رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

Black_wolf

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    2500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    82

تمامی مطالب نوشته شده توسط Black_wolf

  1. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    هر صبح و شام قافله ای از دعای خير در صحبت شمال و صبا می فرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزيز خود به نوا می فرستمت ای غايب از نظر که شدی همنشين دل می گويمت دعا و ثنا می فرستمت
  2. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    هر خواهشی نشانه ی دستور دیگر است حتّی نگاه پنجره یک جور دیگر است! اینجا برای بردن دندانی از طلا هر کس به فکر کندنِ یک گور دیگر است. گلبرگهای عاطفه ام تکّه تکّه شد هر تکّه زیرِ تهمتِ ساطور دیگر است! تا ماهیان ساده ی این رودخانه ایم صیّاد در تدارک یک تور دیگر است دست تورا گرفته ام و فکر می کنم این کور خود عصاکش یک کور دیگر است نفرین به پای ما که برای به خط شدن آماده ی شنیدن شیپور دیگر است ما ماه را به خاطر نانی فروختیم! امشب دوباره یک شب بی نور دیگر است!
  3. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    نزدیک غروب هیجان آور کوچه من باز به شوق تو نشستم سر کوچه گل های سر روسری ات مثل همیشه زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه از دوختن چشم قشنگت به زمین است نقشی که چنین حک شده در باور کوچه اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه «گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا من مست غزلخوانی سکرآور کوچه لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه من کشته ی این عشقم و باید بگذارند فردای جهان نام مرا برسر کوچه
  4. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    دهانم چاه خشک انگشتهایم پنج تن بیکس مرا تر کن، دخیلک! حضرت باران! کجایی پس! نخ این بادبادک را به سقف دیگری بستی نوشتی روی بختِ ابرِ بازیگوش، دختر بس نخواه این موج بر ساحل بکوبد بیش از این سر را به عشق بچه ماهی های عاشق پیشه ی نورس خودت نقاش بی انصاف! بین ما قضاوت کن به باغ آن قدر گل دادی، به من یک مشت خار و خس بگو این استکان را بیش از این خالی نمی خواهی و پنهان کرده ای جایی برایم شوکران گس نشد خورشید را از چشم شبهایت بیندازم ببین سر می زند از پشت پلکم قله ی کرکس* توالی جنون آمیزی ام از ماندن و رفتن کنار در بمان در انتظارم مرگ دلواپس
  5. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    فرو می ریزی ام هر دم میان حجمی از باران بلی! آن شعله ی دردم میان حجمی از باران تناسخ نیز تکراری است از این پاسخ آتش که شب تا روز می گردم میان حجمی از باران مرا آن دم که دریا رنگ و بوی آب می خشکید تو را دیدار می کردم میان حجمی از باران دلیل مبهم چشمت خود استدلال خورشید است که من هم دوزخی سردم میان حجمی از باران چنان این استخوانم در نبرد درد می ریزد که گویی ناله ای زردم میان حجمی از باران تو را می میرم و دیگر به تطهیرم نیازی نیست نماز آخر آوردم میان حجمی از باران چنان در امتداد خود به گردم ریختی آتش که غوغا می کند گردم میان حجمی از باران
  6. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    ی هدهد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت حيف است طايری چو تو در خاکدان غم زين جا به آشيان وفا می فرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست می بينمت عيان و دعا می فرستمت
  7. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی بر می شکند گوشه محراب امامت حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
  8. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    دل بسته‌اند عالم و آدم به روزگار این روزگارِ وعده‌فروشِ فریبکار با ناامید نیز مدارا نمی‌کند وقتی وفا نکرده به چشم امیدوار هر شب به شوق خواب خوشی چشم بسته‌ایم تنها نصیبمان شده کابوس مرگ‌بار ما سال‌هاست غیر زمستان ندیده‌ایم تقویم‌ها دروغ نوشتند از بهار دریا بیا و نقطه پایان رود باش دارد سقوط می‌کند از کوه آبشار
  9. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    تا بند رنج‌های کهن آفریده شد صدها هزار برده چو من آفریده شد وز بندهای عشق در انسان بی‌شکیب عصیان روح و محنت تن آفریده شد ما روز آفرینش غم لال بوده‌ایم چون غم پدید گشت، سخن آفریده شد ابلیس دام وسوسه‌ی مردمش نمود چون بی‌لباس عاطفه زن آفریده شد تندیسی از خمیره‌ی خونین هستی‌ام زیر شکنجه چهره‌ی من آفریده شد دیوارها بنا شد و در ظلمت جهان درها برای بسته شدن آفریده شد
  10. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    دور از تو هستم ،دور ... خیلی دور بانو بر چشم بد لعنت ، حسودت کور ، بانو تکلیف هرشب دفتری از مشق اسمت! با اسم تو شعرم شده مشهور ، بانو من سالها دل بر تو بستم ، خوب فهمیدی مغرور بودم مثل تو ، مغرور ، بانو ! تو بهترینی ، هیچ عیبی در دلت نیست من در کنارت وصله ای ناجور ، بانو تاکی بخوانم بی دلت از بی کسی ، ها؟ تاکی به این دلواپسی مجبور... بانو؟ پس لرزه های سکسکه فرصت ندادند بنویسم این دل می‌زند...ند...شور ، بانو! بگذار یک‌شب روی ماهت را ببوسم همچون رمان "مصطفی مستور" بانو!
  11. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق ما با تو نداريم سخن خير و سلامت درويش مکن ناله ز شمشير اَحِبّا کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
  12. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    لبخندهای ساده ات هر بار می میرند یک دسته قو در آسمان انگار می میرند در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو اما به محض لحظه ي دیدار می میرند مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند پشت بلندی های آن دیوار می میرند در مردم دنیای من "هنجار" یعنی عشق نفرین به آنهایی که "ناهنجار" می میرند
  13. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌ وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌ وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌ امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌ دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌، من نیستم‌...نگاه کن‌، این باغ سوخته‌ تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی‌ گیرم هنوز تشنه ‌ی حرف تواَم ولی گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟ آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟ حالا برو، برو که تو این نان تلخ را در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی
  14. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    يا رب سببی ساز که يارم به سلامت بازآيد و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن يار سفرکرده بياريد تا چشم جهان بين کنمش جای اقامت فرياد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
  15. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    همیشه “بردخواه” تو، همیشه “مات‌خواه” من بچین دوباره می‌زنیم! سفید تو، سیاه من ستاره‌های مهره و مربعات روز و شب نشسته‌ام دوباره روبروی قرص ماه من پیاده را دو خانه تو و من یکی، نه بیشتر همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو گناه و دست بر پیاده، باز هم گناه من یکی تو و یکی من و یکی تو یکی نه من دوباره رو سفید تو، دوباره روسیاه من دوباره شام لذت نبرد تن به تن تو و دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من تو برده‌ای و من خوشم که در نبرد زندگی تو هستی و نمانده‌ام دمی بدون شاه من
  16. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    گره به باد مزن گر چه بر مراد رود که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز من اين نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت
  17. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    عطروبوی مریمی ها را چو باد آورده است شاعر امشب بازباران را به یاد آورده است میرود افتان وخیزان چون خماری درد کش گوییا تریاک چشمت اعتیاد آورده است نازنین ازبس که در اوج کمالی بهر تو حک نموده برنگینی ان یکاد آورده است خواب را کرده حرام و نیمه شب در یاد توست درد هایش گرچه شاعر رابه داد آورده است در تمام عمر شاعر با عصای احتیاط پیش تو بشکست آنرا اعتماد آورده است در کلاس چشم تو دل کنده از زهد وریا دست هارا شسته انگار ارتداد آورده است نیستی اما سکوت شب گواهی میدهد شاعر امشب نام مریم را زیاد آورده است روز محشر را تصور کن که با سوزی عجیب شاعری از ظلم تو آه از نهاد آورده است
  18. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شد آن شب که از کنار تو آرام رد شدم گم بودم از نگاه تمام ستارگان تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم دیدم تو را در آینه و مثل آینه من هم دچار -از تو چه پنهان- حسد شدم شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق در عمق چشم های تو حبس ابد شدم شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود مثل کسی که مثل خودش می شود شدم
  19. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    بتاب شعله‌ی من‌ بر جهان منجمدم که نامت آب شود بر لبان منجمدم مگر دوباره در این زمهریر باز شود به انعقاد کلامی، دهان منجدم بتاب شعله‌ی من، تا دوباره گرم شود درون سینه، دل نیمه‌جان منجمدم به روی شانه‌ات آنگاه بی‌امان بچکند ستاره‌های من از کهکشان منجمدم بدل به رود شود سرگذشت یخ‌زده‌ام به تیک‌تاک بیفتد زمان منجمدم مرا گداخته کن در تنور‌ آغوشت چنانکه ذوب شود استخوان منجمدم تو سبز باش و بمان با منی که یک قرن است بهار می‌رمد از آشیان منجمدم مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان که آب ساکن و آتشفشان منجمدم
  20. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    شنيده ام سخنی خوش که پير کنعان گفت فراق يار نه آن می کند که بتوان گفت حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر کنايتی‌ست که از روزگار هجران گفت نشان يار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
  21. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    حس می‌کنم دوباره زمین در مدار نیست یا ذره‌ذره‌های دلم را قرار نیست دارم دوباره دور خودم چرخ می‌زنم حالا که چرخ قافله را اعتبار نیست در من دوباره شور عجیبی نهفته است مضراب‌های زیر و بمم استوار نیست در ذره‌ذره‌های تنم رشد می‌کند یک رویش عجیب که شاید بهار نیست یک جوشش عمیق و یا یک حرارت است این اتفاق معجزه‌گر، نه، حصار نیست در من تنیده روح خودش را کسی که باز در پیله‌های شعر من امشب دچار نیست هی پیله‌پیله‌های مرا باز کرده است اما نه مثل اینکه دلش سازگار نیست آه ای تمام حرمت من، ای شکوه شعر خوش می‌روی و عمر غزل ماندگار نیست
  22. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار است که شب از یاد تو تا وقت سحر بیدار است حیف از این قسمت و تقدیر که هر کار کنم باز بین من و تو فاصله معنا دار است خودمانیم، تعارف که نداریم بگو دست بردارم اگر پای کسی در کار است بی تو با یاد تو رؤیای قشنگی دارم قسمت این است دلم دولت خود مختار است فرض کن دست مترسک به کلاغی نرسد دستِ کم باعث دلگرمی شالیزار است روزها یاد تو، شب یاد تو، در خواب خودت سهمم از حادثه ی عشق همین مقدار است
  23. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    نمی خواهم دگر فصل خزان زرد، برگردد برایم لحظه های تلخ و خیلی سرد، برگردد نه اینکه سنگ دل باشم ولی هرگز نمی خواهم به زیر چتر من شخصی که ترکم کرد، برگردد همیشه با رفیقم شرط میبندم که نگذارم غمِ قلیان کنار تخته های نرد، برگردد شبیه قصه های تلخ و غمگین هدایت بعید است این طرف ها آن «سگ ولگرد»، برگردد شدیدا دوستش دارم، همین اندازه بیزارم مبادا بین اشعارم بیا برگرد، برگردد
  24. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    خواهم شدن به کوی مغان آستين فشان زين فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت می خور که هر که آخر کار جهان بديد از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
  25. Black_wolf

    ناب ترین شعرها

    در این ویرانه ی حسرت شبیه مار می رقصم! به خود می پیچم از اندوه و مجنون وار می رقصم من آن زندانی مستم که می خندد به آزادی شب تشویش زندانبان، به شوق دار می رقصم کسی دزدیده جامم را، شراب انسجامم را نمی یابم دوامم را، فقط ناچار می رقصم!! نمانده قلب همرازی، رفیق ایده پردازی که بهت آلود و سرگردان_ پر از تکرار_ می رقصم شبی ای هم صدا بازآ، سکوتم را تماشا کن ببین در بزم جان کندن چه رقت بار می رقصم! بگو هم قصه می مانی، کنارم شعر می خوانی پر از حسی که می دانی، شب دیدار می رقصم به سازی پوک و پوشالی، در این انبوه توخالی ببخشا بر من ای مطرب، اگر دشوار می رقصم!
×
×
  • اضافه کردن...