رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

بى‌بى له و چى‌چى له

روزى روزگارى گوسفندى و بزى به آسيابى رسيدند. به همديگر گفتند در اينجا شاش مى‌کنيم. شاش هر کس کف کرد به آن طرف آسياب برود و مال هر کس نکرد در اين آسياب بماند. هر دو شاش کردند. شاش گوسفند کف کرد و از آنجا رفت. اما بز در آسياب ساکن شد و در آنجا زائيد و پنج تا بزغاله آورد.
يک روز که بز مى‌خواست به صحرا برود به بچه‌هايش گفت: اى بى‌بى‌له، چى‌چى‌له، کلو و سره، خرگه سره سنگه سره اينجا باشيد تا بروم و بچرم و پستان‌هايم پر از شير بشود و برايتان شير بياورم. هر کس در زد، در را باز نکنيد مگر آنکه خودم باشم. بچه‌ها قبول کردند و مادر براى چريدن به صحرا رفت.
ساعتى نگذشته بود که در زدند: تق تق تق. چى‌چى‌له گفت: کيه در مى‌زنه؟ گرگى که مادرشان را در صحرا ديده بود و حالا پشت در بود گفت: منم مادرتان. در را باز کنيد. بچه‌ها به پشت در رفتند و گفتند: مادر ما بور است. گرگ گفت: من هم بورم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما سياه است. گرگ گفت: من هم سياه هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما سبز است. گرگ گفت. من هم سبز هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما قهوه‌اى است. گرگ گفت: من هم قهوه‌اى هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما بنفش است. گرگ گفت: من هم بنفش هستم.
گرگ حوصله‌اش سر رفت و ناگهان در را فشار داد و تو رفت. بى‌بى‌له و چى‌چى‌له و خرگه سره و کلوه سره را خورد. سنگه‌ سره در رفت و خودش را توى کنو پنهان کرد. وقتى که مادرشان از صحرا برگشت و به در آسياب رسيد، صدا زد، آى بى‌بى‌له، چى‌چى‌له، خرگه‌سره، کلوه‌سره، سنگه‌سره کجا هستيد. من مادرتان هستم. هيچ جوابى نيامد. تا اينکه سنگه‌سرهاز توى کنو درآمد و گفت: اى مادرجان گرگ آمد و همه را خورد.
بز گفت: اکه پدرش را درآورم. شب شد بز لانجينى پر از ماست کرد و به طرف دکان سيد فرخ آهنگر رفت و به او گفت: اى آهنگر اين ماست را بخور و شاخ مرا تيز کند. از آن طرف گرگ هم شب که شد انبانى آورد و آن‌را پر از چُس کرد و نخودى درش گذاشت و به طرف دکان آهنگرى رفت و گفت: اى آهنگر اين انبان پر از ترخينه را بگير و دندان‌هاى مرا تيز کن.
آهنگر به پستوى دکان رفت و در انبار را باز کرد. نخود پرت شد و يک چشمش را زخم کرد و چُس هم به گلويش رفت. آهنگر با خود گفت: پدرت را درمى‌آورم اى گرگ حقه‌باز. بز که سر و صداى آهنگر را شنيد زود رفت و يک قاشق از ماست خودش در دهان و يک قاشق در چشم آهنگر کرد و او را خوب کرد و آهنگر هم شاخ‌هاى بز را حسابى تيز کرد ولى دندان‌هاى گرگ را کشيد و به‌جاى آن نمد گذاشت. فردا که شد گرگ و بز به ميدان جنگ رفتند. بز گفت: تو اول حمله کن. گرگ گفت: نه تو اول حمله کن. بز گفت: تو بايد اول حمله کنى و گرگ ناگهان به بز حمله کرد ولى هر چه گاز گرفت نتوانست شکم بزر را پاره کند و دندان‌هاى دندان‌هاى نمدى‌اش ريخته شد. بز به عقب رفت و جلو آمد و با شاخ‌هاى تيزش به شکم گرگ زد و آن‌را پاره کرد و بى‌بى‌لى و چى‌چى‌لى و خرکه‌سره و کلوه‌سره بيرون آمدند و خوشحال به‌دور مادرشان جمع شدند. بز به آنها گفت: اى بچه‌ها کجا رفتيد؟ آنها هم گفتند رفتيم به خانهٔ خالومان. مادر گفت: چى خورديد؟ گفتند شامى کباب. مادر پرسيد پس لش من کو؟ گفتند: گذاشتيم دستمان، دستمان سوخت. گذاشتيم سرمان، سرمان سوخت. گذاشتيم شکممان، شکممان سوخت. ما هم آن‌را گذاشتيم طاقچه و گربه هم بردش توى باغچه.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...