از شب گذشته آقاى قاضى را دعوت کرد و سپس به محل داروغه رفت و نامهٔ دعوت داروغه را داد و با او وعده گذاشت که ساعت سه از شب گذشته در منزل او حاضر بشود. پس از آن رفت نزديک يک نفر نجار و به او دستور داد که دولابچهاى براى او بسازد که داراى سه خانه باشد. اتفاقاً نجار هم عاشق او شد و همينکه زن پرسيد اين دولابچه را به چه قيمتى و تا کى خواهى داد؟ نجار گفت: خانم قابل ندارد تا هروقت که بفرمائيد و قيمت هم مجانى است. زن گفت: بسيار خوب تا امروز عصر حتماً بايد بدهى و حالا که اينطور شد پس خواهش دارم آنرا با چهار خانه بسازي. نجار گفت اطاعت مىکنم، شما عصر بفرستيد آنرا ببرند. خانم گفت: شما هم براى گرفتن اجرت دلخواه خودتان ساعت چهار از شب گذشته تشريف بياوريد. در فلان محله و در فلان خانه. عصر که شد زن با يک نفر حمال آمد و ديد دولابچه را به همانطورى که خود مىخواست نجار ساخته و پرداخته و حاضر کرده است. آنرا داد يکنفر حمال و به اتفاق رفتند در خانه و گذاشت در يک گوشهٔ اتاق پذيرائى خود و فوراً نشست و پن دست لباس سفيد درست کرد و يک عدد تختخواب بسيار قشنگ عالى هم فراهم ساخت و منزل را تميز کرد و چراغها را روشن ساخت و قدرى نقل و مى و اينجور چيزها در وسط اتاق چيد و صبر کرد ديد خان حاکم است. سلام و تعارف زيادى با او کرد و رفتند در اتاق نشستند و مشغول خوردن مشروب و عيش و عشرت گرديدند. يک ساعت که گذشت ديدند صداى در بلند شد. زن گفت: اى داد و بيداد که بنا نبود امشب شوهرم به منزل بيايد و حالا آمده است و در مىزند نمىدانم چه خاکى بر سرم بريزم و شما را چه کنم. بعد رو به خانحاکم کرد و گفت: مىدانيد چه کنيد، بهتر اين است که شما بفرمائيد در اين خانه دولاب قديم بشويد و من در آنرا قفل مىکنم و شوهرم که آمد به هر نحوى است ”سر او را مىپيچانم“ و ”کلهاش مىکنم“ و بعد دوباره به عيش و عشرت خود مىنشينم. حاکم گفت: بسيار خوب و فوراً برخاست و رفت توى يکى از خانههاى آن دولاب و زن هم در او را محکم بست و قفل کرد و رفت در خانه را باز کرد، ديد قاضى است که سر وعده آمده است. سلام کرد و باز تعارف زياد با او نمود و دستى به ريش او کشيد و يک سر به طرف اتاق پذيرائى بردش و نشستند و مشغول خوردن نقل و آجيل و نوشيدنى مشروب گرديدند و يک ساعت که گذشت باز صداى در بلند شد و زن گفت: اى دل غافل که شوهرم آمد و دارد در مىزند حالا با شما چه کنم، راه فرارى هم در پيش نيست، مىدانيد چه کنيد؟ بهتر اين است که برويد در اين خانهٔ دولاب پنهان بشويد و من در آن را قفل مىکنم تا وقتىکه او را کله کردم و رفت آنوقت باز بيرون مىآئيد و با هم مىنشينيم و عيش و عشرت مىکنيم. قاضى گفت: اى مؤمنه پس زود باش تسريع کن و زن فوراً در خانه دومى را باز کرد،و آقاى قاضى را داخل آن ساخت و در آنرا بست و قفل کرد و رفت در خانه را باز کرد، ديد آقاى داروغه است که با اهن و تلپ تمام تشريف آوردهاند. سلام و تعارف خيلى گرمى با او کرد و او را به اتاق برد و نشستند و مشغول خوردن مشروب و نقل و ميوه گرديدند. و همينکه ساعتى گذشت صداى در خانه بلند شد و زن گفت: اى خاک عالم بر سرم، ديدى چه شد، شوهرم که بنا نبود امشب اينجا بيايد حالا آمده است و اين او است که در مىزند ولى نقلى نيست من به هر حقهاى باشد کلهاش مىکنم و او را بعد از يک ساعت از خانه بيرون خواهم کرد و دوباره مىنشينم و به عيش و عشرت خود مىپردازيم. راستى آقاى داروغه من برادرى دارم که ديشب عرق خورده و مست کرده و دستگير شده است و به حکم شما او را حبس درآوردند و تا اين يک ساعت مىگذرد او هم در اينجا آمده باشد بعد او را کله مىکنيم و مىرود و با هم به خوشى مىنشينيم و تا صبح خوش مىگذرانيم. داروغه که از يک طرف حواس او به براى آمدن شوهرزن پريشان بود و از طرف ديگر روى زيباى زن او را فريفته و مدهوش خويش ساخته بود ابداً متوجه حيلهٔ زن نشد و گفت بفرمائيد بروند پيش زندانيان و بگويند به نشانى اينکه امشب اسم شب ”گزمه“ است فلانى را از حبس خارج کنيد و معطل نکنيد. زن اظهار امتنان کرد و گفت: حالا بفرمائيد توى خانهٔ اين دولاب، من در آنرا مىبندم و هر موقع که شوهرم را کله کردم خدمت مىرسم و در را باز کرد و ديد مرد نجار است. با او به تندى گفت: اى نجار احمق اين چه دولاب ياست ک ساختهاي؟ نجار گفت خانمجان عزيزم قربان روى ماهت بروم مر چطور است؟ گفت: من به تو گفتم که در هر خانه آن يک نفر جاى بگيرد و اين خانهها اينطور نيست، جاى يک گربه را هم ندارد، نجار گفت: خير اينطور نيست درست يک نفر در هريک از آنها جاى مىگيرد زن گفت: بفرمائيد خودتان امتحان کنيد ببينم. نجار رفت توى اتاق و لباسها را کند و يک تا پيراهن و شلوار رفت توى خانهٔ چهارمى که زن برجست و در آن را بست و يک قفل هم زد به در آن و فوراً آمد از خانه بيرون و رفت در زندان و به زندانبان گفت: داروغه فرمود به نشانى اسم شب امشب فلان کس را که ديشب دستگير و حبس کرديم آزاد کن.زندانبان گفت: خانم اسم شب چيست؟ زن گفت: ”گزمه“ زندانبان گفت: صحيح است، به ديده منت و فوراً رفت رفيق زن را بيرون آورد و تحويل او داد. زن خوشحالىکنان رفيق خود را برداشت و از زندان خارج گرديده و در بين راه تمامى شرح احوال خود را براى رفيق خود گفت که چه حقهاى سوار کرده و چگونه حاکم و داروغه و قاضى را که در مقام آزار او برآمدهاند به پاداش کردار خود رسانده است. رفيق او گفت: اينکه خيلى بد شده است، حالا مىخواهى چه کني؟ زن گفت: تو هيچ نترس و مابقى کار را هم به خودم واگذار و بيا برويم تا برايت بگويم که چه بايد کرد. دو نفرى رفتند و در خانه را باز کردند و زن به رفيق خود گفت: ده ياالله زود باش و اسبابهاى خانه را برچين. تمامى اسبابهاى خانه را برچيدند و يکجا ميان حياط خانه جمع کردند. اينرا نگفتيم که زن هرکدام از حاکم و داروغه و قاضى را که باتاق مىبرد فوراً لباسهاى آنها را مىکند وهمان جامهٔ سفيد خود را به آنها مىپوشاند و حالا که اسبابهاى خودش را جمعآورى کرد، لباسهاى آنها را م برداشت و توى جيبهاى آنها را کاوش کرد. از توى جيب حاکم سيصد تومان و از جيب قاضى نيز صد تومان و از وى جيب داروغه که همان روز رشوهٔ زيادى گير او آمده بود خيلى از اين چيزها زيادتر سکهٔ زر گير او آمد و پولها را برداشت و لباسها را هم توى صندوقهاى خود گذاشت و فوراً رفيق خود را فرستاد يک دسته چارپادار آوردند و اسبابها را به خانه ديگرى از رفقاى خود که با او ميانهٔ خيلى گرمى داشت انتقال دادند و پولها را برداشت و با رفيق خود با دو اسب راهوار به طرف خراسان فرار کردند. بيچاره حاکم و داروغه و قاضى و نجار چندين ساعت گذشت ديدند از طرف زن سر و صدائى نشد و هريک پيش خود مىگفتند: آيا چه شده که اين زن نيامد و ما را از اين تنگناى خطرناک نجات نداد و از طرف ديگر مىگفتد: لابد شوهر خود را نتوانسته ”دست به سر“ بکند و باز صبر و حوصله را پيشه مىکردند تا بالاخره کمکم روز شد و از روزنههاى دولابچه نور آفتاب را که در اتاق افتاده بود مىديدند. نجار به صدا درآمد وگفت: اى خدا عجب گهى خوردم، اين چه دام بلائى بود که به دست خودم براى خودم تهيه کردم، داروغه که خانه او پهلوى خانهٔ نجار بود گفت: تو کيستي؟ گفت: من آن نجار بىروتى هستم که فريب چهرهٔ زيباى اين زن مکار را خوردم و به دست خودم اين چاه را براى گور خودم حفر کردم، تو کيستي؟ داروغه گفت: من هم داروغه شهرم که در اين دام بلا افتادهام. قاضى صداى داروغه را شناخت. گفت: داروغه، رفيقت قاضى شهر هم اينجا است. حاکم هم که صداى آن دو نفر را شناخت، گفت: ببخشيد، رفيق هر دو نفرتان خانحاکم هم اينجا است. در اين بين دست قضا صاحب خانه که اين عمارت را چندى بود به آن زن کرايه داده بود و حريف او نمىشد که کرايه آنرا بگيرد آمد که به هر نحوى است مالالاجاره خود را وصول کند. وقتى دم در خانه رسيد هرچه در زد ديد کسى جواب او را نمىدهد در را هل داد، باز شد. داخل گرديد ديد صدائى و ندائى نيمآيد. رفت در تمامى اتاقها سر زد يد نه کسى است و نه اسبابي، اوقات او تلخ شد و فهميد که آن زن مکار کلاه سر او گذاشته و به چاک محبت زده است. هر دم دست تأسف بههم مىزد و مىگفت: اى بدجنس، آخرش مرا فريب دادى و چندين ماه کرايه مرا برداشتى و يک سک (به ضم س و سکون ک: قطعه شاخه بسيار کوچک چرب) هم در اين خانه جا نگذاشتى و رفتي؟ باشد، پدرت را درمىآورم و به هر ديار باشى تو را خواهم جست همينطور که اين حرف را با خود مىزد و گرد اتاقهاى خانه مىگشت ناگهان در اتاقى چشم او به دولابى برخورد، خوشحال شد که لااقل اين دولاب را زن به جا گذاشته و رفته است. قدرى پيش رفت ديد انگار مىکنى صداى حرف زدن و خش و خش از ميان آن مىآيد. اول قدرى متوحش شد بعد پاورچين پاورچين پيش رفت و سر او را پهلوى يکى از شکافهاى دولاب گذاشت و ديد سه چهار نفر در اينجا حرف مىزنند و هر دم مىگويند: خدايا خودت فرجى کرامت کن. صاحبخانه فهميد که در اينجا هم حقهاى از طرف زن بهکار رفته است و بدبختانى را به دام بلا انداخته بلند گفت: شا جن هستيد يا انس، ديويد يا آدم؟ داروغه گفت: اى مرد به خدا ما نه جن هستيم نه ديو، نه غول و نه پري، چهار نفر بدبختيم که به دام يک نفر زن مکار افتادهايم ما را نجات بخش و انعامت را هم بگير. مرد اول جرأت نمىکرد پيش برود ولى بعد به قلب خود فوتى داد و پيش رفته قفل اولى را شکست و در خانه اولى را باز کرد، ديد واويلا، خانحاکم است که در آنجا حبس شده و او را با کمال احترام بيرون کشيد، در حالىکه او پاهايش از بس در آن سوراح تنگ روى آنها ايستاده بود خشک شده بود حاکم با کمال زحمت روى زمين اتاق نشست و نفسى بهراحتى برآورد و گفت: اى مرد دخيلت رفقاى ديگرم را نجات ده، اينرا، گفت در حالىکه عرق شرمندگى از پيشانى او مثل سيل ريزان بود. صاحب خانه قفلهاى درهاى سه خانه ديگر را هم شکست و قاضى و داروغه و نجار را نجات داد و آن سه نفر حاکم و قاضى و داروغه به مشورت نشستند و گفتند چه کنيم و چه نکنيم، بالاخره به اتفاق آراء رأى دادند که بايد صداى اين پيشآمد بلند نشود تا گند آن بلندتر نشود. از نجار و صاحبخانه هم خواهش کردند که شما هم اين راز را نگاه داري. ولى افسوس که ”حرفى که ميان دو تن گذشت ورد زبان عالم گشت... نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .