ШHłTΞ ШФŁŦ ارسال شده در 25 آبان، 2022 ارسال شده در 25 آبان، 2022 خدای من و اربابِ او ربِّ من و اربابِ او! در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند، مرد عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است . به او گفت: چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ جواب داد : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم، روزی مرا می دهد؛ پس چرا غمگین باشم، در حالی که به او اعتماد دارم؟ آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود، گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکّل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .