رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

چه کنم؟

یکی از پیران طریقت با یکی از پیروانش به سفر رفته بود، مرید کیسه ای زر داشت که اندک اندک اندوخته بود و از پیر، پنهانش نگاه می داشت. پیر از حال مرید با خبر بود، ولی چون می دید مرید راز از او می پوشاند، او نیز چیزی در این باره نمی گفت و این خود مرید را به اشتباه انداخته بود و به خیالش نمی رسید که پیر از حالش با خبر باشد.

این دو، مرید و مراد، همچنان به راهی که در پیش داشتند می رفتند، تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر یکی از دو راه تخته ای به زمین فرو شده دیدند که بر آن خطی کنده شده بود که چنین معنی میداد:

زنهار از این راه مروید که دزدان در کمینند و از آن راه دیگر بروید که در امانید. پیر به دو راهی که رسید قدم در راه خطرناک نهاد.

ناگهان مرید را، رنگ از رخساره پرید و پیکرش به لرزه درآمد. رو به سوی مراد کرد و گفت: ای رهنمون راه حق، از این راه مرو که بسی خطرها به دنبال دارد و جان عزیزت «خدای ناخواسته» به خطر می افتد.

پیر پاکدل را خنده ای بر لب نشست و با صدائی آرام و آهنگی درآمیخته به مهربانی گفت: نور دیده ی من، آن زر که پنهان کرده ای، به مغاکی بیفکن، تا دلت از بیم دزدان آسوده شود. این اندک مایه زر که همراه داری خانه ی شیطان شده و ابلیس را در پی ات انداخته است. زر بپرداز تا خانه ی جانت از دیو آز خالی شود و آرامش جایگزین پریشانی گردد. ای فرزند دلبند، زر تو را گمراه کرده و از همین روست که نمی دانی به کدام راه باید بروی و از کدام راه پرهیز کنی.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...