رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

حسین138

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    7119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    185

تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138

  1. حسین138

    درد...

    عافیت جویان نمی دانند قدر درد را سوزو ساز درد کوه صبر سازد مرد را همچو آب افسرده سازد گلستان شعله را گر بیندازند در آتش دل بيدرد را
      • 2
      • Like
  2. حسین138

    زن اندونزیایی آدمخوار!🩸

    خخخخ واقعا
  3. اصلا به هیچ انواع این کارو نکنید خیلی گرون پاتون تمام میشه
  4. یعنی چی پدر ماشین در میاد ،میلنگ میره تو فشار ، نیرو محرک کمپرسور کجا هست ؟؟
  5. خخخخ تازه شدن مثل ما
  6. حسین138

    زن اندونزیایی آدمخوار!🩸

    آدم یاد قصابی میفته
  7. حسین138

    بخش بزرگ مغز انسان

    عالی و کاربردی
  8. حسین138

    نام تخت جمشيد

    بله شیرازی هستم، چشم چه قابل داره سوغات، تشریف بیارید در خدمتم
  9. سلام، اون که بزنی میره رو حالت کولر،کمپرسور کولر شروع به کار میکنه، یعنی میشه، حالت بخاری، ولی کولر روشن
  10. حسین138

    یکی میگفت..

    شک نکن
  11. خواهش میکنم
  12. حسین138

    مولانا

    زنده باشید
  13. حسین138

    نمکدان...

    چشمت روشن تر از مهتاب
  14. حسین138

    زن اندونزیایی آدمخوار!🩸

    خخخخ،انگار گوشت گاو میش گذشته تو یخچال
  15. حسین138

    خانه تاریک...

    ای مرد بر افروز چراغ سخنت را تلخ است سکوت این همه، واکن دهنت را ای خشم نفس سوخته، بگذار ببینند یکبار دگر غیرت آتش شدنت را صد زخم به تن داری و پوشیده ای از خلق یکبار در آر از تن خود پیرهنش را (هبوط)
      • 2
      • Like
  16. حسین138

    گدا و درویش!!!

    روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: «این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده‌ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.» درویش خنده ای کرد و گفت : «من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.» با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند. بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: «من کاسه گدایی‌ام را در چادر تو جا گذاشته‌ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.» درویش خندید و گفت: «دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته‌اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند.» در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می‌شود به آن وارستگی می‌گویند.
  17. حسین138

    مداد رنگی 👍

    ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقۀ یک دیگر نباشیم، اما روزی برای کامل کردن نقاشیهایمان دنبال هم خواهیم گشت، بشرطی که هم دیگر را تا حد نابودی نتراشیم
  18. حسین138

    نمکدان...

    نمکدان راکه پر می کنی توجهی به ریختن نمکها نداری. اما زعفران راکه میسابی به دانه دانه اش توجه می‌کنی. حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست. ولی بدون زعفران ماهها و سال ها میتوان آشپزی کرد و غذا خورد. مراقب نمکهای زندگی‌تان باشید، ساده و بی ریا و همیشه دم دست، که اگر نباشند وای بر سفره زندگی
  19. حسین138

    دمنوشهای مناسب فصول_سرد

    کار بردی بود بابونه هم حرف نداره
  20. وقت خداحافظی هست،... خخخخ
  21. حسین138

    کدوم مهمه؟

    شوخی کردم بخدا خخخخ
  22. سلام چه بامزه هست
  23. حسین138

    نام تخت جمشيد

    تا دلت بخواد رفتم برا دیدنش
  24. حسین138

    مولانا

    سلام عالی
  25. حسین138

    صبور باش...

    انسان‌ها همیشه بت می‌ سازند بعضی‌ها با سنگ و چوب عده‌ای با باورهایشان اولی ترسناک نیست چون با یک تبر در هم می‌ شکند ولی دومی بلایی اسـت که هیچ جامعه‌ای از آن مصون نمانده اسـت پس بشکن باورهایی راکه از تو یک زندانی ساخته اسـت بی آنکه بدانی‌ صبور باش انچه برایت پیش می آید و انچه برایت رقم می‌ خورد بـه دست بزرگترین نویسنده عالم ثبت شده
      • 1
      • Thanks
×
×
  • اضافه کردن...