ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 23 دی، 2022 ارسال شده در 23 دی، 2022 پرنده سفید يکى بود يکى نبود. پادشاهى بود که زن او نمىتوانست فرزندى براى او بزايد؛ يعنى بچهها پيش از به دنيا آمدن مىمردند. دوا و درمان و جادو جنبل هيچ اثرى در اين زن نداشت. آخرين بار که زن آبستن شد. شاه او را به خانهٔ پدرش فرستاد که بيشتر از او پرستارى و مواظبت کنند. زن در خانهٔ پدر خود پسرى زائيد. شاه شادىها کرد و براى اين زن پيغام فرستاد که همچنان در خانهٔ پدرش بماند تا بچه از چشم بد دور باشد. از طرف ديگر بشنويد که اين پادشاه، وزير خبيث و نابکارى داشت که روز و شب نقشه مىچيد تا پادشاه را بکشد و خودش بهجاى او به تخت پادشاهى بنشيند. اين وزير وقتى شنيد که پادشاه داراى پسر شده است، ناراحت شد. زيرا دانست که اگر پادشاه را هم بکشد. باز مىتواند به مراد خود برسد. زيرا پسر او به جاى او خواهد نشست. با اين وجود در تصميم خود راسخ ماند و در فکر نابود کردن پادشاه بود. تا اينکه يک روز با همدستان خود به قصر پادشاه يورش برد و او را کشت و خود بر تخت پادشاهى نشست. روز ديگر عدهاى را نزد زن پادشاه فرستاد. يک نامهٔ تقلبى هم از قول شاه نوشت و به آنها داد که برايش ببرند. نامه به اين مضمون بود، من بيمار هستم، فوراً حرکت کنيد. آنان به نزد زن پادشاه آمدند. او پس از خواندن نامهٔ سوار کجاوه شده و با قاصدها به راه افتاد. آمدند و آمدند. و براى رفع خستگي، هنگام غروب در دامنهٔ کوهى اتراق کردند. وقتىکه شب به نيمه رسيد، سردستهٔ قاصدها از جا برخاست و به چادر زن پادشاه رفت. وزير به او سپرده بود که زن و پسر پادشاه را در طول راه از بين ببرد. و ارد چادر شد و دست زن را گرفت. زن شاه از حرکات او به افکارش پى برد و گفت: مگر تو کى هستى که جرأت مىکنى به زن پادشاه جسارت کني؟ سردسته خنديد و گفت: چه پادشاهي، کدام زن پادشاه؟ همسر شما خيلى وقت است که به آن دنيا تشريف بردهاند. حالا ديگر بهجاى شوهر شما، وزير پادشاه شده است. ما هم دستور او آمدهايم که هم شما و هم فرزند شما را بکشيم و به نزد همسرت به گورستان بفرستيم. وقتىکه زن اين حرفها را شنيد. بچه را بغل کرد و از چادر بيرون آمد و گريخت. سردستهٔ قراولها داد کشيد و ديگران را بيدار کرد که او را تعقيب کنند. آنان به دنبال زن دويدند. زن شاه ديد که قراولها دارند مىرسند، يک نگاه به آسمان و يک نگاه به زمين کرد و بچه را به درهاى انداخت. آنها از راه رسيدند و زن شاه را کشتند، اما ديگر به درون دره نرفتند. زيرا فکر کردند که بچه هم به سنگ و صخره برخورد کرده و از بين رفته است. اينها را در حال رفتن بگذاريم تا به شما از برادر شاه قبلى خبر بدهم. پادشاه قبل يک برادر داشت. در همين روزها که اين وقايع اتفاق افتاد، او در سير و سفر بود. بعد از بازگشت، وقتىکه اوضاع را به اين منوال ديده دانست که او را هم خواهند کشت. تعدادى از هواداران او را همراه خود کرد و همگى به کوه زدند. پادشاه از موضوع باخبر شد و قشونى به تعقيب او فرستاد، اما مأمورين نتوانستند او را دستگير کنند. پس از آن هم نه با او صلح کردند. و نه توانستند او را نابود کنند. هر ترفند و تمهيدى هم که بهکار بستند فايدهاى نداشت. برادر شاه قبلي، رفته رفته به نيروهاى او اضافه شد و قدرت گرفت. روزى سپاهيان او به همان کوهى رسيدند که لشکريان وزير، زن برادر خود را در آنجا کشته بودند يکى از آنان به دره آمد و ديد، يک پسربچه در جلو لانهٔ شيرى به بازى مشغول است. او را برداشت و به نزد برادر شاه آورد. برادر شاه ديد که بر بازوى بچه يک بازوبند هست. نوشتهٔ روى بازوبند را خواند و فهميد که اين بچه، پسر برادر او و همان بچهاى است که مادر او قبل از کشته شدن به درهاش افکنده بود. چون او از پستان سلطان جنگل شير نوشيده و باليده بود، آنان نام او را شيرزاد نهادند. به راستى که اين شيرزاد مثل يک بچه شير بود. خلاصه، شيرزاد از طفوليت در روى اسب قد کشيد و بزرگ شد. تيراندازى و شمشيربازى هم بهخوبى ياد گرفت. وقتىکه به سن چهارده، پانزده سالگى رسيد، ديگر براى خودش يک پهلوان توانائى شد. از زمانىکه اين خبر در همهجا پخش شده که پسر پادشاه پيدا شده و در اردوگاه عمويش بهسر مىبرد؛ کسان ديگرى به آنان پيوستند و نيروى آنان بيش از پيش فزونى گرفت. شاه ديد که کار دارد خراب مىشود. هر چه فکر کرد که در مقابل پسر و برادر شاه چه حيلهاى بهکار بزند، فکرش بهجائى نرسيد تا اينکه حيلهاى بهکار بست و پس از مدتى براى دختر زيبايش، در جائى خوش آبوهوا، خانهٔ ييلاقى ساخت و او را به آنجا نقل مکان داد. ناگفته نماند که اين دختر زيبا هم مثل پدرش در حيلهگيرى دست شيطان را از پشت بسته بود. روزى از روزها، شيرزاد به تنهائى به گشت و گذار آمده بود گشت و گشت تا آمد به کنار همين خانهاى رسيد که در داخل ديوارهاى قلعهاى بنا شده بود. خيلى گرسنه بود. پرندهاى در هوا ديد و تيرى به چلّهٔ کمان گذاشت و پرنده را زد پرندهٔ تيرخورده چرخزنان رفت و به داخل خانه افتاد. شيرزاد پيش آمد و کمندى افکند. و از ديوار قلعه بالا رفت و ديد دخترى در جلو ايوان کلاه فرنگى نشسته است که به ماه مىگويد نبين، به خورشيد مىگويد نخند تا من چهره بنمايم. دختر تا شيرزاد را ديد، فوراً آمد و در را گشود و او را به خانه دعوت کرد. شيرزاد به خانه آمد. از طرفى هم دختر قاصدى به نزد پدر فرستاد که، هر چه زودتر بيايد. شيرزاد مشغول خوردن غذا بود، که از پنجره اتاق به بيرون نگاه کرد و ديد درياى لشکر در حال آمدن است. در يک آن همه چيز را فهميد. به طرف دختر برگشت و با يک ضربه شمشير او را به جهنم فرستاد. بعد، از ديوار به بيرون پريد. سوار بر اسب شد و پشت به بازوى قلعه کرد و مشغول کارزار شد. شيرزاد تنها بود و قواى دشمن درياى بيکران. او را محاصره کردند. شيرزاد ديگر از توان افتاده بود. چيزى نمانده بود به حسابش برسند و کارش را تمام کنند، که يکباره صدائى شنيد: برادرزاده! نترس که آمدم. شيرزاد تا صداى عمويش را شناخت. چشمانش روشنتر شد و بازويش قدرت گرفت و خود را به درياى لشکر زد. جنگ چنان مغلوبه شد که چشم روزگار تا به حال چنين جنگى نديده بود. تعداد زيادى از قشون شاه کشته و تعدادى هم اسير شد. پادشاه را هم کشتند و شهر را تسخير کردند. شيرزاد پادشاهى را به عمويش داد و خود زندگى شيرين و لذتبخشى را آغاز کرد. پادشاه يعنى عموى شيرزاد، دو پسر داشت. اما او شيرزاد را از دو پسر خود بيشتر دوست مىداشت. به اين دليل پسران شاه به وسوسه افتادند و از اين رفتار شاه ناراحت شدند. پادشاه اين حالت آنان را احساس کرد و يک روز هر سه نفر آنها را به حضور خواست و گفت: پسران من، شما هر سه نفر پسران من هستيد. اما من کسى را بيش از همه دوست دارم که مرد دليرى باشد. شما کدامتان دلير هستيد؟ هرکدام از آنان به خود اشاره کردند. پادشاه اين حالت آنها را ديد و گفت: مثل اينکه همه خودتان را دلير و شجاع به حساب مىآوريد؟ اگر چنين است، پس يک شرط با شما مىبندم. اگر کسى رفت و از جائىکه تا به حال پاى اسب من به آنجا نرسيده. يک چيزى براى من آورد که من تاکنون چنين چيزى را نديده باشم، او آدم دلاورى مىتواند باشد. پسر بزرگ شاه، بىدرنگ پا پيش نهاد و زمين ادب بوسيد و آماده ايستاد. شاه که چنين ديد به او خرج سفر داد و روانهاش کرد. پسر شاه سوار بر اسب شد و به راه افتاد. رفت و رفت، روز را به شب رساند و شب را به روز به اين سان، دو ماه طى طريق کرد. يک روز از جائى عبور مىکرد که يکباره اسبش خرهاى (شيهه) کشيد. اسب را نگه داشت و ديد کنار درختى يک تکهٔ بزرگ ”ياقوت“ هست. از اسب پياده شد و با خود فکر کرد که، اگر پدرم از اينجا عبور کرده بود، حتماً اين ياقوت را برمىداشت و مىبرد. ياقوت را برداشت و سوار شد و سر اسب را برگرداند و به طرف شهر آمد. بعد از مدتى خبر آوردند که پسر بزرگ پادشاه در حال آمدن است. شاه فرمان داده به پيشواز او بروند. پسر شاه آمد. فرداى آن روز، ديوان شاهى برقرار شد و هرکس با لباس رسمى در جاى خود نشست. آنگاه پسر شاه ياقوتى را که آورده بود در خوانچهاى گذاشت و به حضور شاه آورد. پادشاه پيشانى پسر خود را بوسيد و کليدى به او داد و گفت: در زير کوهى که در کنار شهر واقع شده، يک غار هست. در آن غار من چهل اتاق دارم. اين ياقوت سرخ را ببر و در يازدهمين اتاق بگذار. پسر شاه رفت و در آن غار، در يازدهمين اتاق را باز کرد و ديد، آن اتاق پر است از ياقوتهائى که مثل ياقوت خود او است. نوبت به پسر دوم شاه رسيد. او هم پس از آنکه مدت سه ماه راه سپرد، به يک جنگل رسيد. که در اينجا ميوههاى خوبى هست. نزديک درختها آمد و خواست چندتائى از آنها را بخورد، اما متوجه شد که آنها همه از طلا هستند. يک خورجين از آنها پر کرد و برگشت و آمد. شاه پيشانى او را هم بوسيد و گفت: اينها را ببر و در بيست و يکمين اتاق غار بگذار. پسر، خورجين را برد و در آنجا گذاشت و ديد که اين اتاق پر از ميوههاى طلائى که مثلِ آن را آورده بود. نوبت به شيرزاد رسيد. او در برابر شاه زمين ادب بوسيد و گفت: عمو اجازه بدهيد که با اسب شما به اين سفر بروم. پادشاه فرمان داد که اسب خودش را به شيرزاد بدهند. شيرزاد اسب او را سوار شد و به راه افتاد. مسافتى که آمد لگام اسب را رها کرد تا خود به هر کجا که مىخواهد برود. اسب به هيچ سمتى نگاه نمىکرد و به راه خود مىرفت. همينطور او شش ماه تمام راه سپرد در هفتمين ماه، يک دفعه در جائى ايستاد و پس از شيههاى که کشيد، پا بر زمين کوبيد. سپس به عقب نگاه کرد و باز شيهه کشيد و تنه خود را کمى جمع کرد. شيرزاد فهميد که اسب، جلوتر از اينجا نرفته و پا به آنسوتر نگذاشته است. لگام او را گرفت و دهنه آن را کشيد و هى کرد و آرام آرام او را پيش راند. مسافتى رفته بود که يکباره ديد چيزى در روى زمين مىسوزد. اسب را نگه داشت و پياده شد و ديد چراغى است که به خودى خود مىسوزد و روشنائى مىپراکند. چراغ را برداشت و نگاه کرد. در بدنهٔ چراغ نوشته شده بود: ”اى کسى که اين چراغ را پيدا خواهى کرد، از اين چراغ در دنيا دو عدد وجود دارد.“ شيرزاد فکر کرد که، شايد عمويم لنگهٔ اين را پيدا کرده باشد! به خود گفت تا زمانىکه لنگهٔ ديگر اين چراغ را پيدا نکنم بر نخواهم گشت. تنگ اسب را محکمتر بست. سوار شد و به راه افتاد. همه جا را گشت و از پا درآورد و بالاخره آمد به شهرى رسيد. در کاروانسرائى منزل گرفت و ماند، تا چند روزى به استراحت بپردازد. کاروانسرادار يک مسافر ديگر را نيز، شب به اتاق او فرستاد. شيرزاد ديد که اين هم اتاقى يک چراغ از خورجين خود درآورد و روشن کرد. شيرزاد با دقت نگاه کرد، ديد اين چراغ دست شبيه چراغى است که خودش پيدا کرده است. شيرزاد با او سر دوستى باز کرد. سرگذشت خودش را براى او گفت و بعد، چراغ را از او خواست. هماتاقى او گفت: من چراغ را به او خواهم داد. اما تو در عوض بايد به من چيزى بدهي. شيرزاد گفت: هر چه بخواهى مىدهم. مرد گفت: از اينجا تا قلعه ديوها، يک ماه راه هست. آنها در آنجا کبوترهاى خوبى نگهدارى مىکنند. اگر بروى آنجا و بتوانى يک جفت کبوتر نر و ماده براى من بياوري، من هم اين چراغ را به تو مىدهم. شيرزاد شرط را قبول کرد و راه را از او پرسيد. فردا صبح زود از جا برخاست و خداحافظى کرد و به راه افتاد. درهها و تپهها را درنورديد، دشتها را پشت سر گذاشت، تا آمد به همان قلعه رسيد در کنار قلعه، از دامنهٔ کوهى مىگذشت که صدائى شنيد. به پيرامون خود نگاه کرد و ديد يک پرندهٔ سفيد روى کوه، نشسته است و او را صدا مىزند. شيرزاد ايستاد. پرنده گفت: آن مرد تو را بهسوى مرگ فرستاده است. اين ديوها کبوترهاى خود را از پدرهاى خود هم بيشتر دوست دارند. تو بايد بگذارى تا شب از نيمه بگذرد و آنها بخوابند، آنگاه به داخل قلعه بروي. شيرزاد از اسب پياده شد و ماند تا شب از نيمه گذشت. خودش را به ديوار قلعه رساند. در اين هنگام باز صداى پرندهٔ سفيد را شنيد که مىگفت: شيرزاد، طمع نبايد بکني. بيش از يک جفت نبايد برداري... شيرزاد از آنسوى ديوار پائين رفت، در آنجا سينهخيز تا نزد کبوترها رفت. وقتى به کبوترها رسيد، ديد عجب پرندگان زيبائى هستند. آنقدر زيبا که آدم دلش مىخواهد ساعتها بنشيند و آنها را تماشا کند. يک جفت از آنها را گرفت. اما نتوانست بر خواهش دلش مسلط شود و يک جفت ديگرى هم گرفت. اما مثل اينکه کبوترها منظور همين لحظه بودند. چرا که سر و صدائى برپا کردند که نگو و نپرس. از شدت سر و صدا، ديوها از خواب بيدار شدند و شيرزاد را گرفتند. شيرزاد تمام احوال و سرگذشت خود را براى آنها تعريف کرد. ديوها گفتند: ما يک جفت از اين کبوترها را به تو خواهيم داد اما به يک شرط در اين نزديکىها منطقهاى هست که ديوها ديگر در آنجا ساکن هستند. آنها انگورهاى خوبى به بار مىآورند. تو بايد به آنجا بروى و يک سبد انگور براى ما بياورى تا ما جفت کبوتر به تو بدهيم. شيرزاد سوار بر اسب شد و رو به آن سوى راند. رفت و رفت تا به ولايت ديوها رسيد. از اسب پياده شد و خواست در پشت درختچهاى پناه بگيرد که صدائى شنيد. به طرف صدا برگشت و پرندهٔ سفيد را در بالاى سر خود ديد پرنده گفت: شيرزاد به حرف من گوش نکردى و به مصيبت افتادي. حالا اينبار درست گوشهايت را باز کن و حرف مرا بشنو. من به تو مىگويم طمع نکنى و بهجاى يک سبد انگور، دو سبد برنداري..... شيرزاد در آنجا ماند تا نيمهٔ شب شد و نزديک ديوار قلعه آمد و کمند را به روى بارو انداخت. از کمند بالا رفت و خود را به آن طرف ديوار رساند. بعد، سينهخيز به طرف انبار انگورها رفت، در انبار، سبدهاى انگور در هر طرف چيده شده بود. کمى فکر کرد و گفت: بگذار اول خودم مقدارى بخورم، بعد هم يک سبد پُر با خودم مىبرم، نشست کنار سبد يک سبد انگور به کجاى پهلوانى مثل شيرزاد خواهد رسيد؟ يک، دو، سه، پنج سبد را به راحتى خورد و خالى کرد اما همينکه آمد آخرين خوشه را از سبد پنجم بردارد، دوباره سبد پرا از انگور شد. شيرزاد به ديد چشمانش باور نکرد. سبد ديگرى را پيش کشيد و شروع به خوردن کرد و باز اين سبد هم از غيب پر از انگور شد. شيرزاد از اين واقعه تعجب کرد و جا خورد. با اين حال سبد پرى را برداشت که بياورد، اما گفت: اى دل غافل، من که تا اينجا آمدهام بهتر نيست که از اين انگورهاى خوب و خوش خوراک، سبدى هم براى عمويم ببرم. باز طمع کرد و سبد دوم را هم برداشت تا دست او به سبد دوم خورد، يکباره همه سبدهاى انگور فرياد کشيدند. لحظهاى بعد، ديوها آمدند و شيرزاد را گرفتند. او تمام داستان خود را براى آنها تعريف کرد. فرمانده ديوها، که يک ديو تنومند بود، گفت: در اين نزديکىها ديو سفيدى مسکن دارد. او دخترى دارد که من عاشق او هستم. اگر تو بروى و آن دختر را براى من بياوري، من هم يک سبد انگور به تو مىدهم. شيرزاد سوار بر اسب شد و در حالىکه از ناراحتى به خود دشنام مىداد، راه ولايت ديو سفيد را در پيش گرفت. هنوز مسافتى مانده بود به آنجا برسد که باز پرندهٔ سفيد در بالاى سر او به پرواز درآمد و گفت: اى آدم طمعکار، تو اينبار ديگر بهسوى مرگ مىروي. با اين حال به حرفهاى من گوش بده. دختر ديو سفيد الآن در خواب هفت روزهاش بهسر مىبرد. او در هر ماه هفت روز به خواب مىرود و در اين هفت روز از چهل گيس او به چهار ميخ کشيده مىشود. ممکن نيست که تو او را بتوانى باز کني. مگر اينکه به سر طويلهٔ ديو سفيد بروي، در آنجا او اسبى دارد که به چهل و چهار ميخ کشيده شده است و هيچ پرندهاى هم حتى در نزديکى آن نمىتواند پر بزند. تو آن اسب را بايد باز کنى و سوار شوي، تا آن وقت بتوانى دختر را از روى زمين برکنى و بلند کني. اگر اولينبار نتواني، او را از چهار ميخ رها کني، تا زانو سنگ خواهى شد، اگر دومينبار نتوانى تا کمر و اگر سومين بار نتوانستى سراپا سنگ مىشوى و در آنجا مىماني. شيرزاد آمد و به مکان ديو سفيد رسيد. بىمعطلى به سر طويله رفت. همانگونه که پرنده گفته بود، ديد اسبى در اينجا بسته شده که مثل يک اژدها است. شيرزاد خودش را آماده کرد و مانند شاهينى که به روى دُرّاج مىپرد، دو پا را بر زمين زد و به روى کمرگاه اسب پريد. بعد لگام را بهدست گرفت و دهنه را کشيد، شمشير را از نيام بيرون آورد و بندها را از هم گسست. اسب وقتى که بندهاى خود را گسيخته ديد، خواست سوارش را آزار بدهد و بر زمينش بکوبد، اما هر چه تقلا کرد، ديد که اين سوار مثل سواران ديگر نيست! شيرزاد اسب را به طرف دختر راند. به نزد دختر رسيد. ديد عجب دخترى که از زيبائى مثل دُرناهاى مغان است. خم ششد و دست به کمر او انداخت و زور آورد ه بلندش کند، اما نتوانست و تا زانوانش سنگ شد. بار ديگر دست به کمرش انداخت و تقلا کرد. دختر کمى از جلويش تکان خورد، اما بالا نيامد و شيرزاد تا کمراه بدل به سنگ شد. بعد دهنهٔ اسب را محکم کشيد و گفت: سوگند مىخورم که اگر اين دفعه نتوانم تو را بلند کنم، کمر اسب را خواهم شکست. باز هم دست به کمرگاه دختر برد و به خود فشار آورد و او را از زمين بلند کرد و به ترک گرفت. اسب را به شلاق بست و حرکت کرد. نيمى از پيکرش هم که سنگ شده بود، به حالت قبلىاش درآمد. همينطور که با سرعت مىآمد، از پشت سر، صداهاى عجيب و غريبى مىشنيد. آى بگيريدش. نگذاريد فرار کند، آي... شيرزاد بىاينکه به پشت سر خود نگاه کند، اسب مىراند. بعد از دقايقي، صداها خاموش شد. شيرزاد همچنان اسب را به شلاق بسته بود و پيش مىتاخت. در اين حال، باز پرندهٔ سفيد ظاهر شد و گفت: شيرزاد به من گوش بده به زمان بيدار شدن اين دختر، يک ساعت مانده است. وقتىکه بيدار شود، چنان فريادى خواهد کشيد که کوه و دشت به لرزه خواهد افتاد و پردهٔ گوشها تحمل اين صدا را نخواهد آورد. پس بهتر است که از اسب پياده شوى و گودالى بکني، تا در آنجا بتوانى پنهان شوي. ببين، باز دارم به تو مىگويم! تا زمانىکه او به شير مادرش قسم نخورده است، تو را گودال نبايد بيرون بيائي. شيرزاد از اسب پياده شد و دختر را به درختى بست همانگونه که پرنده گفته بود. گودال عميقى در زمين کند و در آن پنهان شد. پس از ساعتى دختر بيدار شد و چنان نعرهاى زد که شيرزاد در عمق آن گودال به لرزه افتاد و موهايش سيخ سيخ شد. شيرزاد با خود گفت: ”عجب دختر زيائي، کاش زنم مىشد. اما اگر بخواهد بعد از هر خواب هفت ساعته، اينطورى فرياد بزند، ديگر در شهر آدم گوشدارى نخواهد ماند.“ دختر به پيرامون خويش نگاه کرد و کسى را نديد. شروع کرد به زارى ردن و التماس: هي... تو کى هستي؟ از آنجا بيرو بيا و مرا از اين درخت باز کن. من ديگر به تو تعلق دارم. به هر چه که مىخواهى قسم مىخورم. شيرزاد تا زمانىکه او به شير مادرش سوگند نخورد، از گودال بيرون نيامد. سر آخر، دختر قسم خورد و شيرزاد آمد و او را از درخت باز کرد و به ترک اسب خود گرفت و به راه افتاد. در راه هوا منقلب شد و باد تندى شروع به ورزيدن کرد. چنانکه شيرزاد حس کرد که اگر پياده نشوند و در جائى پناه نگيرند، باد امانش را خواهد بريد. او حس کرد که ديگر راه چارهاى نيست. به اطراف خود چشم چرخاند و ديد يک قلعه در آن نزديکى هست. اسب را به طرف قلعه راند، اما وقتىکه خواست از اسب پياده شود، پرندهٔ سفيد ظاهر شد و با حملههاى پىدرپى و با نوک زدنهاى خود، مانع از پياده شدن شيرزاد شد. بالاخره اسب رميد و پرنده سفيد هم به دنبال او پريده آنقدر کفل اسب را با منقار کوبيد که اسب را عاصى کرد. بيچاره شيرزاد به ناگزير، در اين قيامت توفان، در حدود دو ساعت اسب تازاند. تا آخر، توفان ساکت شد و پرنده سفيد هم اوج گرفت و رفت. آنان به آرامى در راه مىرفتند که ديدند، در مزرعهٔ نزدکي، اسب بسيار زيبائى با يراق طلائى در حال چرخيدن است. اسب زيبا مثل پوست تخممرغ سفيد بود. دختر گفت: شيرزاد، اگر مىتوانستيم اين اسب را بگويم، سوارش مىشدم تا هم تو راحت شوى و هم من. هنوز حرف دختر تمام نشده بود که اسب شيههاى کشيد و به آنان نزديک شد. شيرزاد تا خواست لگام او را بگيرد، پرندهٔ سفيد مثل آذرخشى از هوا پائين آمد و با منقار به دست شيرزاد زد و اسب را هم تازاند. شيرزاد از اين حرکت پرندهٔ سفيد ناراحت شد. اما دندان به چگر گرفت و هيچ نگفت. همه جا آمدند تا به قلعهٔ گروه اول ديوها نزديک شدند. پرندهٔ سفيد بال بالزنان آمد و گفت: لحظهاى درنگ کن شيرزاد. مىبينم که، تو هم اين دختر را دوست دارى و هم او تو را. پس، بردن اين دختر و دادنش به ديوها، دور از مردى و مردانگى است. پرندهٔ سفيد افسونى خواند و شبيه آن دختر شد و به شيرزاد گفت: دختر را در اينجا بگذار و بهجاى او مرا ببر و به ديوها تحويل بده. شيرزاد دختر را در بيرون قلعه به انتظار گذاشت. پرنده را که ديگر به شکل آن دختر درآمده بود، برد و به ديوها تحويل داد و از آنان يک سبد انگور گرفت. از آنجا برگشت و دختر را سوار کرد و به راه افتادند. آمدند تا به ولايت گروه دوم ديوها رسيدند. در يک آن باز پرندهٔ سفيد خودش را به آنان رساند و گفت: صبر کن شيرزاد، بهجاى انگور مرا ببر و به آنها تحويل بده! شيرزاد از حيرت کارهاى اين پرنده مات و مبهوت ماند. خلاصه اينبار هم به عوض سبد انگور، او را برد و به ديوها تحويل داد و يک جفت کبوتر را از آنها گرفت، دوباره به راه افتادند و رفتند تا رسيدند به کاروانسراها و آن شخصى که صاحب چراغ بود. در اينجا هم پرنده را بهجاى کبوتر به آن مرد تحويل داد و چراغ را گرفت و حرکت کردند و به سمت ولايت عمويش رفتند و رفتند تا به شهر خودشان رسيدند، اما همينکه از دروازه شهر وارد شدند، ديدند پيرمردى در کناره راه ايستاده است. پيرمرد به آنان گفت: پس تا حالا کجا بوديد. بايد زودتر مىآمديد! شيرزاد دوباره نگاه کرد و ديد، او همان پرندهٔ سفيد است. خلاصه، عمويش از آمدن آنان آگاه شد و به پيشواز آنها آمد. او به چيزهائى که شيرزاد آورده بود، چشم انداخت و پيشانى او را بوسيد و گفت: پسرجان، اين تو هستى که شجاع و دليري! دختر را براى شيرزاد عقد کردند و چهل شبانهروز جشن گرفتند. شب عروسي، وقتى شيرزاد به اتاق رفت ديد که پرندهٔ سفيد هم با او وارد اتاق شد، شيرزاد مانعش شد، اما پرنده گفت: نخير، به هيچوجه نمىشود! من هم امشب بايد در اينجا بخوابم. شيرزاد هر چه گفت، او نپذيرفت و تا صبح در کنار آنان خوابيد فردا صبح، شيرزاد از خواب برخاست و نزد عموى خود رفت و از رفتار و کردار پرندهٔ سفيد به او شکايت کرد و از شاه خواست که پرنده را از مملکت بيرون کند. عمو دانست که پرندهٔ سفيد چقدر به او يارى رسانده است. به اين دليل به شيرزاد گفت: بيا و از اين تصميم بگذر، اما او قبلو نکرد. سر آخر خود پرنده را به حضور خواست و موضوع را به او گفت پرندهٔ سفيد گفت: از شيرزاد بپرسيد که، آيا من به او بدى کردهام؟ شيرزاد ابرو درهم کشيد و گفت: او مرا نگذاشت از توفان و بوران بگريزم و در جائى پناه بگيرم. همچنين آن اسب يراق طلائى را نگذاشت صاحب شوم. ديشب هم که آنطور... پرندهٔ سفيد آهى کشيد و گفت: در توفان به خاطر اين نگذاشتم پياده شوى که آن توفان، پدر اين دختر بود تا هر وقت که تو روى اسب بودي. او نمىتوانست کارى بکند. او مىخواست به آن وسيله تو را به زمين بيندازد و بعد نابودت کند. پرنده به دختر نگاه کرد و پرسيد: ”دخترجان، اينطور است يا نه؟“ دختر گفت: بلي، اينطور است. پرنده به حرفش ادامه داد: اگر نگذاشتم آن اسب يراق طلائى را بگيري، دليل آن اين بود که آن اسب عموى اين دختر بود اگر دست تو به ان اسب مىرسيد، بر زمينات مىکوبيد و نابودت مىکرد. او رو به دختر کرد و پرسيد: ”دخترجان اينطور است يا نه؟“ دختر گفت: بلي، درست است. پرندهٔ سفيد باز به گفتههايش ادامه داد: ديشب هم به اين دليل در اتاق شما خوابيدم که برادر اين دختر به شکل مار سياهى درآمده و رد اتاق تو پنهان شده بود تا تو را هلاک کند. شب که تو درخواب بودي، من آن مار را کشتم، اين هم مردهاش. اين را گفت و نعش يک مار سياه را به زمين پرت کرد و از دختر پرسيد: دخترجان، درست است يا نه؟ دختر گفت: بلي، درست است پرندهٔ سفيد آهى کشيد و گفت: در پيشانى من نوشته شده بود که من بايد در عمرم به يک نفر کمک کنم. آن وقت، اگر او واقعاً مرد بود، زن او بشوم وگرنه بميرم حالا ديگر عمر من تمام شده است و الآن خواهم مرد. پرنده اين را گفت و جان به جانآفرين تسليم کرد و بدل به سنگ شد. همهٔ حاضران به خاطر او گريه کردند. ولى از گريه چه حاصل! خواست پرنده اين بود تا خود فدا شود. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .