ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 15 مهر، 2022 ارسال شده در 15 مهر، 2022 مـــــــــــــــآدَر پس از جست و جوی زیاد نامش را میابم... حال خود را نمیفهمم... بار اول است در این مکان پیدایش میکنم... در آن لحظه فقط او را میبینم... تنهایم... آری تنها... جانداران زیادی در اطراف اعلام حیات میکردند اما... در حالی که من داشتم بت های سنگی بیش نبودند... با اقدام سست شده نزدیک او میشوم... هنوز هم گرمای وجودش را حس میکنم... اشک هایم برای او کافی نیست... شیشه ی گلاب را بر مزار او خالی میکنم... دلم برایت تنگ شده است ای فرشته ی زمینی... انگار چراغ سبزی به چشمانم تابانده شد و قطرات اشک چون سیل از مژهایم فرو ریخت... حال خود را نمیفهمم کسی که یک عمر جان پناه من بود... اکنون بر زیر پاهای من است... کسی که از من هیچ دریغ نکرد... دگر حتی نگاهش هم نمیبینم... دستانم را میگیرد و بلندم میکند... چه کسی؟ کوه صبر خانواده... در آغوشش غرق میشوم به مزار چشم میدوزم... مادرم... سالروز بهشتی شدنت ... همیشه شادمان باد... نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .