Aftaabgardaan ارسال شده در 31 مهر، 2022 ارسال شده در 31 مهر، 2022 شب است. تابستانی تازه نفس. کمی هوای مطبوع می خواهم و اندکی ترانه برای رهایی از افکار مندرس کهنه. و آسمان می خواهم بسیار زیاد. با همه اجرام زیبایش. و ستاره ها را که از لابه لای درخت خرمالوی گوشه حیاط چشمک می زنند. همین درخت خرمالو روزها محل گذر پرندگان است و شب ها قمری ها و کبوتران به شاخه هایش پناه می برند. چقدر صبور است! این را از تنه اش فهمیده ام. خیلی مهربان است. برگ هایش گفته اند. و خیلی حرف ها دارد که بزند. سینه اش مخزن اسرار است. دوست دارم امشب را با او سر کنم تا تعریف کند. می خواهم در حیاط را که باز کنم تا از سکوت و شب بهره ببرم. تنم را به آسمان بسایم. از لبان ستاره ها بوسه برچینم و به خیال خرمالوها نزدیک شوم. در افکار خودم هستم با لیوان چای در دستم که یک مارمولک بسیار زیبا، از زیبایی های خلقت پشت توری درب حیاط چسبیده. تمام عریانی اش را می بینم. لذت می برم از این زیبایی. تا به حال مارمولک را از این سمت ندیده بودم. تن زیبایش را ننگریسته بودم. ای کاش نمی ترسید تا روی تنش انگشت می کشیدم. تا لمس می کردم بدن لطیف و مهربانش را. گویا آمده هوا خوری. تابستان است و خنکای کولر از درون به بیرون منتقل می شود و مارمولک می تواند در این گرما از هوای مطبوع کولر لذت ببرد. من حال این مارمولک را خواهانم. لذت زیادی دارد می برد. می خواهم خودم هم لذت ببرم. آرام در را باز می کنم و از کنارش عبور می کنم. نمی خواهم باعث ترسش شوم و او را از این حال بیرون بیاورم. می نشینم روی اولین پله ی حیاط. دیگر سکوت شده است. پرندگان هر یک گوشه تنهایی را در بغل گرفته و خوابیده اند. هوا آرام. بی جنبش برگی. بی وزش نسیمی حتی. من هم سکوت می کنم تا آسایش کیهان را بر هم نزنم. نقل قول
ارسال های توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .