ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 15 دی، 2022 ارسال شده در 15 دی، 2022 دلم شور می*زد، دستانم ناخودآگاه می*لرزید، نمی*دانستم وقتی می*بینمش باید چه*کار کنم! نمی*توانستم آن قیافه*ی همیشه آرام و لبخندبه*لب را در این شرایط تصور کنم. هر چه نزدیک*تر می*شدم اضطرابم بیشتر می شد. از میان جمعیت راهی باز کردم و نزدیک شدم. با صورتی خیس از اشک بالای قبر ایستاده بود، لبهایش تند تند تکان می خورد و نگاهش خیره مانده بود به خاکهایی که مردها توی گودال می ریختند. نمی توانستم نزدیک تر شوم، اما به خودم نهیب زدم، باید در این شرایط سخت کنارش باشم، باید دلداری اش بدهم، هر چه باشد من دردش را خوب می فهمم. من میدانم از دست دادن پدر یعنی چه! هر طور بود به اضطرابم غلبه کردم آرام آرام نزدیکش شدم، دستم را گذاشتم روی شانه اش، برگشت و با نگاه اشک آلود نگاهم کرد، لبهایش هنوز داشت بی صدا تکان می خورد، بغلش کردم، فشردمش، صدای خفه و خسته اش زیر لب الحمدلله الحمدلله الحمدلله می گفت .. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .