نیلوفرآبی ارسال شده در 9 آبان، 2023 ارسال شده در 9 آبان، 2023 از منِ آن روزها مشتی خاطره مانده،مشتی امید واهی،مشتی هیچ... من این روزها نمیدانم برای چه زندهام. بارها خواستم این زندگی را وداع بگویم،اما از این ترسیدم که نکند بعد از این زندگی،بازهم زندگی کنم و بازهم گرفتار جبر شوم؟ دیگر حوصلهی اینکه بخاطر لذت دو نفر متولد شویم و طعمهی این و آن شویم را ندارم. هنوز زخمهایم از زندگی خوب نشدهاست؛هنوز جای خراش ها و دندان هایش درد میکند.هنوز از پیکر خستهام خون میچکد.هنوز،زخمهایم سر بازند... من با تنی خسته،روحی دریده،روانی پریشان و قلبی شکسته این مسیر را ادامه میدهم.در آخر نمیدانم چه برایم کنار گذاشته اند؛اصلا قرار است که از ما تقدیر شود یا نه؛نمیدانم... اما خب چه باید کرد؟این زندگی را خوب میشناسم قلقش را بلدم،میدانم چه موقع باید بی اعتنایی کرد و چه موقع باید رنجید،برای زندگی دیگر،نه حوصلهای هست نه توانی... 1 نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .