ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 15 دی، 2022 ارسال شده در 15 دی، 2022 بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست ...! گفت: «مگر کودک شده ای که با خاک بازی می کنی؟» گفتم: «نه! ولی از بازی آدم هایت خسته شدم، همان هایی که حس می کنند هنوز از خاکم و روح تو در من دمیده نشده ... من با این خاک بازی می کنم تا آدم هایت را بازی ندهم!» خدا خندید ... پرسیدم: «خدایا! چرا از آتش نیستم تا هر که قصدِ بازی داشت را بسوزانم؟» خدا اما ساکت بود، گویا از من دلخور شده بود ... گفت: «تو را از خاک آفریدم تا بسازی، نه بسوزانی! تو را از خاک، از عنصری برتر ساختم ... از خاک ساختم که با آب گل شوی و زندگی ببخشی، از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگی می کنی و پخته تر می شوی ... با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی ... تو را از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد، تو برخیزی، سر بر آوری و در قلبت دانه ی عشق بکاری و رشد دهی و از میوه ی شیرینش لذت ببری ... تو از خاکی پس به خاکی بودنت ببال ...» و من هیچ نداشتم برای گفتن به خدا! ... http://s4.picofile.com/file/8164510200/Heavenly_376.png سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم «مشتی خاک» که ممکن بود «خشتی» باشد در دیوار یک خانه یا «سنگی» در دامان یک کوه یا قدری «سنگ ریزه» در انتهای یک اقیانوس شاید «خاکی» از گلدان یا حتی «غباری» بر پنجره اما مرا از این میان برگزیدند، برای «نهایت»، برای «شرافت»، برای «انسانیت» و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای: «نفس کشیدن»، «دیدن»، «شنیدن»، «فهمیدن» و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید من منتخب گشته ام، برای «قرب» برای «رجعت» برای «سعادت» من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده: به «انتخاب»، به «تغییر»، به «شوریدن»، به «محبت» وای بر من اگر قدر ندانم ... http://s5.picofile.com/file/8150731184/Heavenly_213.jpg نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .