ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 13 دی، 2022 ارسال شده در 13 دی، 2022 بسم الله الرحمن الرحیم ... بنام خداوند بخشنده ی مهربان ... ----------------------------------------------------------------------------------- قرض از مزاحمت این که یک سال پیش ، یه داستان کوتاه برای یکی از مجله ها فرستادم و چاپ شد . خودم مطلعم که خام و نپخته ست امّا به خاطر هدفی که از نوشتنش داشتم ، تصمیم گرفتم این جا هم بذارمش ... از انتقاد / پیشنهاد / نظر هاتون ( علی الخصوص انتقاد هاتون ) بسیار استقبال می کنم ... انشاالله که همیشه ی همیشه ی همیشه سلامت و دلشاد باشید ... در پناه حق متعال ... --------------------------------------------------------------------------------- روزی پسری جوان پس از وارد شدن به اتاقش ، با برگه های به هم ریخته یکی از مجلاتی که آرشيو کرده بود ، مواجه شد . با عصبانيت برگه ها را در دست گرفت و پس از بيرون آمدن از اتاقش ، در حالی که آنها را به مادرش نشان می داد ، با چهره ای خشمگين پرسيد : _ اينا چيه ؟! پيرزن با ناراحتی گفت : _ متاسفم که ناراحتت کردم پسرم . برای يه کار مهم به جلد اون مجله نياز داشتم ... پسر جوان با قدی که از مادرش بلندتر شده بود ، روبروی او ايستاد و فرياد کشید : _ هيچ کدوم از کارای تو مهم نيستن ... مگه به جز خرابکاری کار ديگه ای هم می کنی ؟ ... پيرزن بغض کرد و به پسر خيره شد . پسر جوان مجله را روی زمين انداخت و با گام هايی تند به اتاقش رفت و در را محکم بست و چند ساعت خوابيد . پس از بيدار شدن از خواب ، چشمش به ميز اتاقش و بسته ای کوچک و نامه ای با دست خط مادرش در کنار آن افتاد که در آن نوشته شده بود : « پسر عزیزم ، سلام . راستش پولی که داشتم ، اونقدر نبود که بتونم برای هديه فارغ التحصيلی ات کاغذ کادو بخرم و مجبور شدم از جلد مجله مورد علاقه ات که طرح زيبايی داشت برای اين کار استفاده کنم . ازت معذرت می خوام ... » مادرت با خواندن نامه ، اشک در چشمان پسر جوان حلقه زد . اشک هايش را پاک کرد و در حالی که نامه را در دست داشت ، از اتاق بیرون آمد که ناگهان میخکوب شد : مادرش وسط پذيرايي خانه افتاده بود و نفس نمي کشيد . پسر جوان يادش آمد که از شدت خشم از ياد برده قرص هایی را که برای بیماری قلب مادر مبتلا به فراموشی اش خریده بود ، به او بدهد ... ---------------------------------------------------------------------- مراقب رفتار و گفتارمان باشيم ... شايد اين آخرين باری است که اجازه ی ملاقات با همديگر را داريم ! نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .