بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
ɑɍɛẕőǚ
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
493 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط ɑɍɛẕőǚ
-
یعنی سنگم افتاده رو سرش
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
پرندهای شگفتانگیز که در یک دقیقه ۶۲ بار رنگ عوض میکند
ɑɍɛẕőǚ پاسخی برای Topaz ارسال کرد در موضوع : گل ، گیاه و حیوانات
جون سرعت عملو- 3 پاسخ
-
- 3
-
-
-
الهی آمین ،،، عالی عزیزم
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من مخاطبِ هیچ «بسپار به من، درستش میکنم»ی نبودم، همیشه خودم جنگیدم و خودم درستش کردم. هیچوقت هیچکس دلداریام نداده، آرامم نکرده، پناهم نبوده. همیشه خودم، خودم را دلداری دادم، آرام کردم و خودم پناه خودم بودم. من مخاطب هیچ دلگرمی و حمایتی نبودم، همیشه خودم، به خودم دلگرمی دادم و خودم حامی و تکیه گاه خودم بودم. که ذره ذره با دستان لرزان و ناپختهی خودم به دیوار سرد و بیروح زندگیام رنگ پاشیدهام و آجر به آجر، دیوارهای بلندی که سد راهم میشدند را خراب کردم. تصورم از خودم این بود که هرگز بزرگ نخواهمشد و چقدر کودکانهزیستن را دوستداشتم و حالا که به خودم نگاه میکنم میبینم که چقدر زود بزرگ شدم!!!! چقدر زود شبیه آدمهای بزرگ رفتار کردم، بیتوقع شدم، بخشیدم، تلاش کردم و چقدر زود با سختیهای زمانه گلاویز شدم. بعضی آدمها منتظر میمانند کسی از راه برسد و مراقبشان باشد، دستانشان را به گرمی بگیرد و آنها را تا دهکدهی سبز آرزوهاشان برساند. اما من همیشه خودم مراقب خودم بودم و خودم دستان خودم را گرفتم و تا دهکدهای که هم دور بود و هم بعید، بدون مکث دویدم، پایم زخمی شد و نایستادم، زمین خوردم و ناامید نشدم و منتظر نماندم کسی مرا در آغوش بگیرد و زخمهای مرا مرهم باشد، چون در نهایت این خودم بودم که عاشقانه، خودم را دوست داشتم، منی که با کوهی از بغض، ادامه میدادم، منی که تسلیم نمیشدم، منی که بهتر از هرکسی تکیهگاه شدن در اوج بیتکیهگاهی را بلد بودم.
- 4 پاسخ
-
- 6
-
-
-
زنان ایران خسته تاریخند.. ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﻤﺎن ﺑﺎﻟﯿﺪﯾﻢ .... ﻭ ﻣﻬﺮ" ﻧﺠﺎﺑﺖ " ﻭ "ﻋﻔﺖ " ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ.... ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﺸﺪﻩ ﻣﺎﻥ، " ﻣﺤﺒﻮﺏ " ﻭ "ﻣﻌﺼﻮﻡ" ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ....! ﻭ ﺍﻧﻀﺒﺎﻁ ﺑﯿﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ.... ﺗﺎ شب ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻥ ﺻﺒﺮ کردﯾﻢ! ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ! ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ،ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺣﺮﺍﻡ ﺷﺪ! ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺍ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ... ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺗﺮﺳﯿﻢ...!! ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﺗﺮﺳﯿﻢ..!!! ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﺮﺳﯿﻢ..!!! ﺗﺮﺱ ... ﺗﻌﺮﯾﻒ زنانگی مان... ﻭ ﺁﺗﺶ ... ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻮال هایمان! آرزو! تنها آرزویمان پسر بودن بود! ﺗﺎ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ برﻭﯾﻢ... ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ... ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ... ﺑﺪﻭﯾﻢ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ! ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻔﺶ ﺳﻔﯿﺪ و ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯿﻢ... ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻨﯿﻢ... ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ... ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ! ﺗﺮﺱ، ﮔﻨﺎﻩ، ﺁﺗﺶ، ﺍﺑﻠﯿﺲ ! ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺯﺷﺖ ﺗﺮ، ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺟﺬﺍﺏ ﺗﺮ!!!!! ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺍﯾﻢ... ﻣﺎ ﻭﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ... ﻣﺎ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺖ... ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺍﻭﺷﯿﻦ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﻭ ﻫﺎﻧﯿﮑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﻮﺟﯿﺮﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ... ﮐﻢ ﮐﻢ ﮔﻮﮔﻮﺵ ﻭ ﻫﺎﯾﺪﻩ و ﻭﯾﺪﺋﻮ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ "ﺻﺎﻋﻘﻪ"ﺍﯼ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﮐﻨﺪ! ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺻﺎﻋﻘﻪ، ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻩ! ﻭﻗﺘﯽ توﯼ ماشین عروس ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﭙﺰﯾﻢ... ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﮐﻪ "ﺧﺪﺍ" ﺩﺭ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ و دیگر هیچ... ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺧﺸﮑﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ!!! ﻣﺎ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻣَﺮﺩ..! ﺑﻪ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﮑﻢ ﻣﺮﺩﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ... ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ!!! ﻣﺎ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ..!! ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ عاشقیمان ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ... ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ... راستش ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺯﻧﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ... ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﻠﯿﻔﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ، ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﻤﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ... ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﺭﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺤﺮﻡِ ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻧﺸﺪﻧﺪ... ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ... ﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﻭﺍﻧﺪند... ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﺎﺥ ﻭ ﺑﺮﮒ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ... ﻣﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ... ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺴﺘﮕﯿﻤﺎﻥ، ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ چهل ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﮕﺮﺩﯾﻢ... ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ... ﻭ ﺣﺎﻝ، ﺩﻣﺎﻍ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ... ﺍﯾﻤﭙﻠﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ... ﭘﺮﻭﺗﺰ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ... ﮐﻼﺱ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ... ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﺍﻑ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ...! ﺗﺎ ﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﺎ، ﺑﺎ ﺳﻼﺡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ! ﺳﻼﺡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ... ﻭ ﻫﻨﻮززززﺯ ﮔﯿﺠﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻫﻢ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ...ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺑﯽ... ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ... ﻫﻢ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩاﻥ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍنند ﺑﭽﺮﺧﺎنند... ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ.... ﻫﻢ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﯿﻢ... ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺑﺎﺷﯿﻢ... ﻭ ﻣﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽﺯﻧﯿﻢ؛ ﻧﺠﯿﺐ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ؛ ﻣﺎﺩﺭﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ... ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻭ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ... ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯿﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ... ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﺳﭙﺮ ﻣﯽ کنیم... ﻇﻠﻢ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺒﻌﯿﺾ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ... ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻓﻘﻂ... ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻤﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯾﻢ... ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺧﺰﯾﻢ ﻭ ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺘﮑﺎﻧﯿﻢ؛ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ.... ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺎﻧﮕﯿﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ... ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﯿﻢ. ﺯﻧﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺧﺴﺘﻪ ﺗﺎﺭیخ هستند
- 6 پاسخ
-
- 5
-
-
-
عالی عزیزم❤❤
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
روانشناسی ⚜️ تسـت شخـصـیت شـنـاسی⚜️
ɑɍɛẕőǚ پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : تست های روانشناسی
6- 10 پاسخ
-
- 4
-
-
-
می دانی قشنگیِ عشق به دست نیافتنی بودنش است. اینکه در ذهنت معشوقی خاص خلق می کنی یک آدم منحصر به فرد کسی که با او اوج لذت و آرامش را تجربه می کنی هرگز آزارت نمی دهد همیشه کنارت می ماند. اما وقتی همین دست نیافتنی را به دست می آوری تازه داستان شروع می شود. برخوردِ خصوصیات فردی تو با خصوصیات فردی او؛ توقع وسط می آید ، منیّت، حس مالکیت، شک؛ می بینی این آدمِ واقعیِ جلوی رویت، آن معشوقِ تخیلاتت نیست دلگیر می شوی سعی می کنی تغییرش بدهی به آن شکلی که دوست داشتی، درگیر می شوی اما نمیشود، دلسرد می شوی... مدتی کجدار مریز می گذرانی می دانی دیگر در این رابطه خوشحال نیستی اما حالا دیگر کندن سخت شده، چون دچار عادت شده ای... که البته خودت به آن می گویی دلبستگی، دوست داشتن... تنهایی سخت است پذیرشِ اینکه انتخابت غلط بوده سخت تر... مستاصل می شوی، درگیرتر می شوی دیگر نه حس خوبی می گیری، نه حس خوبی می دهی؛ خسته می شوی، طرف مقابلت را هم خسته می کنی... رفتارهایی می کنی که قبلتر ها از خودت بعید می دانستی... آخر یک روز با برچسب هایی که از طرف مقابلت خورده ای ترک می شوی.... مینشینی یک گوشه برمی گردی به روزهای اول دقیقا روزی که فهمیدی این آدم آدمِ تو نیست؛ می بینی همه کار برای این رابطه کرده ای جز یک کار: باید به موقع رها می کردی
- 3 پاسخ
-
- 6
-
-
-
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست و به اندازه خواستن های ما بخیل و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام هیچ چیز
- 1 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- 3 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
من خدارا شاعری دیدم باغزلی نیمه کاره قافیه هایی گنگ و فضایی کرخت! برای نجات غزلش دنیایی خلق کرد قافیه در ردیف! او زن را خلق کرد..🕊
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
همینطوره❤
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گمونم حاصل ازدواج تمساح با لاکپشت بوده!¡
- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
-
به یک مهمانی دعوت شدهام اگر کفش پاشنه بلند بپوشم حرفهای اغواگرانه خواهند زد ریشههای چندهمسری بررسی خواهد شد اگر کفش تخت بپوشم سیاستهای غلط دولت فشار روی مطبوعات گرانی نان و کاغذ و مسکن وارد صورت جلسه میشود اگر کتانی بپوشم میروند سراغ حق طلاق و حضانت این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد وارد مسالهی دامن و شلوار نمیشوم پیچیده میشود دلم میخواهد پابرهنه بروم پابرهنه برگردم... ╭━═━⊰✹♡✹⊱━═━╮
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
شـب اول قـدر 🌜اعمـال شب نـوزدهم ماه مبارک رمضــان🌜
ɑɍɛẕőǚ پاسخی برای نیلوفرآبی ارسال کرد در موضوع : تبریک و تسلیت, مناسبت ها
التماس دعا- 1 پاسخ
-
- 1
-
