رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

آغوش خدا

در آیینه به خودم نگاه می کنم و لبخند تلخی میزنم بغض گلویم را فشار میدهد ولی هر طوری که هست سعی می کنم تا قورتش بدهم،به چشمان سرد و بی روحم نگاه می کنم چشمانی که جز درد و غم چیزی در درون خود ندارند و خالی از هرنوع شادی و زندگی هستند ،به صورت رنگ پریده و لبهای خشک و بی رنگم نگاه می کنم ناخودآگاه دست بی جانم را بالا می آورم و کلاه را از سرم می گیرم ،به سرم دست میزنم جای چیزی خالی است چشمانم را می بندم دیگر نمی توانم تحمل کنم و جوشش اشک و را روی گونه هایم حس می کنم.
زانوانم دیگر تحمل وزنم را ندارند و خم میشوند وبرزمین سرد و سخت بوسه میزنند سرم را بالا می گیرم و به سقف سفید اتاق زل میزنم و با گریه به خدای خودم می گویم:خدا آخه این درسته! چرا من چرا بامن این کارو کردی؟من دیگه تحمل ندارم دارم خفه میشم دیگه نمی تونم این دردو تحمل کنم ،خدایا،اصلا منو می بینی؟می بینی که هر روز برعکس تموم آدما که آرزوی زندگی دارن من آرزوی مرگ می کنم؟چرا از بین این همه آدم من چرا خدا؟به کدوم گناه ناکرده محکومم کردی خدایا؟!اصلا من گناهکار اما خدا این تنبیه خیلی بدیه که برام درنظر گرفتی،تو که رحیمی تو که بخشنده ای !یا این دردو از تنم بیرون کن،یا منو ببر پیش خودت.
سرم تیرمی کشد و چشمانم سیاهی می رود و انگار روح از بدنم خارج می شود و دیگر جز سیاهی چیزی نمی بینم و برو روی زمین می افتم.
هنگامی که چشمانم را باز می کنم از بوی الکل وسرو صدا متوجه می شوم که در بیمارستان هستم به سمت چپم نگاه می کنم و متوجه ی مادرم می شوم که چشمانش را بسته و تسبیح به دست ذکر می گوید.
در این چند ماه به اندازه ی چندین سال پیرتر شده دعای این روزهایم این است که خدامرا زودتر در آغوش بگیرد و ببرد تا اینقدر باعث عذاب خانواده ام نباشم.نمی خواهم شاهد گریه های یواشکی مادرم وزجرای پدرم باشم نمی خواهم.
-:مهدیس مامان بهوش اومدی قربونت برم.
به مادرم نگاه می کنم .لبخند بی جانی میزنم و لبان خشکم را با زبان تَر می کنم و می گویم:آره مامان جان،آره.
مامان:آخه من فدات شم چرا اینقدر خودتو عذاب میدی؟
رویم رابرمی گردانم آخر تو چه میدانی مادر عزیزتر از جانم که من چه می کشم.آهی می کشم و می گویم:مامان احساس اضافی بودن دارم خیلی حس بدیه وقتی احساس کنی توی دنیا به این بزرگی فقط تو اضافی.
مامان:این حرف و نزن دختر خیلیا هستن که ازتو بدترن این طوری نگو خدا قهرش می گیره!
پوزخندی میزنم:الان می خوای بگی بامن قهر نیست؟!مادر:والا من نمی دونم چی بگم.دیگر چیزی نمی گویم و فقط به سرنوشت شومم فکرمی کنم به سرنوشت پراز دردی که نصیبم شده است، کسی که سرنوشتم را نوشت ابتدای زیبایی برایش در نظر گرفت بود ولی انگار پایان خوبی برایم ننوشته است،دلم بچگی هایم را می خواهد که تنها دغدغه امم این بود که عروسکم خراب شود،با صدای در به خودم می آیم. به سمتی که مامان نشسته بود نگاه می کنم جایش خالیست مثل همیشه نمی خواهد شاهد گریه هایش باشم و فرار می کند.
بعد از مدتی در باز می شود و من قامت پدرم را می بینم ،با دیدن من لبخندی میزند و به سمتم می آید و پیشانی ام را می بوسد و چه زیبا و خواستنی است بوسه ی پدرانه ی یک پدر.-:مهدیس بابا،خوبی.-:فقط یه ذره درد دارم.-:پس من الان دکتر و خبر می کنم دردونه.پدر از اتاق خارج می شود ،لبخند تلخی بر صورتم نقش می بندد،لبخندی که از زهربرایم تلخ تر است.می دانم هر دردی که من احساس می کنم خانواده ام چندین برابرش را حس می کنند و این چقدر سخت بود برای منی که تحمل درد و زجر خانواده ام را نداشتم.نفس عمیقی می کشم که باعث می شود دوباره سرم تیر بکشد دستانم را روی سرم میزارم احساس دردم بیشتر می شود حس می کنم سرم دارد از وسط شکافته می شود.هر لحظه دردم بیشتر می شود و سرم را بیشتر فشار میدهم دیگر تحمل نمی کنم و با صدای بلند جیغ میزنم ، خدایا دیگر نمی توانم این مریضی را تحمل کنم دیگر نمی توانم، نمی توانم خدایا .گرمی دستان کسی را احساس می کنم که سعی می کند دستانم را از سرم جدا کند ولی من محکم تر سرم را فشار میدهم و جیغ میرنم ای کاش این تومور لعنتی منفجر شود.ناگهان احساس پوچی می کنم احساس می کنم خالی هستم از هرنوع دردی دستانم شل می شود وکنارم می افتد به صورت خیس از اشک مادر و پدرم زل میزنم لبخندی میزنم تمام خاطراتم از بچگی تا الان مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد می شود. زمانی که می افتادم زمین و پدرم دستانم را می گرفت ، زمانی که مشکلی داشتم و پدرم چون کوهی استوار پشتم بود،زمانی که از دست کسی ناراحت بودم و درآغوش گرم و پرمحبت مادرم گریه می کردم.ولی الان دلم حتی آغوش گرم مادرم را هم نمی خواهد الان و در این زمان فقط دلم آغوش یک نفر را می خواهد آن هم آغوش خداست همانجایی که دیگر آدم احساس تنهایی نمی کند ،همانجایی که دیگر از درد و زجر خبری نیست!!فکر می کنم دارم به آرزویی که به نظر دور می رسید، میرسم خدایا ازتو ممنون هستم که مرا ناامید نکردی و به آرزویم رساندی پدرم را می بینم که بر روی زمین زانو می زند پدری که برایم اسطوره ای از قدرت بود واست حالا به خاطر من زانو میزند !!کم کم چشمانم فروغش را از دست می دهد وبسته می شود.
دکتر:ساعت مرگ 4 بعداز ظهر ،روزچهارشنبه 1آبان 94

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...