رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

حمیدرضا طاهری

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

حمیدرضا طاهری آخرین بار در روز فروردین 5 2025 برنده شده

حمیدرضا طاهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

1 دنبال کننده

درباره حمیدرضا طاهری

آخرین بازدید کنندگان نمایه

458 بازدید کننده نمایه

دستاورد های حمیدرضا طاهری

Explorer

Explorer (4/14)

  • One Month Later
  • Week One Done
  • Dedicated
  • Collaborator
  • First Post

نشان‌های اخیر

52

اعتبار در سایت

  1. حمیدرضا طاهری

    انتظار....

    با دروغت ‌رفتی و من ماندم و این حالِ‌زار آمدی آرامشم باشی، زِ دل بردی قرار زنده ماندم ، بعد تو ، اما بدون زندگی لحظه ها را می شمارم تا رسد ،پایانِ کار همچو آن مادر که طفلش را سپرده‌ دست خاک خوب میدانم نمی آیی ،ولی باز ،انتظار سوز سرما ،سوز سینه در وجودم رخنه کرد زمهریر روحم و در سینه ام آتشفشان مو سپیدم از تناقض های بی پاسخ ببین ! چون پر از دلتنگی و خشمِ مدامم توامان صیقل دل ،سنگ خارا را به چالش می کشد بس شدم بازیچه ی احساس پوچ این و آن رو به قبله کرده ای؟ داری تماشا می کنی؟ اَشهَدُ اَنّ قَتیلَک ،اَشهدِدل را بخوان ! *حمید رضا طاهری_تهران_ زمستان ۴۰۳*
  2. حمیدرضا طاهری

    دولت ِجان

    افق ببین، شده ماتِ نگاهِ زیبایت اذان مغرب دل، وقتِ چشم شهلایت مؤذن ِ ملکوتی روح ِ خسته ی من دلیلِ رقص جنونم، طنینِ گیرایت نماز عاشقی ام‌را نِشسته می‌خوانم به سمتِ قبله گه سرو ِ قد و بالایت چنان ز آب و غذایم فتاده ام جانا چرا که روزه ام از آن لبِ دل آرایت همیشه معتکفم در حصار مژگانی‌ که صف کشیده برای طلوعِ فردایت زکات و خمس وجودم فدای آن دم که سپرده‌ ای به دل‌ِ باد ،موی غوغایت دخیل درگه مهرت همیشه می مانم گره بزن نفسم بر ضریح ِ رویایت جهاد در ره عشقت به گردنم واجب به سوی قتلِ گه خنده های شیدایت کنون که مثله و ناکامم و به خاک و خون دوباره زنده کن از آن دم مسیحایت یقین که مرجع اعظم به دولت جانی منم مُقلد حلقه به گوشِ ، تنهایت حمید رضا طاهری زمستان ۴۰۳
  3. حمیدرضا طاهری

    قسم

    قسم به آنچه که بُردی تو از وجود دلم طنین نام تو گشته تمام آب و گِلم‌ قسم به شُرشُرِ باران ، به تابشِ خورشید تو رفتی و همه ی دلخوشی ز خانه پرید حمیدرضا طاهری ۴۰۳
      • 3
      • Like
      • Thanks
  4. حمیدرضا طاهری

    خُمار

    آرامش ِ زیبای قلبِ خون و زارم هستی قرارِ دل ، کجایی؟ بیقرارم گرچه غمت پیرم نموده، سرخوشم باز سر را ز بالین ِ غم ِ تو بر ندارم از دور می بینم تو را با حسرت و آه بالا بلندِ من ، ببین ، در احتضارم ازفُرقت رویت دگر آتش گرفتم آب حیاتِ سینه ی غمگین و زارم در خواب می دیدم کنارِ تو نشستم سر را به روی شانه ی تو میگذارم وز عطر گیسویت فزون شد مستی من سر میکشم جام ِ جنون را که خمارم حمیدرضا طاهری دیماه ۴۰۳
  5. حمیدرضا طاهری

    آستیگمات

  6. حمیدرضا طاهری

    مزاری که نبود...

    بیقرار آمده و برده قراری که نبود همچو پاییز شدم ،غرق بهاری که نبود دست و پای دل بیچاره شده گم ز فراق خون دل خورده ام از دست نگاری که نبود سهم من چین و چروک و همه شب آه مذاب حاصل عشق شده، دیده ی تاری که نبود همچو صیاد که صیدش دل او را ببرد میدویدم ز پی چشم شکاری که نبود خانه خانه همه ی شهر پی اش میگردم چه فراری شده ، آن دلبر و یاری که نبود همه دارندبه احوال دلم می خندند متنفر شدم از شهر و دیاری که نبود هوش و مدهوشِ تو با خویش تکلم دارم دیدنی ترشده این مست خماری که نبود پدر عشق بسوزد جگرم را خون کرد من قتیلم‌ به همین ضربت کاری که نبود خانه ویران شده ام خانه ات آباد ببین چه زمینگیر م از آوار شراری‌ که نبود چه طبیبی بروم چاره ی دردم بکند؟ چاره اش،مرگ شده ، این دل زاری که نبود در قمار تو و این زندگی وانفسا باختم من همه ی دار و نداری که نبود من که خاموش شدم ، آمدنت بیهوده ست فوت کن شعله ی این شمع مزاری که نبود. "حمیدرضا طاهری " اردیبهشت ۰۴
  7. حمیدرضا طاهری

    خنده ی شیطان

    دل که آشفته شود نم نم باران درد است خم ابرو درد و زلف پریشان درد است تیر غیب آمد و هستی مرا غارت کرد آه حسرت بکشی لشگر مژگان درد است غزل نیمه تمامی که به سرقت رفته مصرعش نیز به لبهای غزلخوان درد است برگ ریزان وجودم چه تماشا دارد شاخه بشکسته ام و غرش طوفان درد است رو به آیینه ی غم زل بزنی غرق شوی منعکس تا بشود دیده ی گریان درد است دیده بر راه بدوزی به خیالی واهی چه کنم ورد لب و حالت حیران درد است رفته عمری ز کف و رفته غروری بر باد سر به زیری شود از جمع گریزان درد است باغبانی که همه حاصل او دود شود بغض سنگین نفس سینه ی سوزان درد است همه امید تو نومید شود در یک دم آرزویت بشود کندن این جان درد است زنده زنده بشود زنده به گور چشمی عاقبت دل شود از عشق پشیمان درد است پا به پا میکنم و دور خودم میگردم یار جانی بشود ماه رقیبان درد است نذر کردم چقدر پای خدا افتادم پاسخی که بشود خنده ی شیطان درد است "حمیدرضا طاهری " برازیلیا- ۱۳۴۰۲/۰۷/۲۸
  8. حمیدرضا طاهری

    بغض

    آنقدر آه کشیدم جگرم سوخت .. بیا همه ی بال و پرم .. بال و پرم سوخت .. بیا رفتی انگشت نمای همه ی شهر شدم غرق خونابه ببین چشم ترم سوخت ... بیا دشمنان هم همه بر حال دلم می گریند همه ی زندگی ام در نظرم سوخت .. بیا بی تو درمان نشود بغض نفسگیر مدام نگه تار دل محتضرم سوخت .. بیا ساقه و ریشه و برگم نه فقط خشکیده باغبانم که تمام ثمرم سوخت .. بیا فوران می‌کند از هر نفسم آه مذاب سینه ی غمزده ی شعله ورم سوخت .. بیا چقدر نذر نمودم چه دخیلی بستم دین و ایمان دل در به درم سوخت .. بیا آفتابی لب بامم که افولم قطعی ست بی تو ای ماه .. ز پا تا به سرم سوخت .. بیا "حمیدرضا طاهری" تهران 1403/10/16
  9. حمیدرضا طاهری

    عروسک

    دل پریشانم ولی داری تماشا میکنی من که هیچم، تو خودت را نیز حاشا میکنی قصد رفتن کرده ای مردانگی کن ، زودتر لحظه ی جان دادنم، امروز و فردا میکنی بین آغوشت گرفتی تا که دلداری دهی؟ این وداع آخرین را از چه زیبا میکنی؟ حالم از این قسمت و تقدیر میریزد بهم برگه ی تدفین دل را مهر وامضا میکنی ژست فاتح داری و مغرور و جذابی ، قبول من که مجنونت نبودم ، شرح ِ لیلا میکنی هر چه با من کرده ای یک روز می آید سرت می‌رسد روزی که ذات خویش ، رسوا میکنی من که همراز تو بودم این شده عاقبتم وای من، زین پس چه ها با خلق دنیا میکنی خوب میدانم که بعد از من دوباره می‌روی صفحه ای دیگر برای بازیت وا میکنی بینوایی میشود مسحورِ چشمانِ تو باز عشوه می آیی خودت را در دلش جا میکنی تا که رام تو شود ، دنیا به کام ِتو شود آن نگاه دلفریبت ، مست و شهلا میکنی با شگرد دلبری و خنده های زیر لب خیمه ی شب بازی ات را خوب بر پا میکنی مانده ام دیگر چه گویم ،از کمالاتت‌‌، رفیق ! ام‌شیطانی ، ولی مشق زلیخا میکنی کم بشو بازیچه ی دست کِس و ناکس عزیز چون عروسک هستی و بیخود تقلا میکنی "حمیدرضا طاهری" "پاییز ۴۰۳"
  10. حمیدرضا طاهری

    تسخیر

    & ماه با نور رخت مهتاب ، بازی می‌کند باد پیچیده به مویت تاب بازی می‌کند مثل رویا مثل کابوس منی هر شب چرا مهر و خشمت با دلم در خواب بازی می‌کند بسکه غارتگر بوَد آن جلوه ی نورانی ات با خروش و قدرت سیلاب بازی می‌کند طره ی گیسوی تو جای خودش ای نازنین سرخی لبهات با اعصاب بازی می‌کند چشم تو دریا و هر نیمه نگاهت برکه ای انزلی هم بین این تالاب بازی میکند بین آغوشت چو نوزادی اسیرم سر به زیر همچو برگی که دل مرداب بازی می‌کند جمله هایت را عجب ناز و کشیده می‌کشی عشوه ات با رعیت و ارباب بازی می‌کند خنده هایت قیمت شهد و عسل را بدشکست طعم لبخند تو با عناب بازی می‌کند این خرامان راه رفتن را ز که آموختی قامتت روح مرا اسباب بازی میکند فاش می‌گویم که تسخیرت شدم قلبم ببین مست مستت با شراب ناب بازی می‌کند حرفی از هجران مزن بدجور می‌ریزم بهم خوف این تهدید با ارعاب بازی می‌کند "حمیدرضا طاهری " تهران_۴۰۳
      • 2
      • Like
      • Thanks
  11. حمیدرضا طاهری

    طعنه ی اغیار...

    خنده ها را می‌پذیرم طعنه ی اغیار .. نه روی زانو می‌نشینم تکیه بر دیوار .. نه حرف رفتن میزنی دیگر بریدم خسته ام بی تو حیرانم ولیکن خواهش بسیار .. نه زردی رخساره ام تفسیر مجنونی مکن اندکی دلواپست هستم ولی بیمار .. نه بین رویاها هنوزم مالک قلب منی بین خوابم دوستت دارم ولی بیدار .. نه من که دوشادوش تو رفتم تمام لحظه ها لعنتی .. من نیمه ی پنهانتم .. سربار .. نه خنده هایت دلبرانه عشوه هایت بی نظیر گفته هایت دلنشین است حیف در کردار .. نه بال و پر دادم تو را فکر پریدن کرده ای رهگذر بودی عزیز دل مرا غمخوار .. نه آنچه فهمیدم ز تو بودی و حالا نیستی خاطره شاید شوی اما برایم یار .. نه عشق تو بازی و تو الحق عجب بازیگری مات و مبهوتت شدم اما بدان اینبار .. نه گر چه منصور تو و مهرت شدم ای بی وفا بعد تو سر می‌دهم بر چوبه های دار .. نه قطره ی اشکی چکاندم پشت پایت جای آب دل پریشان تو باشم با نگاه تار .. نه بیقراری مرا دیدی به لبخندی ژکوند بی تفاوت دیده بودم اینچنین بی عار .. نه در بلاتکلیفی مطلق تقلا میکنی غصه و غم بی کران دادی .. دگر آزار .. نه روی احساسات دل چیدم لحد را خوب شد اشتباهاتم شود بعد از تو هم تکرار .. نه " حميدرضا طاهری " تهران.پاییز
      • 3
      • Like
      • Thanks
  12. حمیدرضا طاهری

    شوکران

    زندگی درد است از کابوس و این تکرارها خنده ی مستانه ات در بین این اغیارها زخم کاری خورده ام لیکن ندارم شکوه ای مانده ام حیران ز تکرار و ز این بسیارها مرد و درد و بغض و آه حسرت و آخر سکوت شوکران مستت کند در بین این بی عارها ارگ ویرانم که خاکش را به یغما برده اند خشت دل بازیچه ی سرنيزه ی اشرارها بند در بند وجودم را به آتش میکشم تا نماند تار و پودم زیر این آوارها عشق یعنی استخوان بین گلو ... حبس نفس دل بریدم از خودآزاری و این آزارها با ضمیر سوم مفرد به رزمم در خیال چون خوره افتاده در جانم همین افکارها " حمیدرضا طاهری " یازدهم دیماه هزار و چهارصد و سه
      • 5
      • Like
      • Thanks
×
×
  • اضافه کردن...