رفتن به مطلب
بزودی این ادرس به صورت موقت و برای رفع برخی مشکلات از دسترس خارج میشود جهت ورود به چت روم تو گوگل بنویسین میهن چت روی لینک های اول کلیک نمایید

kambiz_landar

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    5763
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط kambiz_landar

  1. kambiz_landar

    دوست داشتن..

    عالے بود
  2. لایکے
  3. kambiz_landar

    عجیب‌ترین مرگ‌ها#1🩸

    عالے بوود
  4. kambiz_landar

    حقیقتای ترسناک🩸#3

    خیلے عالے
  5. kambiz_landar

    ///

    عالے
  6. kambiz_landar

    =]

    عالے
  7. kambiz_landar

    =]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

    عیجانم
  8. عالے
  9. لایک
  10. kambiz_landar

    گاهی

    عالے
  11. منم دلتنگم
  12. kambiz_landar

    زن احساسش را

    خیلے قشنگ
  13. قشنگ بود
  14. kambiz_landar

    حس ناب

    لایکے
  15. مورد داشتیم دختره واسه حفظ جونش موقع رعد و برق ب بالای کلیپسش اتصال ب زمین وصل کرده مگه مجبوری با جون خودت بازی میکنی:4chs: مورد داشتیم پسره رفته خواستگاری دختره اومده خم شه چایی تعارف کنه کلیپسش رفته تو حلق داماد!!!!!! مورد داشتیم دختره تصادف کرده سرشو با کامیون آوردن بدنشو با آمبولانس!! :N56: مورد داشتیم یه دخمل دهه نودیه به دنیا اومده بعد نکته جالبش اینجاست که کیلیپسم داشته مورد داشتیم دختره رفته بیرون از کلاس کیلیپسشو گذاشته روی صندلی استاد براش حاضری زده!!!!!!!!!!!!! :183: مورد داشتیم طرف به خاطر کلیپس کرایه دو نفرو حساب کرده :4chs: مورد داشتیم دختره واسه این که کلیپسش از در کلاس رد نشده رفته اون درس رو حذف کرده مورد داشتیم دختره بدون کلیپس رفته دانشگاه غیبت خورده مورد داشتیم تو سونوگرافی از کلیپسش فهمیدن بچه دختره :4chs: مورد داشتیم دختره رفت رو ترازو وزنش ۶۰ کیلو بود کلیپسشو که در آورد کلا ۶ کیلو شد!!!!!!!! یکی از بزرگترین لذتای زندگی اینه که به دخترایی که کلیپس پنجه ای زدن پس کله ای بزنی! یعنی قشنگ دندونه های کلیپس تا اعماق مغزشون میره مورد داشتیم دختره میخواسته کلیپس بزنه به موهاش دستش نمی رسیده چهارپایه گذاشته زیر پاهاش من واقعا تو خلاقیت بعضی از این دخترا موندم… دختره ۱۵۰ سانت مفید قد داره؛ ۱۰ سانت پاشنه زده زیر کفشش…! کلیپس بسته رو کلش؛ اونم یه ۷ سانت مرتفع ترش کرده…!! بعد در اومده میگه؛ من دوست ندارم مردی که توی زندگیمه قد کوتاه باشه…! :84: میدونین مورچه های نر و ماده رو چجوری از هم تشخیص میدن؟ از رو کلیپس دیگه مورد داشتیم دختره تو کلاس خواسته حرفاى استاد و با سر تایید کنه کیلیپسش خورده تو سر استاد مورد داشتیم دختره اومده از بالا ساختمون بپره خودکشی کنه کلیپسش از این پر پریا بوده الان یه هفته ست رو اسمونه نمیتونه بیاد پایین! یکی از مزایای بنیادین کیلیپس اینه که کمک میکنه دختر و از پسر تشخیص بدیم فکر کنم تنها راه باقی مونده همین باشه ! مورد داشتیم دختره مهریش یه کامیون کلیپس طلا بوده!!! :498: اگر دیدی دختری بر درختی تکیه کرده . . . برو کمکش چون کیلیپسش تو شاخه ها گیر کرده! :hlp: آخه خواهر من این همه جا و مکان برا تفریح هست، چرا واسه سرگرمی از کیلیپس آویزون میشی که سوژه پسرا شی؟!!! کلیپسای عزیز توجه کنین.. حداقل ردیف جلو میشینین دیگه حرفای استاد رو با سر تایید نکنین!!! هیپنوتیزم شدیم :4chs: مورد داشتیم پسرا خودشونو پشت کلیپس دخترا قایم کردن تا استاد نفهمه که دارن چرت میزنن! تیکه جدید حراست دانشگاه به دخترا:با توام کلیپس!!! سپاس یادت نره
  16. kambiz_landar

    داستان جن(برگرفته از کتاب)

    این داستان بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن” تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است: ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد: مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد . ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است .روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود. بشپاسسسسسسس........
      • 1
      • Sad
  17. kambiz_landar

    داستان عاشقانه دختر نابینا......

    دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس **** گاه تو خواهم شد » *** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست *** دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
      • 2
      • Like
      • Sad
  18. kambiz_landar

    شب ارزوها

    عالے بود
  19. مح اردیبہشتے ام
  20. عالے
  21. kambiz_landar

    سلام عشقم

    عالییییییییی
  22. لایک
  23. kambiz_landar

    چرخه پول

    لاییکیییییی
  24. جالب بود
×
×
  • اضافه کردن...