Black white ارسال شده در 8 اردیبهشت، 2025 ارسال شده در 8 اردیبهشت، 2025 پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سر و پا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در «من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر» ... 2 2 نقل قول
ɑɍɛẕőǚ ارسال شده در 12 اردیبهشت، 2025 ارسال شده در 12 اردیبهشت، 2025 به به همیشه داستانشو بابام برامون تعریف میکنه نگو برگرفته ازین شعر بوده 1 1 نقل قول
Black white ارسال شده در 13 اردیبهشت، 2025 مالک ارسال شده در 13 اردیبهشت، 2025 داستان قشنگیه..شاید..شاید هم شعر برگرفته از اون داستان... 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .