رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

خدای من و اربابِ او

ربِّ من و اربابِ او!

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند، مرد عارفی از کوچه ای می گذشت.
غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت: چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم، روزی مرا می دهد؛
پس چرا غمگین باشم،
در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود، گفت:

از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکّل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...