رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

شیخی در تاریکی

روزگاری بود که  بر دل شیخٰ ، نوری ره نمی جست; دلش تاریک و جانش تباه شده بود. از بسیاری اندوه، سر به صحرا گذاشت. پیری دید روستایی که هاله ای از نور بر گرد سرش دایره بسته و بر دشت و صحرا پرتو افکنده است. شیخ نزد پیر رفت و سلام داد و کرنش کرد; آنگاه گفت: ای پیر، جانم به ظلمت افتاده و روزگاریست که تابشی بر دلم رخنه نینداخته است; سبب چیست؟ پیر روستایی گفت:

ای شیخ اگر فاصله ی زمین و آسمان را پر از ارزن کنند و مرغی نه یکبار بلکه صد بار، نه یک سال بلکه هزار سال ارزن بچیند و این کار باز از سر گیرد، گوهر شب چراغ زود باشد که از این مرغ ارزن چین، پدید آید. ای شیخ بزرگ هنوز در طلب به جائی نرسیده ای، که دلت را فروزان می خواهی. در این وادی گام بزن، راه رفته از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار سالی بگذرد. دگرباره راه از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار صد سالی در رفتن بگذرد. آنگاه به دلت بنگر، اگر به صفا نشسته بود بدان که خانه ی خدا خواهد شد و اگر آن نور ندیدی، باز هم در وادی طلب گام بزن، راه رفته از سر گیر،برو همچنان برو... ای شیخ در این وادی دستگیرت بردباری و شکیب است; بدینسان ناشکیبایی، پرده به روی راز کشد و اسرار را در پرده فرو پیچیده تر گرداند، از راه بازمانی و به پرتگاه در افتی. طالب کوی یار باید صبری به ستبری کوه داشته باشد; از راه نهراسد; از رفتن باز نایستد; از رنج راه نگریزد; برود همچنان برود; با اینهمه، از بردباری چوبدستی سازد، آن را به دست گیرد و با آن تکیه زند و در وادی طلب به تکاپو پردازد. یار را جستجو کند; از این کوی بدان کوی رود; از این برزن خود را بدان برزن اندازد; کو بکو، کوچه به کوچه، در به در، در پی مطلوب روز بگذارد آنگاه باشد که آن نور دریابد.

 

طالبان را صبر می باید  بسی           طالب   صابر  نیفتد  هر کسی

تا طلب  در اندرون  ناید  پدید            مشک در نافه ز خون ناید پدید

ازدرونی چون طلب بیرون رود           گرهمه گردون بود درخون رود

گر طلب نبود ز مرداران  بود             بلکه همچون صورت بیجان بود

هرکه را نبود طلب حیران بود           حاش لله  صورت  بی جان  بود

هرکه را نبود طلب، مرداراوست        زنده  نبود صورت دیوار اوست

گر به دست آید تو را گنج گهر           در طلب  باید که  باشی  گرم تر

آنکه از گنج  گهر خرسند شد            هم  بدان گنج  و گهر در بند  شد

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...