بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید
-
تعداد ارسال ها
5763 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
23
تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar
-
؟؟؟؟؟
-
¿¿¿¿
-
خاطرہ انگیززز
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
بسیار زیبااااا
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
قشنگ قشنگگ
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
عالے عالے
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلے عالیے
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
لایکے لایکے
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
خاطرہ انگیز
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
گرمی شونه هاشو ازم گرفت من موندم و یه تب شدید
kambiz_landar پاسخی برای فریحا ارسال کرد در موضوع : خوانندگان ایرانی
حیح:/ -
گرمی شونه هاشو ازم گرفت من موندم و یه تب شدید
kambiz_landar پاسخی برای فریحا ارسال کرد در موضوع : خوانندگان ایرانی
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
سلاماومدم که باهاتون حرف بزنم.امیدوارم منو درک کنید و چرت و پرت واسم ننویسید... خب............... همیشہ آرزوم بوده توے لحظاتے که بارون میاد با یکے از دوستاے صمیمیم توے میہن به هم پیام خصوصے بدیم شاید خونواده داشته باشم ولے هیچ وقت دوستے نداشتم...دل همشون سرد بوده...واسه همین از همشون چشم پوشے کردم......... یه جاده یکطرفه در پیش گرفتم.........جاده اے که ازش بر نگردم یکیتون باهام دوست صمیمے بشید که غصه نخورم شاید زبونم تلخ باشه ولے توے دلم هیچے نیست پسرے ام صافو بے کینه که تو خلوت خودش همش نگرانه به برگاے پاییزے نگاه میکنه و از صداے قرچ و قروچش کیف میکنه دلش واسه اون روزایے که کفشاشو در مے آورد و توے چمنا مے چرخید تنگ میشه دلش واسه شباے پر ستاره که توے پشت بوم میشست و پاپ کرن میخورد؛شهاب ها رو میدید و آرزو میکرد تنگ میشه دلش واسه همه چیز تنگ میشه.... فقط و فقط یه دوست صمیمے میخواد که تا آخر خط باهاش بمونه محض اطلاع هم بگم سپاس هم نمیخوام.همینکخ خبر بدید باهام دوست میشید از هزار تا سپاس ارزشمند تره... دیگه روانیم کردین.چرا کسے جواب نمیده؟
-
- 2
-
-
آموزش ثبت نام در میهن فروم
kambiz_landar پاسخی برای 彡Mr AlirezA彡 ارسال کرد در موضوع : اخبار مربوط به سایت
پے وے بگید رسیدگے مےکنیم- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
آموزش ثبت نام در میهن فروم
kambiz_landar پاسخی برای 彡Mr AlirezA彡 ارسال کرد در موضوع : اخبار مربوط به سایت
پے بگو کدوم روم فعالے چشم- 41 پاسخ
-
- 2
-
-
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به روم و گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟… فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس ٫فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید… اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم… مهناز ل سپاس.........................سپاس
-
- 1
-
-
منو ترس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جک گفتیا...
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
کُلا بچه نترسیم مَن((: ولے •••!
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
خدا .... چون مے ترسم حرفے رو به کسے بگم و دلشو بشکن و خدا از دستم دلخور شه.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
تو انجمن فقط از مدیرا میترسم.نه به اون صورت هاااااا نه خیلیے نمیترسم.اگه باهام در بیفتن و باجنبه باشن ور میفتن فعلا با یکیے در افتادم.ولیے مدیر نیست
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
تو انجمن از كے ميترسے؟؟؟؟؟ سپاس
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عالے عالے
-
لایکے لااااایک
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلے قشنگگگگ
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلے زیبااااا
- 11 پاسخ
-
- 1
-
