رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

حسین138

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    7119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    185

تمامی مطالب نوشته شده توسط حسین138

  1. سلام، ی وقت جسارت نشه بخدا، فقط ی بیت شعر هست
  2. اره دقیقا، با عرض معذرت تا سگ نشوی ول بحر کوچه بازار نگردی هرگز نشوی گرگ بیابان حقیقت
  3. فکر کنم پیام نور هستی، چون باید دنبال کتاب بگردی؟؟
  4. سلام، مگه چه رشته ای هستید؟ کدوم دانشگاه
  5. حسین138

    زندگی

    نصف شدم بخدا
  6. ماشین خارجی حقیقت نداریم از این مدل ها پیکاپ داریم ما و ترجیح میدیم ی دسمال ساده بکشیم تا ماشینو به خطر بندازيم خودتون چی سوار میشود
  7. سلام جای هست که مطلب خوب میخونم، کلا وقت ها که بی کار هستم میام دوستان هم که همه عالی هستند خدا براشون خوش بخواد
  8. خخخ کارتون هست، خخخخ
  9. در حد فوتبالیست ها،با اون عصر یخی
  10. شخصیت شناسی بود
  11. بعضی درس ها تلخ هستند بعضی شیرین ولی باید بشه تجربه
  12. من یک بار تست زدم
  13. سلام، البته نظر شخصی هست رمان خوندن زیاد جالب نیست، بهتر کتاب ها تاریخی، انرژی مثبت، شعر، فلسفه بخونیم بزرگ ترین معلم من، تجربه بوده، دم خور شدن با همه نوع آدم، به مور زمان خودتو میکنه ی معلم
  14. حسین138

    قابل توجه دوستان...

    بخدا برا من فرق نداره، همه رو به چشم دوست می بینم، هر مطلبی هم لذت ببرم حتما پیام میگذارم
  15. حسین138

    ظرفیت آدما

    حق یارت
  16. حسین138

    وزیر رفاه

    عالی،
  17. حسین138

    ادب...

    حدیث از معصومین (ع) هر وقت بخونی انگار برا همین امروز گفته، با این که برا 1450سال پیش بوده
  18. زمان میبره، صبر کن خودشو نشون میده، صدا میده زنجیر تیم، باعث کم کردن روغنت میشه
  19. ترجیحا این کارو نکن، فشار به زنجیر تیم میاد، خرجش زیاده
  20. حسین138

    ظرفیت آدما

    دیگ پخت غذا هست
  21. باش، وآله چی بگم
  22. حسین138

    ریا کاری....

    کار نیکی که با ریا انجام شود، تبدیل به شر می‌شود ✍دو مرد هندو گازر (لباس‌شوی) بودند که در رود سند لباس‌های مردم را می‌شستند. آنان از منزل مردم لباس‌هایشان را می‌گرفتند، در رود سند می‌شستند و هنگام غروب بعد از خشک‌شدن تحویلشان می‌دادند. «پادرا» مرد خداترسی بود و هر از گاهی از جیب لباس‌ها سکه یا اسکناسی می‌یافت. آن را کنار می‌گذاشت تا شب به صاحب آن تحویل دهد. اما «سونیل» مردی بود که اگر سکه‌ای می‌یافت که صاحب آن ثروتمند بود، آن را برگشت نمی‌داد و فقط به فقرا برگشت می‌داد. روزی پادرا در جیب شلواری سکه‌ای یافت که لباس متعلق به مرد ثروتمندی بود. شب سکه را همراه لباس که برگشت داد، صاحب لباس پادرا را انعام بزرگی بخشید که پادرا با آن در بمبئی خانه‌ای 20متری خرید و از خیابان و گذرخوابی رها شد. سونیل از این اتفاق که برای پادرا افتاد، تصمیم گرفت کاری کند. روزی ثروتمندی در بمبئی لباسی به او داد و سونیل موقع برگشت از جیب خودش سکه‌ای در جیب شلوار گذاشت و به صاحب شلوار گفت:این سکه را یادتان رفته بود. تا او نیز بتواند انعامی بگیرد. ولی داستان برعکس شد. وقتی سکه را تحویل داد، مرد ثروتمند مچ دست او را گرفت و گفت:من 10 سکه گم کرده‌ام که تو یکی را دادی و مطمئن شدم بقیه هم در شلوارم مانده بود. باید بقیه را هم بدهی. و از سونیل شکایت کرده و به‌جای دادن انعام، به جرم سرقت او را روانۀ زندان کرد. پادار به سونیل زمان بدرقه‌اش به زندان گفت:هرگز ریاکارانه و متظاهر به کار نیک مباش. بدان کار نیکی را که برای خدا نکنی، کار شری برای تو شده و دامان تو را خواهد گرفت.
      • 1
      • Thanks
  23. حسین138

    سخن زیبا امام علی (ع)

    ای یل حیدر تبار باز بگو یا علی چند خورد در نیام خون جگر ذوالفقار
  24. حسین138

    مولانا

    گر عافیت اندیشی در کنج سلامت باش ور ذوق جنون داری هنگامه غوغا شو هر چند بدین آتش در سنگ صبوری نیست چون مصلحت عشق است خاموش و شکیبا شو
  25. حسین138

    مولانا

    ی بیت خوب جوابت بدم
×
×
  • اضافه کردن...