ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 24 دی، 2022 ارسال شده در 24 دی، 2022 چلگزه مو يکى بود يکى نبود. يک پادشاهى بود کور اجاق. نه پسرى داشت نه دختري. روزى به درويشى گفت: چه کنم خدا پسرى بم بدهد که روز پيرى عصاى دستم باشد؟ درويش گفت: هفت شبانهروز سفره بىانداز فقير بيچارههاى ولايت را صدا کن نان و نمکت را بخورند و سر سفره دعات کنند خدا بهات پسرى بدهد. پادشاه همين کار را کرد و خدا بهاش پسرى داد. اين پسر بزرگ شد تا رسيد به سن بيست و شنيد در ولايت دوردستى دختر پادشاهى هست که تو خوشگلى لنگه ندارد و درازى موهايش هم چلگز است. نديده و نشناخته خاطرخاه دختر شد و گفت: ”هر جور شده من بايد اين دختر را به چنگ بياورم و به وصالش برسم.“ هرچه پدر و مادر و کس و کارش خواستند از خر شيطان پائينش بيارند اين خيال را از کلهاش بيرون کنند به خرجش نرفت که نرفت. اسباب سفره را آماده کرد و با پسير وزير که همسن و همدردش بود پا از دروازهٔ شهر بيرون گذاشتند راه افتادند رفتند و رفتند تا خودشان را پرسان پرسان رساندند به شهر دختر، تو کاروانسرائى منزل کردند و ماندند تو کارشان حيران و سرگردان که حالا چه کنند. يک روز تو بازار از در دکانى رد مىشدند ديدند پيرمردى يک ديگ آب مىگذارد روى آتش صبر مىکند تا جوش بيايد و همينکه جوش آمد آب را مىريزد دوباره ديگ را پر مىکند مىگذارد رو اجاق. خيلى تعجب کردند اما پسر پادشاه گفت: ”بايد تو اين کار يک سرى باشد. خوب است برويم جلو ته و توش را دربياوريم.“ رفتند جلو به پيرمرد سلام کردند گفتند: ”ما غريب و تازه وارديم مىشود جائى نشانىمان بدهى توش منزل کنيم؟“ پيرمرد گفت: ”من که منزلى چيزى ندارم، اما اگر بخواهيد مىتوانم يکى دو شبى همينجا تو دکانم بهتان جا بدهم فقط شرطش اين است که کارى به کار من نداشته باشيد و سعى نکنيد مزاحم و مو دماغ من بشويد.“ گفتند: ”نه چهکار داريم به کار تو.“ شب که شد براى خودشان جا درست کردند خودشان را زند به خواب اما حواسشان را جمع نگه داشتند. يک خرده که گذشت ديدند پيرمرده عقب دکان دريچهاى را واکرد باغ با صفائى پشتش پيدا شد عين بهشت و از دريچه رفت توش. اين دو تا هم يواشکى دنبالش رفتند ديدند پيرمرد آن پشت عجب دم و دستگاهى دارد که عقل آدم حيران مىماند. غلام و نوکر است که دست به سينه و گوش به فرمان جلويش صف کشيدهاند. پيرمرد دستور داد تازيانهاى آوردند راه افتاد رفت ته باغ غلام سياهى را گرفت به باد تازيانه تا مىخورد او را زد بعد رفت تو اتاقى در را به روى خودش بست. پسر پادشاه و پسر وزير تو کار آن پيرمرد حيران ماندند از يک طرف کنجکاوى آزارشان مىداد از يک طرف جرأت نمىکردند چيزى بپرسند. تا اينکه عاقبت پسر پادشاه گفت: ”هرچه باداباد، دل به دريا مىزنيم و راز کارهايش را از خودش مىپرسيم.“ صبح که مطلبشان را با پيرمرد گذاشتند وسط، بهشان گفت: ”اگرچه با من شرط و بيعت کرده بوديد کارى به کارم نداشته باشيد رازم را بهاتان مىگويم چون که اولاً مىدونم شما براى چه به اين ولايت آمدهايد، دوم اينکه کار خودم هم از اين کارها گذشته پس بدانيد و آگاه باشد که من مثل شما عاشق دلخستهٔ چلگزه مو بودم و جز همين غلام نمک به حرام هيچکس از سرّ و سوى کار من خبر نداشت. من سرِ صبر، تمام اسباب بردن دختر را جور کرده بودم که اين نابکار رفت زير زردچوبهٔ نقشههاى مرا به پدر دختر خبر داد و همهٔ رشتههايم را پنبه کرد. اين است که از آن بهبعد روزها خودم را تو اين دکان سرگرم مىکنم و شبها بعد از آنکه حسابى دقدلم را سر آن نا رعنا خالى کردم مىروم جلو شمايل دختر مىنشينم تا صبح گريه مىکنم. بدانيد که من پسر پادشاه فلان شهرم و پير هم نيستم. هنوز به سى سالگى نرسيدهام بلکه از غصه چلگزه مو به اين صورت افتادهام. بارى از من ديگر گذشته اما تو اگر مىخواهى به دختر دست پيدا کني، راهش اين است که بروى به فلان محله خانهٔ فلان پيرهزن. در باغ سبز نشانش بدهى به طمعش بيندازى بلکه بتواند راهى پيش پايت بگذارد. پسر پادشاه گفت: ”تا عمر دارم حلقهٔ غلاميت را به گردنم مىاندازم“ با پسر وزير رفتند خانهٔ پيرهزن را پيدا کردند در زدند وقتى آمد در را به روشان واکرد گفتند: ”ننه جان ما غريب اين ولايتيم، اگر بتوانى پيش خودت جائى به ما بدهى از مال دنيا بىنيازت مىکنيم.“ پيرهزن نگاهى به آنها کرد و لبخند زد. پسر پادشاه هم فورى دست کرد يک مشت اشرفى درآورد و گذاشت کف دستش و گفت: ”اين همه شيرينى شما تا بعد حسابى از خجالتت بيرون بيايم.“ پيرهزن که چشمش به آن همه پول افتاد آنها را برد توى خانه جا داد. چند وقتى که گذشت يک روز که پيرهزن چادر چاقچور کرده بود برود بيرون پسر پادشاه ازش پرسيد: ننه جان کجا مىروي؟ گفت: ”مىرم پيش دخترم که کنيز چلگزه مو است.“ پرسيد: ”چلگزه مو ديگر کيست؟“ گفت: ”دختر پادشاه ولايت است و بنا کرد با هفت زبان تعريف او را کردن که تا خدا قلم صنع گذاشته همچنين لعبتى خلق نکرده است.“ پسر پادشاه گفت: ”اى پيرهزن اگر بتوانى يک جورى مرا ببرى توى آن قصر که همين يک نظر اين دختر را ببينم يک بدره طلاى سرخ نيازت مىکنم.“ پيرهزن گفت: ”برايت اسبابش را جور مىکنم، چون دخترم همهکارهٔ چلگزه مو است، امروز بهاش مىگويم دفعهٔ ديگر تو را هم با خودم مىبرم.“ و پسر پادشاه که اين را شنيد باز يک مشت ديگر پول طلا تو دامن پيرهزن ريخت. دفعهٔ بعد که پيرهزن خواست پهلوى دخترش برود به پسر پادشاه گفت: ”بردار اين لباس زنانه را بپوش بشو خواهرزادهٔ من.“ پسر پادشاه خودش را به شکل دخترها درآورد و راه افتادند. وقتى رسيدند به قصر و رفتند تو اندرون تا چشم پيرهزن به دخترش افتاد گفت: ”بيا ننه جون اين همه دختر خالهات که همهاش براى ديدن تو بىتابى مىکرد.“ دختر آمد جلو دست انداخت گردن پسر پادشاه سه چهار تا ماچ آبدار از صورت و چشم و گل و گردنش ورداشت و گفت: ”خوب کردى آورديش ننه، فقط تو را خدا بگذار دو سه روزى پيش من بماند که دل من هم برايش قدّ يک فندق شده بود.“ بعد دختر رفت پيش چلگزه مو. گفت: ”خاتون جان، دخترخاله من دو سه روز است که اينجا است و فردا مىخواهد برود. اگر دلتان بخواهد بد نيست بيارم يک نظر ببينيدش چون از خوشگلى تو جنس آدميزاد لنگه نداره.“ گفت: ”خيلى خوب بگو بياد“ پسر پادشاه که چشمش به جمال چلگزه مو افتاد نزديک بود از حال و هوش برود اما هر طورى بود خودش را نگه داشت آمد پيش دست چلگزه مو را بوسيد. چلگزه مو هم خيلى از او خوشش آمد و به دلش گذشت که کاش اين پسر بود. به دختره گفت: ”نگذار فردا دخترخالهات برود. دلم مىخواهد دو سه روزى پيشمان بماند“ کور هم از خدا چه مىخواهد؟ دو چشم بينا. ديگر نان پسر پادشاه تو روغن بود. آنجا ماند يواش يواش شد محرم چلگزه مو. طورىکه همه کنيزها و خدمتکارها را عقب زد و اسباب حسودى همهشان شد تا يک روز چلگزه مو درآمد بهاش گفت: ”اسباب حمام را حاضر کن برويم حمام“ پسر پادشاه گفت: ”من حمام رفتهام“ گفت: ”باشد. رفته باشي“ و به زور بردش اما پسر پادشاه جرأت نمىکرد لخت شود. هرچه چلگزه مو اصرار کرد گوش نداد تا اينکه آمد خودش به دست خودش لختش کند که پسر پادشاه ناچار گفت: ”خاتون من نمىتوانم جلو شما لخت بشوم چون راستش من مردم نه زن.“ چلگزه مو که اين را شنيد دست و پايش را گم کرد و آمد صداش را بلند کند که پسر پادشاه دم دهنش را گرفت و شروع کرد شرح حال خودش را تعريف کردن که آره: من پسر پادشاه فلان شهرم و تير عشق تو را خوردهام و چه سختىها کشيدهام تا توانستهام خودم را بهتو برسانم و به اينصورت درآمدهام که بتوانم به وصال تو برسم. چلگزه مو هم که ندانسته گرفتار محبت او شده بود از ته دل خوشحال شد و از آن بهبعد شبها تا صبح بيدار مىماندند و از وصال هم کمياب مىشدند. از آن طرف کنيزها که از اتاق دختر صداى مرد شنيده بودند خبر به پادشاه بردند چه نشستهاى که شبها يک مردى مىآيد تا صبح با دخترت خلوت مىکند. پادشاه به زنش گفت، او هم آمد اتاقها و سوراخسنبههاى قصر دختر را گشت جز پسر پادشاه که بهصورت دختر درآمده بود، چيزى پيدا نکرد. گفت: ”اين دختر کيست؟“ گفتند ”خواهرزاده پيرهزن است.“ گفت: ”ديگر لازم نيست پا تو قصر بگذارد. شاه بابا از غريبهها خوشش نمىآيد. بارى پسر پادشاه با دل تنگ و اوقات تلخ از قصر آمد بيرون رفت به خانهٔ پيرهزن و تفصيل را گفت ... از آنور بشنويد که روزى چلگزه مو با کنيزهايش رفته بود لب دريا و صد تا غلام سوار دورادور دورهشان کرده بودند. همينجور که چلگيس تو فکر بود و داشت سرش را شانه مىکرد شانه از دستش ول شد افتاد و آب آن را گرفت با يک تار مو برد وسط دريا و باد آن را برد و برد و رساند به ساحل غريبى در آن ور دريا. از قضا پادشاه آن سرزمين آنجا يک باغ درندشت هفت ميوه داشت که بعضى درختهاش تازگى خشک شده بود. باد هم شانه را آورد آورد تا رساند توى باغ به همان درختهاى خشکيده. شانه به ريشه يکى از درختها گير کرد و درخت سبز شد و ميوۀ زيادى آورد خبر که به پادشاه رسيد خيلى تعجب کرد و سوار شد آمد به تماشاى درخت. از وزيرش پرسيد ”درخت خشک چهطور ممکن است دوباره سبز بشود و اين همه بار بدهد؟“ وزير گفت: ”چه عرض کنم. بايد زمين را کند ديد ريشهاش در چه حال است“. زمين را کندند و کندند، ديدند، جلالخالق! شانهاى به ريشه درخت چسبيده وقتى آن را برداشتند به پادشاه نشان بدهند درخت مثل چيزى که قهرش آمده باشد شروع کرد پژمرده شدن و رو به خشکى رفتن. وزير گفت: ”علت سبزشدن درخت وجود همين شانه بود.“ پادشاه آمد کنار دريا دست و روئى صفا بدهد ديد تار موئى پيچيده دور دستش مو را از آب کشيد ديد همينجور مىآيد. وقتى در آمد و اندازه زدند ديدند چهلگز است. پادشاه پرسيد ”اين مو مال کى ممکن است باشد؟“ وزير گفت: ”قبله عالم به سلامت باشد اين مو مال صاحب آن شانه است که دختر پادشاه آن طرف دريا است و اينجور که مىگويند در خوشگلى تو همهٔ عالم طاق است و يک اردو خاطرخواه دارد. اما پدرش او را به کسى نمىدهد. مىگويد داماد بايد چهل شتر بار جواهر داشته باشد.“ پادشاه که اين را شنيد چهل بار شتر جواهر و چهل بار قاطر طلا و چهل غلام زرين کمر با خودش برداشت و از راه خشکى خودش را رساند به شهر چهلگزه مو. پدر چهلگزه مو که همچو خواستگارى را ديد او را پسنديد اما دختر راضى نمىشد و گفت: ”کسى که من مىخواهم اين نيست.“ حالا اينها را داشته باش بشنويد از پسر پادشاه که از وقتى پارفتنش به قصر دختر بريده شده بود، هفتهاى يک بار از زبان پيرهزن پيغامى از چهلگزه مو مىگرفت و پيغامى برايش راهى مىکرد تا اينکه پادشاه آنور دريا با آن جاه و جلال به خواستگارى دختر وارد شد. پسر براى دختر پيغام فرستاد که حالا چه کنيم؟ دختر جواب داد: ”روزى که مىخواهند مرا ببرند بيا با لباس درويشى ميان مردم جلو ميدان بايست من بهات مىگويم تسمهٔ جلو اسبم را بگيري، همينکه گرفتى و چند قدمى رفتى يکهو مىپرى رو اسب و با هم فرار مىکنيم.“ پسر پادشاه لباس درويشى پوشيد و روزها گوش به زنگ تو بازار مدح مىخواند تا روزى که شنيد مىخواهند دختر را با داماد روانه کنند و قرار بر اين شده بود که عروس را ببرند به ولايت داماد، بساط عقد و عروسى را همانجا برقرار کنند. روز حرکت که رسيد چلگزه مو گفت: ”من بايد سوار اسب برق و باد بشوم.“ و آنقدر اصرار کرد که پدرش ناچار دستور داد اسب برق و باد را از استبل شاهى آوردند بيرون زين و يراق مجلل کردند و دختر سوار شد. پادشاه گفت: ”پس بگذار ميرآخور مخصوص دهنهاش را بگيرد نگهدارد که مبادا آسيبى بت برسد.“ چلگيس گفت: ”نه خودم يکى را انتخاب مىکنم که جلودارم بشود.“ وقتى از قصر وارد ميدان شدند، ديدند درويشى جلو صف مردم ايستاده مدح مىخواند چلگيس گفت: ”آن درويش را صدا کنيد بگوئيد بيايد دهنهٔ اسب مرا بگيرد.“ رفتند درويش را آوردند دهنه را دادند دستش. دو تا پادشاهها دوشادوش از جلو و چلگيس از عقب و ديگران هم از پشت سر راه افتادند. هنوز چند قدمى نرفته بودند که يکهو مردم ديدند درويش جستى زد پريد رو اسب پشت سر چهلگزه مو و رکاب زد و اسب از جا کند و تا جماعت بههم گفتند که چى بود و چى شد و درويش دختر را کجا برد اسب و چلگيس و درويش مثل برق و باد از نظرها غالب شدند. بارى چه دردسر بدهم. پسر پادشاه چلگزه مو را آورد به شهر خودشان و يکسر رفتند وارد قصر شدند. پسر وزير هم بعد از چند روز به سلامتى سرو کلهاش پيدا شد. شهر را چراغان و آئينهبندان کردند. چهل روز جشن گرفتند و دست چلگيس را گرفتند گذاشتند توى دست پسر پادشاه. همچنين که آنها به مراد و مطلب خودشان رسيدند شما هم به مراد و مطلبى که داريد برسيد. انشاءالله. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .