رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

بسم الله الرحمن الرحیم ...

بنام خداوند بخشنده ی مهربان ...

-----------------------------------------------------------------------------------

قرض از مزاحمت این که یک سال پیش ، یه داستان کوتاه برای یکی از مجله ها فرستادم و چاپ شد .
خودم مطلعم که خام و نپخته ست امّا به خاطر هدفی که از نوشتنش داشتم ، تصمیم گرفتم این جا هم بذارمش ...
از انتقاد / پیشنهاد / نظر هاتون ( علی الخصوص انتقاد هاتون ) بسیار استقبال می کنم ...
انشاالله که همیشه ی همیشه ی همیشه سلامت و دلشاد باشید ...
در پناه حق متعال ...

---------------------------------------------------------------------------------

روزی پسری جوان پس از وارد شدن به اتاقش ، با برگه های به هم ریخته یکی از مجلاتی که آرشيو کرده بود ، مواجه شد . با عصبانيت برگه ها را در دست گرفت و پس از بيرون آمدن از اتاقش ، در حالی که آنها را به مادرش نشان می داد ، با چهره ای خشمگين پرسيد :
_ اينا چيه ؟!
پيرزن با ناراحتی گفت :
_ متاسفم که ناراحتت کردم پسرم . برای يه کار مهم به جلد اون مجله نياز داشتم ...
پسر جوان با قدی که از مادرش بلندتر شده بود ، روبروی او ايستاد و فرياد کشید :
_ هيچ کدوم از کارای تو مهم نيستن ... مگه به جز خرابکاری کار ديگه ای هم می کنی ؟ ...
پيرزن بغض کرد و به پسر خيره شد . پسر جوان مجله را روی زمين انداخت و با گام هايی تند به اتاقش رفت و در را محکم بست و چند ساعت خوابيد . پس از بيدار شدن از خواب ، چشمش به ميز اتاقش و بسته ای کوچک و نامه ای با دست خط مادرش در کنار آن افتاد که در آن نوشته شده بود :
« پسر عزیزم ، سلام . راستش پولی که داشتم ، اونقدر نبود که بتونم برای هديه فارغ التحصيلی ات کاغذ کادو بخرم و مجبور شدم از جلد مجله مورد علاقه ات که طرح زيبايی داشت برای اين کار استفاده کنم . ازت معذرت می خوام ... »

مادرت

با خواندن نامه ، اشک در چشمان پسر جوان حلقه زد . اشک هايش را پاک کرد و در حالی که نامه را در دست داشت ، از اتاق بیرون آمد که ناگهان میخکوب شد :
مادرش وسط پذيرايي خانه افتاده بود و نفس نمي کشيد . پسر جوان يادش آمد که از شدت خشم از ياد برده قرص هایی را که برای بیماری قلب مادر مبتلا به فراموشی اش خریده بود ، به او بدهد ...
----------------------------------------------------------------------
مراقب رفتار و گفتارمان باشيم ... شايد اين آخرين باری است که اجازه ی ملاقات با همديگر را داريم !

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...