ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 22 دی، 2022 ارسال شده در 22 دی، 2022 آن سوخته را جان شد و آواز نیامد شبی پروانه ها گرد هم جمع شده بودند; تاریک شبی بود; خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد;همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم که برود و شمع را با خود به اینجا بیاورد. پروانه ای که رازدان و شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد;نزدیک کاخ که رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ دید;بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد; بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است;آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد. بزرگ پروانگان که گفته های این پروانه را شنید، لب به خنده گشود و که تو کودکی ظاهربین و کوته نظری; شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی; آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند. این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد و چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد;خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد;پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است; می سوزاند لیکن آتشش سخت دلکش است. اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشانهایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود; به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید. بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد; سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت; بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما باز نرسید... نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .